Morteza
Negahi is an author and journalist.In his personal weblog,
Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on
personal thoughts on social issues which are mainly geared
towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities
of Iran.
مرتضی
نگاهی،
نويسنده و
روزنامه نگار
Friday, December 20
نگاهی دیگر به 21 آذر
زاپاتا هاي آذربايجان! و .... نیم نگاهی به آذربایجان آن ایام - 3 -
پيش از اين كه به آذربايجان زمان پيشه وري برويم، بد نيست كه از اوضاع و احوال آن روزگار اندكی بنويسم. چون شناخت ماجراي آذربايجان و برآمدن فرقه بدون شناخت اين اوضاع و احوال مشكل و شايد غير ممكن باشد. خب، در آن روزگار نه تنها در آذربايجان بلكه در سرتاسر ايران نظام فئودالي حاكم بود و فئودال ها حرف اول و آخر را در منطقه مي زدند. حتي گاه عليه حكومت مركزي به پا مي خاستند. محمد رضا شاه پهلوي پادشاه ايران، خود در كتاب انقلاب سفيد در باره نطام اربات و رعيتي و ظلم و جور فئودال بسيار نوشته است. از جمله اين كه مثلا باكرگي عروس رعيت را در شب زفاف بايد ارباب يا پسرش برمي داشت. در دوران رضا شاه، گردن كشي اربابان عليه دولت تقريبا به پايان رسيد ولي جور و ظلم شان عليه رعيت ها نه تنها كمتر نشد بلكه بيشتر هم شد. مرغ سحر هنوز ناله سر مي داد: مرغ سحر ناله سر كن! داغ مرا تازه تر كن! .... ظلم ظالم ... جور ارباب آشيانم داده بر باد ... اين شعر ملك الشعراي بهار با صداي جادويي قمر هنوز ورد زبان ها بود. با آهنگ مرتضي ني داود. در ادبياب آذربايجان ده ها افسانه پيرامون ياغي هايى كه عليه اربابان قيام مي كردند دهن به دهن مي گشت. كوراوغلو و قاچاق نبي از مشهور ترين آن هاست. در همان نيمه اول قرن بيستم نيز از اين قاچاق نبي ها، به ويژه در خطهء آذربايجان كم نبودند. اين ياغيان در تمام نطام هاي فئودالي رخ مي نمودند. از ژاپن گرفته تا مكزيك. كوروساواي بزرگ برخي از اين ياغيان ژاپني را به تصوير در آورده (هفت سامورايي). اما مشهورترين اينان همان زاپاتا است كه الياكازان با بازيگري مارلون براندو او را در سرتاسر جهان جاودانه كرده است. صفر قهرمانيان (صفرخان) كه سي و دو سال از زندگيش را در زندان گذراند، خاطرات جالبي از اين زاپاتا هاي آذربايجان دارد. ( كتاب خاطراب صفرخان كه به همت علي اشرف درويشيان منتشر شده است.) حسينقلي خان گنجه اي در همان روستاي شيشوان (در اطراف عجب شير) محل تولد صفرخان به دنيا آمد. جواني بود سركش كه در زمان رضا شاه هميشه با فئودال ها و مالكين در مي افتاد. اين مالكين حسين قلي جوان را مي گرفتند و مي بردند و در زندان هاي خود كتك مي زدند و زنداني مي كردند. بنا براين او سرانجام ياغي مي شود. از يار و ديار خود فرار كرده و در كردستان و آذربايجان در حاشيه مرز عراق به عده اي قاچاقچي مسلح مي پيوندد. اينان، لباس، پارچه، جوهر و از اين قبيل اجناس را از عراق مي آوردند و توسط همين صفرخان و ديگران آن ها را به تبريز برده و مي فروختند. يك بار كه ژاندارم ها براي دستگيري حسين قلي خان به قهوه خانه اي كه او در آنجا بود، مي آيند تيراندازي در مي گيرد و او فرار مي كند ولي در همين گير و دار دو نفر روستايي بي گناه، كشته مي شوند. به روايت صفرخان اين دو نفر با گلوله، ژاندارم ها كشته مي شوند، ولي به حساب حسين قلي نوشته مي شود. (سال 1315) بنابراين اين ياغي پنج سال تمام يعني تا شهريور بيست كاملا مخفي مي شود. با ورود نظاميان شوروي به ايران