Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist





خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
Morteza Negahi is an author and journalist.In his personal weblog, Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on personal thoughts on social issues which are mainly geared towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities of Iran.

مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌ نگار


Thursday, October 10

پيرامون احضار پيام فضلى نژاد به اداره اماكن ...

سال ها پيش بود. سى سال پيش شايد. ( و چه سريع سپرى مى شود اين سىسال ها!) تازه از زندان تبريز آزاد شده بودم و برادر كوچكم را تازه دستگير كرده بودند كه رئيس اداره حفاظت دانشگاه يك روز مرا خواست و گفت كه بايد در روز فلان ساعت 8 صبح به اداره ساواك بروم كه اتفاقا اطراف دانشگاه بود و دانشجوها هميشه سعى مىكردند از آن ور خيابان كه ساختمان ساواك بود عبور نكنند.
چند روزى وقت داشتم. وقت براى ترس و هراس و افسردگى و بازهم ترس و ترس و ترس. تازه بيست سالم شده بود و سال اول دانشگاه بودم و سه چهار ماه ساواك و زندان را تازه سپرى كردم و كلىاطلاعات كشف نشده و نا گفته وجود داشت كه مانند بهروز دهقانى اره اره ام كنند يا مانند بهزاد پشم بيضه ام را بسوزانند و يا مانند بهروز ناخن ام را بكشند... در آن چند روز از سايه ام نيز مىترسيدم. ساعت ها در خيابان ها قدم مىزدم و آخر سر سر از ميخانه ىممتاز در مىآوردم و هى مىخوردم و هى مىخوردم و خود را به آن لحظه هاى نه خوب و نه عالى و خالى مىسپردم. به هيچكس نگفته بودم كه احضار شده ام. يعنى حق نداشتم بگويم. روى اين نكته تاكيد شده بود. تا سرانجام روز موعود فرارسيد و من وجود مچاله شده ام را به آقايان سپردم كه بكوبندم و تحقيرم كنند و ... يك روز را به درازاى يك قرن در آن اداره منحوس سپرى كردم و آخر سر كتك خورده و تحقير شده بيرون آمدم تا خود را به به اولين ميخانه سر راه برسانم و در تنهايى صد سال پير شوم.
انقلاب كه شد آن اداره منحوس به دست مردم افتاد و كارمندانش در بدر شدند و برخى طعمه مرگ شدند كه البته نبايد مىشدند. اما چندى نگذشت كه به جاى آن اداره چند اداره ديگر به وجود آمدند و به جاى آن كارمندان صدها كارمند ديگر. تاريخ كشورم داشت تكرار مىشد. اين بار ديگر فقط كتاب خواندن و شعر سرودن و احيانا اعلاميه پخش كردن نبود كه اقدام عليه امنيب كشور به حساب مىآيد، چند تار موى زن و چند جرعه شراب و خيلى چيزهاى ديگر هم به سياههء جرم ها اضافه شدند. بنابراين بسيارى رفتن را بر ماندن ترجيح دادند و ميليون ها نفر جلاى وطن كردند.
***
سه چهار سال پيش گلشيرى عزيز در آلمان بود و از احضارهاى نويسندگان سخن مىگفت كه نويسندگان ميهن مان را چشم بسته رو به ديوار مىنشاندند و بازجويى مىكردند. او هم همان ترس و هراس را تجربه كرده بود! بسيارى از آن نويسندگان جوان مرگ شدند يا جلاى كردند.
من هم كه چند سال پيش در ايران بودم اين تجربه را كردم. در خانه دوستى مهمان بودم كه روزنامه نگار بود و به هتلى احضار شده بود. گذرنامهء مرا هم در فرودگاه ظبط كرده بود و من مجبور بودم هر روز به اداره حراست شايد تلفن بكنم تا ماجراى گذرنامه ام را پيگىي كنم. در آن روز يك پژوى سفيد رنگ جلوى منزل اين دوست بود با يك سرنشين. من بودم و يك آپارتمان خالى و زنگ تلفن كه گهگاه به صدا در مىآمد و كسى صحبت نمىكرد. ناگهان به ياد آن روزهاى منحوس سى سال پيش افتادم و آن ترس و لرز. اما من ديگر آن جوان بيست ساله نبودم و ميخانه اى هم نبود كه خود را در جامى غرق كنم. فقط صداى وحشتناك قلبم بود كه تند مىزد و دردى كه در سينه ام سنگينى مىكرد . داشتم سكته مىكردم كه از خانه زدم بيرون و در خيابان هاى پر ازدحام گم شدم. مى دانستم كه شايد به اين زودى ها ديگر به اين كوچه پس كوچه ها باز نگردم. دلم سخت هواى سانفرانسيسكو را كرده بود. گام مىزدم در سرزمين مادرى كه بيگانه مىنمود و هراسناك. در آرزوى يك جرعه آزادى!
12:42 AM