Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist



خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
[an error occurred while processing this directive]  
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌نگار


Thursday, September 19

بازگشت به خانه!

از چند ماه پيش در تب و تاب يك كار جديد بودم كه گمان مىكردم فوق العاده است. اين كار تدريس زبان فارسى بود در شهرى كه دو ساعت با سانفرانسيسكو فاصله دارد. يك ماه پيش رفتم و در محله اى كه خيلى هم جالب نبود خانه اى اجاره كردم. كوچك و بدتركيب! گفتم حالا هرچه هست مىگذرد! يك كامپيوتر مرا به دنيا وصل مىكند. چه باك! گفته بودند كه ماهى سه هزار و پانصد دلار درآمد خواهم خواهم داشت و من پيش خود حساب مىكردم كه خب دست كم بايد سه هزار دلار دستم را بگيرد! گز نكرده پاره كردم! روز نخست كه به آنجا رفتم محل كار را اندكى غم انگيز يافتم كه با روحيه من سازگار نبود. گفتم مىگذرد و عادت مىكنم. روز دوم به ديدن خانه اجاره اى رفتم. آن چنان غم انگيز بود كه تصميم گرفتم كه فورى اجاره نامه را فسخ كنم. كردم. با مبالغى جريمه البته! آنگاه پى خانه گشتم. خانه و آپارتمان بسيار گران بودند. من داشتم تا به مرز هزار و چهارصد دلار مىرسيدم كه دوستى هيهات زدو: كحاى كارى رفيق؟ تمام درآمد ماهانه ات بيش از دوهزار و صد دلار نيست! فيش حقوقش را هم نشانم داد. آن شب خانه دوستى مهمان بودم كه بسيار با مهر است. تمام شب را تقريبا بيدار ماندم و حساب و كتاب كردم. دخل و خرج را. و آنگاه به اين نتيجه تلخ و باورنكردنى رسيدم كه اگر بخواهم اين شيوه زندگى اكنون ام را ادامه بدهم بايد هرماه پانصد دلار هم قرض كنم. حتى آفتابه خرج لحيم نمىشود! صبح روز سوم پيش رئيسم رفتم و گفتم كه مىخواهم استعفا بدهم. آن ورقه كذايى خرج و دخل را هم روبرويش گذاشتم و آن مرد شريف و انسان دوست داشتنى فقط گفت حق دارى! حق با شماست!
از آموزشگاه بيرون آمدم. به آزادى رسيده بودم. به سوى سانفرانسسكو كه مىراندم ده ها طرح و ايده جديد به مغزم هجوم آوردند. چندتايى را Save كردم. و آنگاه كه سواد شهر سانفرانسيسكو از دور نمايان شد، از شادى در پوست خود نمىگنجيدم. من اين شهر را دوست مىدارم. خانه من در اين شهر قرار دارد!
10:22 PM