لشكر 3 تبريز فرار كرده و در همين قريه شيشوان تمام سلاح هايشان را در آنجا مي گذارند و خود با لباس مبدل كه از روستاييان مي گيرند به پايتخت مي گريزند. حسين قلي خان مانند يك قهرمان وارد روستا شده و دهقانان را مسلح مي كند. از توپ وتفنگ تا مسلسل سبك و سنگين نصيب دهقانان مي شود. حالا حسين قلي ارتش دارد. ارتشي دويست _ سيصد نفره، ماجراجو و گردن كش. اينان با نام لوتو (لوطي) مشهور مي شوند. در عرض چند هفته شمار افراد اين ارتش به هفتصد نفر مي رسد. حسين قلي به نقده و بناب و مراغه حمله كرده و در جنگ هاي پارتيزاني چند پاسگاه ژاندارمري را خلع سلاح مي كند. او معمولا با ارتش مجهز خود به مقر فئودال ها نيز حمله مي كرده و اموال آن ها را پس از مصادره ميان دهقانان تقسيم مي كرد. بارها و بارها با نيروهاي دولتي درگير شده و موفق مي شود از چنگ آنان بگريزد. روس ها به او پيشنهاد مي كنند. صفر نقل مي كند: " بيا! ما به تو اسلحه و هر چه بخواهي مي دهيم و برو تمام آذربايجان را بگير و همه را خلع سلاح كن. فئودال ها را نابود كن. تمام آن وعده هايي كه بعد ها به پيشه وري و ما دادند، به او دادند. آن زمان هنوز فرقه تشكيل نشده بود. فقط حزب توده در آذربايجان فعاليت داشت، اما اين حسين قلي خان به روس ها و به حزب توده اعتماد نكرد. ..... ... از اين طرف جمشيد خان اسفندياري هم نوكر دست به سينهء فرمانفرمائيان بود. دهات فرمانفرمائيان را همه اين تصاحب كرده بود. تفنگچي هاي زيادي هم داشت. بين مياندوآب و ملك كندي دست او بود. " ( ص 182 و 181، خاطرات صفر خان) يك روز جمشيد خان به همراهي ژاندارم ها به نيروهاي حسين قلي خان را محاصره كرده و جنگ تمام عياري در مي گيرد كه حسين قلي خان با رشادت افسانه واري بدون دادن حتي يك كشته حلقه محاصره را شكسته به كردستان مي گريزد. " حدود يك سال كار او همين بود كه مي رفت فئودال را خلع سلاح مي كرد و اسلحه هاشان را تقسيم مي كرد بين افرادش. از همان گندم هاي انبارهاي فئودال ها هم براي خورد و خوراكشان استفاده مي كردند. بقيه گندم ها را هم تقسيم مي كرد بين دهقان ها. دزد نبود. سارق هم نبود. راهزن هم نبود...." ( همان كتاب، ص 182) آخر و عاقبت اين ياغي سركش بسيار جالب است. آشنايانش كه با دربار آشنا بودند او را تشويق مي كنند كه دست از اين كارها بردارد و پس از عفو شاه به كسوت ژاندارم ها دربيايد. او هم تسليم مي شود و مدتي در كسوت ژاندارمي به جنگ فئودال هاي ضد دولت مي رود. اما دشمنانش بيكار نمي نشينند و سرانجام او با خدعه و نيرنگ براي ديدار سرهنگ شقاقي فرمانده ژاندارمري تبريز مي رود كه در همان ديدار او را دستگير كرده و به تهران اعزام مي كنند و پنج سال زندان برايش مي برند. در زندان با طيب حاج رضائي مشهور دعوا مي كند (دعواي ترك و فارس) و به برازجان تبعيد مي شود. تمام طول فرمانروايي فرقه در آذربايجان او در زندان برازجان بود. كوشش هايي مي شود كه او و چند نفر ديگر را با تيمسار زنگنه و كاتوزيان، كه در اروميه زنداني فرقه بودند عوض كنند. اما اين كوشش ها به جايي نمي رسد تا اين كه پس از شكست فرقه او را به بناب مي برند و در يك دادگاه صحرايي در عرض دو ساعت دوباره محاكمه كرده و به دار مي آويزند. براي عبرت سايرين البته! در اطراف سراب ما هم قاسم نامي بود كه سوار و تفنگچي داشت و با غلام يحيي نيز رابطه داشت. او هم كم و بيش به سرنوشت حسين قلي دچار شد. جالب اينجاست كه كساني هم مانند جمشيد اسفندياري با ديدن جهت باد روس ها نخست به فرقه پيوستند و پس از شكست فرقه هم در كشتار مردم شركت كردند و درجه گرفتند: " وقتي ارتش شاه وارد تبريز شد، اين (جمشيد خان) سر دسته اشرار بود و بيشتر كشت و كشتارها به وسيلهء او و مزدورانش انجام شد..... مي گويند شاه يك روز مي خواست به مهاباد برود. در مياندوآب اين جمشيد خان خيلي دور و بر شاه مي پلكد. شاه مي پرسد اين كيه؟ اين سرهنگ؟ مي گويند آن قدر آدم كشته تا آذربايجان را نجات داده ..." ( ص 186) *** نكتهء مهم قضيه و بحران آذربايجان در اينجاست. يعني در بازيگرانش. ما در چند روز پيش با پيشه وري اندكي آشنا شديم. براي نوشتن سرگذشت پيشه وري بايد تامل كرد. خوب يا بد، پيشه وري شخصيت بسيار پيچيده اي داشت كه روزي بايد بازگو شود. مانند كتابي كه عباس ميلاني پيرامون اميرعباس هويدا نوشت. پيشه وري از وراي نوشته هايش يكي از ايران دوست ترين و متجدد ترين رجل سياسي زمان خودش بود. بسياري او نوشته هاي هنوز پس از گذشت هشتاد سال تر و تازه مي نمايند: "براي آن كه ملت بتواند كاملا از حقون خود استفاده نمايد، حكومت و اصول دموكراسي كاملا جرا شود، لازم است كه يك مملكت به جمهوريت هاي كوچك تبديل يابد. تجربه ثابت مي كند كه در حوزه هاي كوچك انتخابات بهتر به منفعت ملت انجام مي گيرد. مملكت سويس يك يك نمونه از اين موضوع است. ... اصول فدراسيون هرچند در ممالك متفاوت است، ليكن اساس و فلسفهء آن ها اختلافي ندارد. اصول فدراسيون و اختيار اهل محل تنها براي اجراي انتخابات نيست، بلكه براي جلوگيري از هرج و مرج داخلي و حفظ و ترقي ملت فايدهء زياد دارد. زيرا ساكنين يك نقطه در حيات و معيشت خود يك نوع احتياجات خصوصي دارند كه آن را خود اهل محل بهتر از ديگران مسبوقند. مثلا اهالي كنار دريا به چيزهايي كه ساكن دشت و كوهستان احتياج دارند، محتاج نيستند. احتياجات اهالي گرمسير غير از احتياجات اهالي سردسير است. از اين نقطه نظر است كه اصول مختاريت محلي در اكثر ممالك اروپا و آمريكا قايم شده است. ... شرارت ايلات و كردها به مقاله مربوط نيست و اين آثار ملوك الطوايفي قديم است. اين را نمي توان انكار كرد كه حكومت مركزي تاكنون توجه تامي به ولايات معطوف نداشته و آن ها را از خود راضي نكرده و اين كه آن ها تا كنون به فكر تجزيه نيفتاده اند، همان احساسات ايرانيت بوده است و الا با اين اصول اداره ممكن نبود از مردم جلوگيري شود. ما كار نداريم كه در ابتدا چگونه بوده. شايد آذربايجاني ها از جنس مغول ها هستند، يا خراساني ها از نسل عرب يا گيلاني ها از ملت ديگر يا كردها از نسل مدي بوده اند. اين ها را امروز مدرك قرار دادن ديوانگي است. احساسات و عادات امروز تمام سكنهء ايران، ايرانيت همه را ثابت مي كند... ..... پس به طور خلاصه مي توان گفت اهالي ايران همگي داراي يك احساسات بوده، فقط شرايط محلي هر ولايت متفاوت است. ايرانيت مافوق همه نوع اختلافات است. يك نفر آذربايجاني خود را بهتر از شيرازي ايران پرست مي داند. شايد شيرازي بهتر از خراساني و اصفهاني بهتر از همه باشد. ... اهالي ايران از ترك تا لر و كرد ايرانيت را فوق تمام احساسات مي دانند ولي با جود اين بايد يك نوع اختيارات محلي به آن داد. اما عثماني ها به اسم ترك و استبداد ملي، آعراب را از خود دور نمودند و حال آن كه اگر اصول مختاريت محلي را قبول مي كردند و عثماني را يك دولت اسلامي يا يك دولت مختلف العناصر معرفي مي كردند و عملا حساسات ساير نژادها را به اسم پان تركيزم تحقير نمي كردند، دچار اين اشكالات