سعدى و هم جنس گرايى و .... ريش! در عنفوان جوانى چنان كه افتد و دانى .... روزى روزگارى يك شيخ بزرگوار بود بسيار خوش سخن و نغز گفتار. آن شيخ البته سعدى بود كه آثارش زبان زد خاص و عام بود و شعرش تا كاشغر ( در چين امروز) ورد زبان ها بود. شيخ سعدى بزرگ بود و بزرگوار، اما شيخ به معناى امروزىكلمه نبود. يعنى از طايفه شيخان و شيخكان نبود. جهان ديده بود و در نظاميه بغداد دانش آموخته بود و دور جهان را گشته بود و گشته بود و گشته بو د..... تا رسيد بود به سرگشتگى! ذكر جميل اش در افواه و عوام افتاده بود و صيت سخنش در بسيط زمين رفته و قصب الجيب حديث اش را همچون شكر مىخوردند و رقعه منشآتش را چون كاغذ زر مىبردند و بر كمال و فضل و بلاغت او نظيري نبود ..... در مكتب ملايان نيز حرف و حديث اش مانند حديث پيامبران و امامان آموخته مىشد. من خود كه طفل بودم و به مكتب مىرفتم سخن سعدى ازبر مىكردم. بعدها هم كه به دبستان و دبيرستان و دانشگاه وارد شدم سخن سعدى مىآموختم. حالا هم در اين گوشه ى غربت گاه هوس سخن نغز كه مىكنم تا جرعه جرعه بنوشم و مست شوم البته به سراغ سعدى مىروم كه كليات اش كتاب بالينى من است و آن قدر ورق خورده است كه ورق _ ورق گشته. سخن سعدى آن چنان نغز و زيباست كه گاه معنى را در سايه قرار مىدهد و تنها بند بازى زبانى و كلامى اش در ذهن مىماند. يكى از زيباترين قطعه هاى سعدى همان است كه ورد زبان ماست و گاه به صورت ضرب المثل به كارمان مىآيد: در عنفوان جوانى چنان كه افتد و دانى ....... سعدى در عنفوان جوانى با شاهد پسرى سر و سرى داشت. اين پسر سخت زيبارو بود ولى انگار اخلاقش گاه به خلاف طبع سعدى حركت مىكرد كه مورد پسند شيخ ما واقع نمىشد. تا اين كه دامن از او در مىكشد و مهره برمىچيند و مىگويد: برو هرچه مىبايدت پيش گير! سرِ ما ندارى سَر خويش گير! مدتى مىگذرد تا يار باز مىآيد. اما چه باز آمدنى كه آن حلق داودى متغير شده و جمال يوسفى به زيان آمده و بر سيب زنخدانش چون به گردى نشسته رونق بازار حسنش شكسته و متوقع كه (سعدى) در كنارش گيرد و .... اما كناره مىگيرد و مىگويد: آن روز كه كه خط شاهدت بود صاحب نظر از نظر براندى امروز بيامدى به صلحش كش فتح و ضمه برنشاندى مىگويد و مىگويد .... و از ريش يار زبان به شكوه مىگشايد: سئوال كردم و گفتم جمال روى ترا چه شد كه مورچه برگرد ماه چوشيدست؟ جواب داد: ندانم چه بود رويم را مگر به ماتم حسنش سياه پوشيدست! اصلا شيخ ما از پسران ريش دار خوشش نمىآمد: امرد آنگه خوب و شيرين است تلخ گفتار و تند خوى بود چون به ريش آمد و به لعنت شد مردم آميز و مهرجوى بود!