Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist





خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
Morteza Negahi is an author and journalist.In his personal weblog, Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on personal thoughts on social issues which are mainly geared towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities of Iran.

مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌ نگار


Sunday, November 24


بهنود و آغاجرى و .... هادى خرسندى

اگر مانند من مىخواهيد يك شب ديگر خواب در چشم تر تان بشكند و شبى ديگر بى خواب شويد و تا صبح پى خوابى كه نمى آيد و يا اگر مىآيد سراسر كابوس است و خواب نيست، مطلب امروز مسعود بهنود را حتما بخوانيد. مسعود از روزها و شب هاى زندانش نوشته در سلول انفرادى اوين. من پس از آزادى مسعود بارها با او گپ تلفني زده ام ولى هرگز جرات نكرده ام كه از آن روزهاي سياه و دردناك بپرسم. چون كتاب "حقيقت ساده" م. رها را خوانده بودم و شب هاي بسياري كابوس به سراغم آمده بود. كابوس روزها و شب هاي دراز در انفرادي بودن يا در قفس كوچكي كه م. رها را در آن ماه ها به چمباته نشستن وا مي داشتند. زندانيان به اين قفس تابوت مي گفتند و كسي كه چند ماه يا حتي چند روز در تابوت سر مي كرد ديگر هرگز يك انسان عادي نمى شد و مشاعرش را از دست مي داد و مسخ مي شد و ... حالا گويا ديگر تابوت را برداشته اند و به جايش اتاق سفيد گذاشته اند و عزت الله سحابي و ديگران را در آن به صلابه كشيده اند. نوعي اتاق استوانه اي نوراني و سفيد كه زنداني لخت در انجا مجبور مي شود ايستاده تا مرزهاي جنون برسد. اين استوانه گويا حتي در هم ندارد و فقط از طريق دريچه سقفي است كه زنداني غذا دريافت مي كند. من كه حتي به هنگام نوشتن اين سطور دست و دلم مي لرزد....
بهنود در ساحل امن انگلستان است اما با خواندن خبر انفرادي كردن آغاجري و گرانپايه و زرفشان و قاضيان ناگهان به ياد آن روزان و شبان دهشتناك مي افتد و خواب در چشم ترش مي شكند و روايتى مي نويسد كه سخت روح و جسم را در انزوا كه نه، در آشكار مي خراشد و مي تراشد و خونين مي كند و خون چكان مي كند و نيشتر مي زند ...
اين شعر درد است كه مسعود نوشته. دادنامه اي است عليه بيدادي. بيدادي كه به قلم به دستان زنداني مي رود و ما بي خيال دوره مي كنيم و روز را و شب را و هنوز را ....
مسعود با اين نوشته نشان مي دهد كه وجدان بيدار اهالي قلم است. برايش مهم نيست كه زنداني انفرادي قرآن مي خواند يا ترانه اي فراموش شده از شب هاي تهران. زنداني زنداني است!
.... اما همان خطه انگلستان يك قلم زن ديگري هم زندگي مي كند. يك نويسنده و شاعر طنز پرداز. همه ما او را مىشناسيم. هادي خرسندي را مي گويم. هادي البته طنزش محشر است. اما گاه زيادي نيشتر مي زند آن هم به زنداني نه به زندانبان. امروز طنزش را خواندم كه ماجراي آغاجري را كه دوباره دانشجويان را ميدان آورد و جنبشي بزرگي شكل گرفت آخر سر حتي رهبر جمهوري اسلامي را به دخالت مجبور كرد و ايشان حكم كرد كه در حكم اعدام آغاجري تجديد نظر شود، از همان لون ماجراهاي كارتون تام و جري دانسته و آخر سر هم به دانشجويان پرشور دانشگاه ايران و خارج از ايران و نيز به ما ها كه نامه، سرگشاده اي را امضا كرده ايم در مخالفت با زنداني شدن آغاجري به اتهام ابراز عقيده اش و نيز لابد به تمام نهاد هاي حقوق بشري و احزاب سبز و سوسياليست و دولت هاي دموكراتيك غربي و آمريكا و .... كه فريب بازي هاي تام و جري را نخوريم:
ماجراي رهبر و آقاجري
هست مثل کارتون تام اند جري
بچه جان سرگرم اين بازي نشو
با همين تام اند جري راضي نشو

12:50 AM