Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist





خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
Morteza Negahi is an author and journalist.In his personal weblog, Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on personal thoughts on social issues which are mainly geared towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities of Iran.

مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌ نگار


Friday, October 18
خداى خوب و خداى بد

خداى خوب و خداى بد بر بالاى كوه با هم روبرو شدند.
خداى خوب گفت"روزت به خير، برادر."
خداى بد پاسخى نداد.
خداى خوب گفت" امروز سر دماغ نيستى."
خداى بد گفت"نه، زيرا كه اين روزها غالبا مرا به جاى تو مىگيرند و به نام تو مىخوانند و با من چنان رفتار مىكنند كه انگار من تواُم. اين مرا خوش نمىآيد."
خداى خوب گفت"ولى مرا هم به جاى تو گرفته اند و به نام تو خوانده اند."
خداى بد به راه افتاد و رفت، دشنام گويان به بلاهت انسان،

پادشاه دانا

روزگارى در شهر دوردستى به نام ويرانى پادشاهى حكومت مىكرد كه هم توانا بود و هم دانا. مردمان از توانايى اش مىترسيدند و به سبب دانايى اش دوستش مىداشتند.
در ميان اين شهر چاهى بود كه آب سرد و زلالى داشت و همه مردم شهر از آن مىنوشيدند، حتى پادشاه و درباريانش; زيرا كه چاه ديگرى نبود.
يك شب هنگامى كه همه در خواب بودند، جادوگرى وارد شهر شد و هفت قطره از مايع شگفتى در چاه ريخت و گفت" از اين ساعت به بعد هر كه از اين آب بنوشد ديوانه مىشود."
بامداد روز فردا همهء ساكنان شهر، به جز پادشاه و وزيرش از چاه آب نوشيدند و ديوانه شدند، چنان كه جادوگر گفته بود.
آن روز مردمان در كوچه هاى باريك و در بازارها كارى نداشتند جز اين كه با هم نجوا كنند" پادشاه ما ديوانه شده است. پادشاه ما و وزيرش عقل شان را از دست داده اند. يقين است كه ما نمىتوانيم به حكومت پادشاه ديوانه تن دردهيم. بايد او را سرنگون كنيم."
آن شب پادشاه فرمود تا يك جام زرين از آب چاه پر كنند. وقتى كه جام را آوردند، از آن نوشيد و به وزيرش داد تا او بنوشد.
از آن شهر دوردست ويرانى غريو شادمانى برخاست، زيرا كه پادشاه و وزيرش عقل شان را بازيافته بودند.

"اين دو نوشته را داشته باشيد تا فردا... من اين روزها در دنياى مولانا و حافظ و اندكى هم جبران خليل جبران غرق شده ام! ديشب ميهمان حافظ بودم و امشب ميهمان جبران خليل. فردا شايد به سهراب سرى بزنم يا سراغ شمس بروم. كسى چه مىداند؟
امشب دوستى زنگ زد و ساعتى از دوستىها سخن گفتيم و از روزگارى كه گاه خوش نيست. باز هم به سراغ خواجه مىروم. چه باك!
اى پادشه خوبان، داد از غم تنهايى
دل بىتو به جان آمد، وقتست كه باز آئى
...
زين دايرهء مينا، خونين جگرم، مى ده!
تا حل كنم اين مشكل، در ساغر مينائى
11:26 PM