از چند ماه پيش در تب و تاب يك كار جديد بودم كه گمان مىكردم فوق العاده است. اين كار تدريس زبان فارسى بود در شهرى كه دو ساعت با سانفرانسيسكو فاصله دارد. يك ماه پيش رفتم و در محله اى كه خيلى هم جالب نبود خانه اى اجاره كردم. كوچك و بدتركيب! گفتم حالا هرچه هست مىگذرد! يك كامپيوتر مرا به دنيا وصل مىكند. چه باك! گفته بودند كه ماهى سه هزار و پانصد دلار درآمد خواهم خواهم داشت و من پيش خود حساب مىكردم كه خب دست كم بايد سه هزار دلار دستم را بگيرد! گز نكرده پاره كردم! روز نخست كه به آنجا رفتم محل كار را اندكى غم انگيز يافتم كه با روحيه من سازگار نبود. گفتم مىگذرد و عادت مىكنم. روز دوم به ديدن خانه اجاره اى رفتم. آن چنان غم انگيز بود كه تصميم گرفتم كه فورى اجاره نامه را فسخ كنم. كردم. با مبالغى جريمه البته! آنگاه پى خانه گشتم. خانه و آپارتمان بسيار گران بودند. من داشتم تا به مرز هزار و چهارصد دلار مىرسيدم كه دوستى هيهات زدو: كحاى كارى رفيق؟ تمام درآمد ماهانه ات بيش از دوهزار و صد دلار نيست! فيش حقوقش را هم نشانم داد. آن شب خانه دوستى مهمان بودم كه بسيار با مهر است. تمام شب را تقريبا بيدار ماندم و حساب و كتاب كردم. دخل و خرج را. و آنگاه به اين نتيجه تلخ و باورنكردنى رسيدم كه اگر بخواهم اين شيوه زندگى اكنون ام را ادامه بدهم بايد هرماه پانصد دلار هم قرض كنم. حتى آفتابه خرج لحيم نمىشود! صبح روز سوم پيش رئيسم رفتم و گفتم كه مىخواهم استعفا بدهم. آن ورقه كذايى خرج و دخل را هم روبرويش گذاشتم و آن مرد شريف و انسان دوست داشتنى فقط گفت حق دارى! حق با شماست! از آموزشگاه بيرون آمدم. به آزادى رسيده بودم. به سوى سانفرانسسكو كه مىراندم ده ها طرح و ايده جديد به مغزم هجوم آوردند. چندتايى را Save كردم. و آنگاه كه سواد شهر سانفرانسيسكو از دور نمايان شد، از شادى در پوست خود نمىگنجيدم. من اين شهر را دوست مىدارم. خانه من در اين شهر قرار دارد! 10:22 PM