Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist





خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
Morteza Negahi is an author and journalist.In his personal weblog, Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on personal thoughts on social issues which are mainly geared towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities of Iran.

مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌ نگار


Monday, October 7
چه تلخ است ميهن!
وه كه چقدر گرم بود امروز اين سانفرانسيسكو! درجه حرارت به سى و چند سانتيگراد رسيد و من هوس اقيانوس كردم كه تنى به آب زنم در ساحل بيكرز بيچ. اين ساحل چند روزى در سال حال و هواى ديگرى پيدا مىكند و چون متعلق به دولت فدرال آمريكاست بنابراين از قوانين ايالتى يا شهرى پيروى نمىكند. يعنى اين كه مىتوان برهنه شد و لخت مادرزاد روى ماسه ها راه رفت و اندام هاى طلايى يا به تعبير گوگن طلاى اندام ها را تماشا كرد. زيباست رهايى! زيباست آزادى و زيباست تن به گرماى آفتاب سپردن و سير كردن در خيال و انديشه و دريافتن حال و آن. اما خارهايى هم هستند كه خاطره را مىخراشند ..... همين چند روز پيش بود كه بانوى هنرمندى را به جرم بوسيدن گونه ى جوان كارگردانى _ كه جاى پسرش بود _ به سين جيم كشاندند تهديد كردند و حتى شايد زندانش كنند و ممنوع التصوير و ممنوع الشغل و ... و روزنامه هاى ميهن من كه هيچ نشانى از ميهن ندارند البته، آن بانو را تا حد يك زن بدكاره پايين آوردند و نشان دادند كه هنوز بن لادن و ملاعمر در انديشه هاى اين آقايان منزل كرده اند و به اين زودى ها ميهن ما را رها نخواهند كرد. اين حادثه در يزد اتفاق افتاد كه از زادگاه آقاى خاتمى زياد دور نيست و او كه مثلا واضع گفت و گوىتمدن هاست مانند هميشه چشمانش را مىبندد و مىگذارد كه يك بانوى بزرگ ميهن مان تحقير شود. بانويى كه شايد هم روزى روزگارى با دلى سرشار از اميد به اين سيد راى داده و به هنگام انداختن راي به صندوق اميدوار بود كه شايد انسان ايرانى هم روزى شان و منزلت انسانى پيدا كند. چه دور مىنمايد اين آرزو!
وه كه زيبا مىشود غربت گاهى، و چه تلخ مىشود ميهن به هنگامى كه انصار و حزب الله به ميانه مىآيند و در ميدان هاى شهر مردم را به تازيانه مىبندند و به دار مىآويزند و راديو و تلويزيون هاى ميهن تلخ مدام دروغ مىگويند و تحقير مىكنند ...
آرى شايد بتوان چشم ها را بست و نديد و نگاه نكرد و فكر نكرد و انديشه نكرد ...... اما بايد چشم ها را شست! اين را سهراب گفت. نه؟
12:21 AM