Morteza
Negahi is an author and journalist.In his personal weblog,
Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on
personal thoughts on social issues which are mainly geared
towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities
of Iran.
مرتضی
نگاهی،
نويسنده و
روزنامه نگار
Wednesday, November 20
رضا قاسمى و همنوايى شبانه در شب هاى سانفرانسيسكو!
من رضا را سال هاست كه مىشناسم. ربع قرنى مىشود. داشتم از تهران به شاهرود مىرفتم كه رضا ناگهان در راهرو قطار رخ نمود و با سيگارى در دست يا بر لبان از اوضاع و احوال شاهرود پرس و جو كرد. او افسر وظيفه جديد بود و من افسر وظيفه قديمى. شش ماه از رضا قديمى تر بودم! هر دو با لباس شخصى در راهرو توربوترن كوير گرمسار را در مىنورديديم و آه مىكشيديم و بيابان هاى تفته و خفته در اعصار و قرون ميهن باستانى را تماشا مىكرديم كه خانه هاى خاكى داشت و كوچه هاى خاكى و ديوارهاى خاكى و مردم خاكى. اما آسمان آبى بود. آبى آبى. بى هيچ تكه ابرى شايد. من يك بغلى اسكاچ اعلا داشتم. آن روزها هنوز بلك ليبل را كشف نكرده بودم. با همان برچسب سرخ حال مىكردم. رضا مانند هميشه سيگار دود مىكرد و دودش را با دست و دلبازى به راهرو ترن و بيابان خاكى مىبخشيد. سخنان ما در ميان سر و صداى ترن و قلپ هاى اسكاچ و حلقه هاى دود گم مىشد. هر دو انگار از قبيلهء عشق آمده بوديم. داشتيم به وادى بعد از ظهر جمعه غمگين وارد مىشديم. در كوير گرمسار كه اخرايى مىنمود. مىدانستيم كه دوست خواهيم شد و دوست خواهيم ماند و دوست خواهيم داشت. در حلقه اى از دود و ترنم نرم ماهور و بيات ترك. اين را همان هفته در خانهء من كشف كرديم. خانه ام در خيابان فردوسى بود. خيابانى پر دار و درخت و يك جوى بزرگ آب كه صدايى رودخانه را مىماند. انتهاى خيابان فردوسى مهمانسراى شاهرود بود. بر بلنداى تپه اى كه مشرف بر شهر بود و شهر خاموش بود و خفته. اما نرسيده به مهمانسرا دكهء بابكن هم بود كه كركره اش هميشه پايين بود و براى ورود بايد حسابى خم مىشدى. انگار درگاه و بارگاه عشق بود! كه دور دور شاه شجاع بود و مىنوشان دلير. هم خانهء من احمد هم بود. سر حلقهء دوستان كه هم مراد بود و هم مريد و زبان عشق را نيك مىدانست و واژه ها را كه در شعر مىنشستند و شعر مىشدند و ترانه مىشدند و آواز ... تازه به عشق ژاله دچار بود كه بعدها مادر غزل و صنم اش شد و حالا در روزگار بى احمدى در گرداب اندوه گرفتار. برادر من هم بود كه دانشجو بود و تازه آزاد از زندان تبريز. در زندان مدتى هم بند ناصر كاخساز بود و كاخساز بزرگ بود و از اهالى انقلاب. دور دور انقلاب بود آخر. شكرى و بهزاد حسن و ... هنوز در بند بودند و بهروز و رحيم و عليرضا و مناف و كاظم روى در نقاب خاك كشيده و ما همچنان دوره مىكرديم روز را شب را هنوز را ..... گاهى سهراب هم به ميهمانى ما مىآمد و با ما جرعه اى مىنوشيد و آنگاه به كوير مىپيوست و ما همراه سهراب در زلال كوير گم مىشديم. روى هم رفته روزگار خوشى بود. حتى جواد مالكى كه بعد ها همراه بيش از هفتاد و دو تن از زعماى انقلاب به وادى عدم پيوست زيبا مىنمود. نماز كه مىخواند از ما دور مىشد ولى اهل معرفت بود. در شب هاى دراز كوير كه با فولكس قراضهء من به شاهرود مىرفتيم از يخدان پر از يخ و ام الخبائث، مجيديهء تگريى به دست ما مىداد تا شب هاى كوير زيباتر ببينيم. زيبا بود شب هاى كوير. ستاره ها گاه آن چنان پايين مىآمدند كه مىشد با برف پاك كن پاكشان كرد. يك روز در پيادرو روبروى دانشگاه، در راستهء كتابفروشان تويوتاى پاسداران ترمز كرد و در يك آن دو سه نفر ژ سه به دست پريدند پايين و مرا كه هاج و واج بودم به درون تويوتا كشيدند و بردند و در آنى با سرعت و شتاب دور شدند. من بودم و يك بغل كتاب و يك اقيانوس ترس و وحشت و هراس. خود را چشم بسته در مقابل جوخهء اعدام مىديدم. قلبم به شدت به قفسهء سينه ام مىكوبيد. ناگهان قهقهء خندهء جواد مالكى كه پهلوى راننده نشسته بود و يك قبضه ريش حسابى داشت مرا از ميدان اعدام به درون تويوتا آورد. ترس و هراس از پنجره تويوتا بيرون رفت. حالا جواد انتقام خود را گرفته بود! ديگر همه ذكر دوستان بود و ياد ياران, ... داشتم از رضا مىگفتم كه اين سيل خاطرات هجوم آوردند! و اين همه پس از خواندن يك خبر كوتاه كه كتاب رضا "همنوايى شبانهء اركستر چوب ها" برندهء جايزهء منتقدين كتاب در ايران شده است. پيش از اين جايزهء مهرگان را برده بود. پس از اين لابد جوايز ديگر را خواهد برد. نمىدانم چند نفر ديگر به حلقهء خوانندگان كتاب خواهند پيوست تا هفت طبقه از پلكان خانه رضا در پاريس دوازدهم بالا بروند و سر راه سگ پشمالويى را ببينند و آخر سر له له زنان با پروفيت و رعنا آشنا شوند و با آلكساندر يك دست شطرنج بزنند. بايد اين داستان را دنباله دار بنويسم. رضا كه يك روز ناگهان سر و كله اش در پاريس پيدا شد. ناگهان جلاى وطن كرده بود و آن روز كه من به ديدار رضا رفتم باران مىباريد و باران مىباريد و من يك شال گردن سفيد داشتم و يك بارانى بربرى و يك كلاه كپى فرانسوى و خيس از باران و عرق و هواى دم كرده پاريس. امشب در اين شب بدر جايش در سانفرانسيسكو سخت خالى است! 2:03 AM