من همواره كارى را شروع مىكنم و آنگاه در ميانه كار زه مىزنم! حالا هم كه از بهنود شروع كردم ده ها حادثه ى ديگر در گوشه و كنار دنيا و البته در دنياى كوچك من رخ داده و من هر وقت به سراغ نوشتن و بلاگ مىروم ناگهان در مىيابم كه مطلب بهنود را تمامش كنم! البته زندگى حرفه اى بهنود پس از تعطيلى تهران مصور زندگى يك روزنامه نگار فعال و پركار است كه هم كتاب مىنويسد (از سيد ضياء تا بختيار، اين سه زن، دو حرف و چند كتاب ديگر ...) و مقالاتى در آدينه و صنعت حمل و نقل و روزنامه هاى دوم خردادى و مصاحبه هاى راديويى و غيره .... در اين مدت مانند ديگر روزنامه نگاران كشور آريايى_ اسلامى مان هم ممنوع القلم شده ، هم ممنوع الخروج، هم ممنوع التصوير و البته هم بازداشت و زندانى و هم مموع الورود! حالا هم كه حكم جلبش صادر شده نمىدانم مىخواهد چه كند. نمىخواهد به سرنوشت ديگر نويسندگان وطن گل و بلبل خود تبعيد باشد يا جلاى وطن كند. عباس معروفى، فرج سركوهى، رضا براهنى، مسعود كوشان و خيل ديگر نويسندگان و شاعران در همين بهار آزادى پس از دوم خرداد جلاى وطن كرده اند. آنان كه به اجبار جلاى وطن مىكنند ذهن و قلم شان آن چنان نمىگردد كه در وطن مىچرخيد. من اميدوارم روزى تمام ايرانيان بتوانند آزاده و بدون ترس و لرز و هراس بتوانند آزادانه به وطن بازگردند يا از وطن آزاده خارج شوند. *** مايكل لدين نويسنده و روزنامه نگاريست كه سخت به مسايل ايران علاقمند است. آخرين مقاله اش اوضاع و احوال غمبار و حتى خطرناكى از ايران به دست مىدهد. لدين از ايرانى سخن مىگويد كه در داخل به بن بست رسيده ولى در خارج از مرزهايش هنوز مىتواند حادثه ها بيافريند. همچنانكه در لبنان حادثه آفريد و در گوشه و كنار دنيا. حالا هم مىتواند توسط دوستانى مانند گلبدين حكمت يار افغانستان را دوباره به خاك و خون بكشد! *** سگ كشى! يكى از دوستان DVD فيلم آخر بهرام بيضايى را برايم امانت داده كه امشب شايد تا ساعت دو _ سه نيمه شب مشغولم كند. شايد هم پس از ده دقيقه ولش كنم! اين روزها آن قدر فيلم خوب مىبينم كه ديگر حال و حوصله فيلم هاى بد و متوسط را ندارم! آخرينش فيلم محاكمه ساخته اورسن ولز بود كه پس از دو بار تماشا هنوز هم مىخواهم تماشايش كنم! محاكمه اثر درخشان كافكا است كه دوباره خواندمش. چه كتابى! حالا كه صحبت كافكا شد بايد از فيلم K هم نام ببرم كه فيلمى است ساخته ى دوستم شجاع آذرى كه همين هفته پيش در فيستيوال ونيز به نمايش در آمد و به فيستيوال ساندنس هم دعوت شده ... پيرامون اين فيلم مطلب مفصلى نوشته ام كه شايد در كيهان چاپ لندن چاپ بشود. البته خوانندگان وبلاگ هم بىنصيب نخواهند بود. فعلا به يك تصويرى از اين فيلم قناعت مىكنم: