Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist





خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
Morteza Negahi is an author and journalist.In his personal weblog, Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on personal thoughts on social issues which are mainly geared towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities of Iran.

مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌ نگار


Friday, December 27
با پیر طوس
سفرنامه طوس

خواندن یادداشت "بچه امیرآباد" و یادآوری سراب و سبلان و طوس مرا به یاد طوس انداخت و سفری که در تابستان 1370 به آن دیار داشتم. حاصل آن سفر و دو سفر دیگر سفرنامه ای است که با نام "یاد یار و دیار" چند سال پیش در کالیفرنیا به چاپ رسید. این بخش را به یاد آن ایام اینجا می آورم"
...
به شهر (مشهد) باز می گردیم تا بعد از استراحتی کوتاه مزار فردوسی بزرگ را زیارت کنیم. از ردیف موزون سپیدارهای ملک آباد، که سر به آسمان می سایند می گذریم. تا به "باژ" برسیم سراپای مرا شکوهی شفاف فرا می گیرد. به باغی می رسیم که روزگاری باغ پیر طوس بود و حالا مزارش را در آغوش گرفته است. به یاد آوردن بلاهایی که در آن روزگاران پلشت بر این مرد رفته اندوهگینم می کند. در روزگار غریبی که همه عرب زده بودند و حاکمان وقت بر آن بودند که هویت ملی ایرانیان محو و نابود کنند، این مرد یک تنه، سی سال آزگار رنج برد تا با به نظم درآوردن تاریخ و حماسه و اسطوره نیاکانمان در کتاب شکوهمندش "شاهنامه" شناسنامه ای چنان معتبر و بی زوال برای ملت و کشورمان ایران، رقم بزند که هیچ طوفان و گردبادی، هرچند سهمگین و ویرانگر نتواند گزندی بر آن وارد بیاورد. اشعارش چنان هراسی در دل متشرعان و متحجرین انداخته بود که آنان حتی از جنازه این بزرگمرد نیز می ترسیدند. نعش این عزیز روی دستها مانده بود. چرا قاضی شرع حکم داده بود که فردوسی رافضی است و نباید در قبرستان مسلمانان دفن شود. پس ناچار در ملک شخصی اش، در همین باژ به خاکش سپردند که قرن ها بعد منٍ هموطنش که از موطنش سراب، در گوشه ای از ایران، به سرابی دیگر در گوشه ای از ینگه دنیا پرتاب شده و حالا شوریده و پریش در پی گمشده ای که خود نیز نمی داند چیست، به آستانش بیاید و ناگهان این شعر سعدی را زمزمه کند که:
نه سام و نریمان و نه افراسیاب
نه کسری و دارا و چمشید ماند
البته که جمشید و دارا و سام و نریمان و کسری و افراسیاب اکنون با شعر فردوسی و سعدی جاودان شده اند ولی کسی حتی نام آن قاضی را که با جنازه فردوسی درافتاد نمی داند-
...
با دلی غمناک از پیر طوس و باغ باژ جدا می شوم تا در ترافیک نفس گیر مشهد در راه بندان گیر کنم و حسرت سپیدارهای باژ را بخورم.
....

12:18 AM