Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist



خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
[an error occurred while processing this directive]  
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌نگار


Sunday, September 15


به ياد اسماعيل پوروالى

گمان مىكنم كه سال 1350 بود شايد كه در سلسبيل اتاقى داشتم با حسينعلى و غلام و كاظم. خود را براى كنكور آماده مىكردم و نيز اندكى هم به سياست و مقوله هاى روشنفكرى مىپرداختم. شعر هم مىگفتم. گاهى به كافه فيروز هم مىرفتم و نصرت رحمانى و رضا براهنى و حسن قائميان و منوچهر آتشى و احمد اللهيارى و كريم محمودى و خسرو گلسرخى و ديگر نام آوران روزگاران را در زير يك سقف مىديدم. با برخى قهوه اى هم مىخوردم و يا گيلاسى.
اما از سوى ديگر رفقاى ديگرى هم داشتم. ابراهيم خليق دانشجوى دانشگاه آريامهر بود و چريك فدايى كه بعد ها زير شكنجه كشته شد. نيز دوستان صمد هم بودند. بهرنگى را مىگويم. من در سه راهى غريبى گير كرده بودم! هم مىخواستم در كنكور شركت كنم و آقاى چوخ بختيار صمد بشوم و هم انقلابى بشوم و هم روشنفكر. اما آن روزها براى چوخ بختيار شدن اندكى پول و پله لازم بود كه نداشتم. حتى مبلغى كه در كلاس كنكور اختصاسى معمارى شركت كنم. براى انقلابى شدن دست كم يك قبضه سبيل استالين وار لازم بود كه آن هم را نداشتم. هرچه تلاش مىكردم كه يك سبيل تاب داده داشته باشم نمىشد. بالاى لبم چند تار موى پرز مانند بود كه هرگز سبيل نمىشد! با روشنفكر ها هم نمىتوانستم بپرم كه دانش آنان را نداشتم. البته گاه يواشكى شعرى يا شعركى مىنوشتم و براى فردوسى و خوشه نيز مىفرستادم كه گاه چاپ مي شد و گاه نمى شد.
اين همه را نوشتم كه بنويسم در حول و حوش در ميدان محمدرضا شاه كه انتهاى خيابان شاه بود و بالاى رودكى و اطراف نواب، يك بساط كتاب فروشى بود. جوانى از اهالى مشهد كه اندكى سياه چرده بود پاى بساط مىنشست و كنجكاوى مرا تماشا مىكرد. صاحب بساط هم همو بود. اندك اندك آشنايى ما به دوستى انجاميد و من توانستم برخى از كتاب هايش را امانت بگيرم و يا يواشكى جزوه اى از مائو و لنين را به دست آورم. نام اين شخص نياز يعقوب شاهى بود و آن روزها صفحات شعر بامشاد را اداره مىكرد و اغلب از پوروالى نامى سخن مىگفت كه سردبير بامشاد بود. با نوشته هاى پوروالى همان وقت آشنا شدم. سبك انشايش براى من اندكى غريب بود و املى به نظر مىرسيد. اما همو صداى گرم و گيرايى داشت كه بعد ها در ساعت اخبار دو بعد ازظهر از جابلقا تا جابلسا! را مىخواند. لحن و صدايش را دوست مىداشتم. اما بامشاد همراه خيل نشريه هاى ديگر به صورت فله اى تعطيل شده بود. نياز هم كه به زندان افتاده .....
سال ها گذشت. گذشت و گذشت. من هم دانشگاه رفتم و زندان رفتم و فارغ التحصيل شدم و سربازى رفتم و مرخص شدم و پوروالى در پاريس بود و نماينده راديو و تلويزيون.
انقلاب كه شد و باز سر و كله بامشاد پيدا شد. اين بار با لحنى كه من مىفهيميدم و دوستش داشتم. دو سه شماره اى درآمد و تعطيل شد. همراه اميد ايران و تهران مصور و پيغام امروز و آيندگان و ..... شايد هم زودتر از آن ها. پوروالى باز به پاريس رفت و من هم با اندكى تاخير همراه خيل آوارگان و مهاجران گذارم به آن شهر افتاد. حالا پوروالى در پاريس روزگارنو را در مىآورد و من از خواننده هاى پر و پا قرص اش بودم.
شايد سال 1983 بود كه يك روز زنده ياد محمود تفضلى، دوست عزيزم، دستم را گرفت و به دفتر روزگارنو برد و مرا با پوروالى آشنا كرد. و اين آشنايى سر آغاز نويسندگى من بود. لذت نوشتن را چشيدم. داستان اين آشنايى و چگونگى همكارى من با روزگارنو در نخستين شماره روزگارنو دوره نو كه به همت دوست عزيزم عليرضا نورى زاده در مىآيد، آمده است.
من الفباى روزنامه نگارى را از پوروالى آموختم.
سال هاى سال همكارى من با روزگارنو ادامه داشت. نخستين مزد نوشتنم را نيز از همان پوروالى دريافت كردم. هنوز لذت آن اسكناس هاى فرانسه حس مىكنم!
دوستى ما هم ادامه پيدا كرد. من چهارده شماره از روزگارنو را در آمريكا چاپ و پخش كردم. با خانواده اش آشنا شدم. با شادى و خشم اش كه گاه به اوج مىرسيد!
هر روز خود را مىآراست و ريش زده و كراوات بسته، ترگل و ورگل عازم دفتر روزگارنو در ونسن مىشد. دنياى او بزرگ بود. بسيارى از بزرگان ادب ميهن ما به آشيانه ى كوچك روزگارنو مىآمدند. من غلام حسين ساعدى، باستانى پاريزى، احمد احرار، جعفر رائد، مهدى سمسار، حسين بنى احمد، احمد ميرفندرسكى، سيروس آموزگار و بسيارى از عزيزان ديگر را بار نخست در همان آشيانه زيارت كردم.
امروز دوست عزيزم منوچهر پسيان از پاريس زنگ زد و خبر درگذشت اسماعيل پوروالى را برايم داد. از شمار دو چشم يك تن كم ......
پوروالى از آخرين بازماندگان غول هاى روزنامه نگارى ايران بود كه همواره در متن سياست و خبر بود.
نمى دانم به كى بايد تسليت بگويم! شايد به همه ى اهالى قلم....

12:26 AM