مگه ميشه من نباشم كه توى نياز قلبم صداى صد تا پرنده مث آواز .... ميون راه گلوم حبس بمونه (از يك ترانه گوگوش)
قرار بود همين ديشب گوگوش باز هم بخواند. براى مادران حبس گريه و دختران و پسران عاشق و زنان و مردانى كه با گوگوش به ياد عشق مىافتند و در اندوه جوانى از دست رفته و آن روزهاى خوب و سرشار اشك مىريزند .... گوگوش كه آهنگى به نام پل خوانده، در اين بيست و يك سالى كه محكوم به سكوت بود پلى شده بود ميان نسل ها و ايرانيان داخل و خارج. (من در مقاله مفصلى به نام اسطوره ى گوگوش به اين موضوع پرداخته ام. اين مقاله در روزگار نو و كيهان چاپ لندن و چند نشريه ديگر چاپ شد و حتى در مطبوعات عرب زبان نيز منتشر گرديد!) گوگوش اين هميشه دختر ايران كه در دل سه نسل از ايرانيان جا گرفته و آوازش تا دره فرغانه در قلب آسياى مركزى طنين انداخته، قرار بود ديشب (شنبه) به شهر ما بيايد كه نشد. مقامات آمريكا به گوگوش ويزا ندادند! همين. و آنگاه هزاران نفرى كه مشتاقانه در انتظارش بودند و قرار بود از گوشه و كنار شمال كاليفرنيا به "آرناى اوكلند" بيايند مات و مبهوت ماندند. و گوگوش همچنان در غربت تورتنو به انتظار ويزاى آمريكا است. شايد هم مانند همان روزهايى كه در غربت سرزمينش دلش خيلى گرفته بود! اخذ ويزاى آمريكا كه پيش از اين دو سه هفته بيشتر طول نمىكشيد، اين روزها پس از فاجعه سپتامبر و وارد شدن نام ايران به جرگه كشورهاى حامى تروريسم، ماه ها طول مىكشد. اين فقط گوگوش نيست كه به مشكل ويزا برخورده، هزاران ايرانى در گوشه و كنار دنيا نيز همين مشكل را دارند. همين چند روز پيش نيز عباس كيارستمى كارگردان نامى ايران به همين مشكل دچار شد و نتوانست در جشنواره جهانى نيويورك حضور به هم رساند. البته اغلب روشنفكران و دست اندركاران هنرى آمريكا از اين موضوع سخت دلگير و ناراحت اند، ولى كوشش هايشان تا به حال به جايى نرسيده است. ايرانيان در سايت هاى اينترنتى و نيز با نامه فاكس تلاش زيادى كرده اند كه موضوع ويزا براى ايرانيان آسان گردد ولى كوشش شان تا به حال نتيجه نداده كه هيچ، بلكه با سياست هاى آمريكا ستيزانه و شعارهاى "مرگ بر آمريكا" ى حكومت ايران، گرفتن ويزا سخت تر هم شده است. اين مشكل ويزا البته براى آمريكاييانى هم كه مىخواهند به ايران سفر كنند وجود دارد. يكى از دوستان من كه خانمش تبريزى بود و چند سال پيش از سرطان مرد، حدود پنج سال است كه تلاش مىكند ويزاى سفر به ايران بگيرد كه موفق نمىشود. تنها آرزوى اين مرد سالمند آمريكايى ديدار دوباره ايران است كه روزگارى در كوچه هاى تبريز عشق به سراغش آمده بود و حاصل آن سه دختر است با نام هاى ايرانى ولى ممنوع الورود به سرزمين مادرى!