Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist



خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
[an error occurred while processing this directive]  
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌نگار


Thursday, September 5
سعدى و هم جنس گرايى و .... ريش!
در عنفوان جوانى چنان كه افتد و دانى ....
روزى روزگارى يك شيخ بزرگوار بود بسيار خوش سخن و نغز گفتار. آن شيخ البته سعدى بود كه آثارش زبان زد خاص و عام بود و شعرش تا كاشغر ( در چين امروز) ورد زبان ها بود. شيخ سعدى بزرگ بود و بزرگوار، اما شيخ به معناى امروزىكلمه نبود. يعنى از طايفه شيخان و شيخكان نبود. جهان ديده بود و در نظاميه بغداد دانش آموخته بود و دور جهان را گشته بود و گشته بود و گشته بو د..... تا رسيد بود به سرگشتگى!
ذكر جميل اش در افواه و عوام افتاده بود و صيت سخنش در بسيط زمين رفته و قصب الجيب حديث اش را همچون شكر مىخوردند و رقعه منشآتش را چون كاغذ زر مىبردند و بر كمال و فضل و بلاغت او نظيري نبود .....
در مكتب ملايان نيز حرف و حديث اش مانند حديث پيامبران و امامان آموخته مىشد. من خود كه طفل بودم و به مكتب مىرفتم سخن سعدى ازبر مىكردم. بعدها هم كه به دبستان و دبيرستان و دانشگاه وارد شدم سخن سعدى مىآموختم. حالا هم در اين گوشه ى غربت گاه هوس سخن نغز كه مىكنم تا جرعه جرعه بنوشم و مست شوم البته به سراغ سعدى مىروم كه كليات اش كتاب بالينى من است و آن قدر ورق خورده است كه ورق _ ورق گشته.
سخن سعدى آن چنان نغز و زيباست كه گاه معنى را در سايه قرار مىدهد و تنها بند بازى زبانى و كلامى اش در ذهن مىماند. يكى از زيباترين قطعه هاى سعدى همان است كه ورد زبان ماست و گاه به صورت ضرب المثل به كارمان مىآيد:
در عنفوان جوانى چنان كه افتد و دانى .......
سعدى در عنفوان جوانى با شاهد پسرى سر و سرى داشت. اين پسر سخت زيبارو بود ولى انگار اخلاقش گاه به خلاف طبع سعدى حركت مىكرد كه مورد پسند شيخ ما واقع نمىشد. تا اين كه دامن از او در مىكشد و مهره برمىچيند و مىگويد:
برو هرچه مىبايدت پيش گير!
سرِ ما ندارى سَر خويش گير!
مدتى مىگذرد تا يار باز مىآيد. اما چه باز آمدنى كه آن حلق داودى متغير شده و جمال يوسفى به زيان آمده و بر سيب زنخدانش چون به گردى نشسته رونق بازار حسنش شكسته و متوقع كه (سعدى) در كنارش گيرد و .... اما كناره مىگيرد و مىگويد:
آن روز كه كه خط شاهدت بود
صاحب نظر از نظر براندى
امروز بيامدى به صلحش
كش فتح و ضمه برنشاندى
مىگويد و مىگويد .... و از ريش يار زبان به شكوه مىگشايد:
سئوال كردم و گفتم جمال روى ترا
چه شد كه مورچه برگرد ماه چوشيدست؟
جواب داد: ندانم چه بود رويم را
مگر به ماتم حسنش سياه پوشيدست!
اصلا شيخ ما از پسران ريش دار خوشش نمىآمد:
امرد آنگه خوب و شيرين است
تلخ گفتار و تند خوى بود
چون به ريش آمد و به لعنت شد
مردم آميز و مهرجوى بود!

1:10 AM