نمي شد. ترك ها اين مسائل را نفهميدند و خواستند شورش اعراب را با سرنيزه و ارامنه را با قتل عام بخوابانند. ايراني هاي ساكن اسلامبول را "عجم اشكي" گفتند و همه را بر ضد خود شورانيده، عثماني را متلاشي كردند. (آژير شماره 93، 18 خرداد 1301، 8 ژوئن 1922) پيشه وري مانند بسياري از انسان ها در دوره هاي گوناگون زندگي اش انديشه هايش تغيير پيدا كرد ولي تا آخر عمرش (يعني درست تا آخرين لحظه هاي عمرش و در مشاجراتش با مير جعفر باقراف) به دو اصل مهم اندايشه هايش وفادار ماند: مختاريت و ايرانيت. پافشاري اش در مختاريت او را در آن اوضاع و احوال به شوروي ها نزديك كرد. به نظر مي رسد كه او مي خواست از روس ها و حكومت شوروي براي پيشبرد اهداف خودش يعني ايران فدراتيو استفاده كند، اما روس ها نيز براي پيشبرد اهداف خودشان از پيشه وري و نهضت آذربايجان استفاده كردند. جدايي آذربايجان و پيوستن آن به شوروي هدف غايي شوروي نبود. شوروي مي خواست با سلاح آذربايجان امتياز نفت شمال را بگيرد. بنابراين شوروي ها نه استقلال آذربايجان را به رسميت شناختند و نه واقعا ارتش درست و حسابي براي فرقه تشكيل دادند. پشتياني شوروي از نهضت بيشتر لفظي بود تا عملي. جورج آلن سفير ايالات متحده در ايران خاطر نشان ساخته كه: "كمك هاي اتحاد شوروي به رژيم آذربايجان طي سال گذشتهء ممسكانه و همراه با چانه زدن بود. شوروي ها، اذربايجانيان را مجبور ساختند كه براي گندم و ديگر مواد اوليه همان گونه كه توافق كرده بودند بهاي زيادي بپردازند. در حالي كه مقدار زيادي تفنگ هاي خودكار و مهمات و لوازم ساده به آنان دادند، هيچ تسليحات سنگين جزء آن نبود." ( آذربايجان در ايران معاصر، تورج اتابكي، ص 196) فرقه هرچند در بسيج مردم بويژه دهقنانان تلاش هاي زيادي كرده بود و اما نتوانست حمايت طبقه متوسط و روشنفكران آذربايجان را به دست بياورد. فرقه بخصوص با دگرگون كردن روابط ديرپا و كهنسال ارباب و رعيت گام هاي موثري برداشت و حتي دست به اصلاحات ارضي هم زد كه روياي دهقانان بود. در شهرها نيز با كشيدن راه ها و آسفالت يك شبه برخي از خيابان ها و سركوبي آدم هاي شرور و مزاحم ( آنان كه روز روشن به پسر بچه ها تجاوز مي كردند و كسي هم جلودارشان نبود)، بستن فاحشه خانه ها (بسیاری از فاحشه های تبریز به تهران رفتند. آژدان قیزی یکی از معروف ترین آنان بود که نقشی هم در ماجرای 28 مرداد و بازگشت دوباره شاه به قدرت ایفا کرد) و تاسيس راديو و دانشگاه و مهم تر از همه آموزش زبان مادري و ترغيب مردم به سواد آموزي گام هاي مهم و موثري برداشت، ولي اين كارها هرگز به حمايت گسترده و مردمي نينجاميد. شمار کثیری از مالکین و خانواده های متمکن و متخصصین به تهران مهاجرت کردند و اغلب امور به دست مهاجرین افتاده بود. مهاجرین از آنسوی مرز آمده بودند و دلشان برای مردم و حتی فرقه نمی سوخت. بنا به نوشته ی آقای جهانشلو افشار بیشتر قتل و غارت های که به حساب فرقه نوشته شد، به دست این مهاجرین انجام گرفته است. باید خاطرنشان کرد که مهاجرین در هر حال محصول استالین بودند و استالین از خودکامه و توتالیترهای بزرگ تاریخ است. فرقه در بدو تاسیس خود و حتی چند ماه پس از خودمختاری بسیار مورد توجه روشنفکران و نیروهای ترقی خواه تهران و دیگر شهرهای ایران بود. مردم بلاکشیده ایران آرزوها و آمال خود را در جنبش آذربایجان می دیدند. گروهی از روزنامه نگاران زبده و مشهور ایران از جمله جهانگیر تفضلی، اسماعیل پوروالی و شاهنده به دعوت فرقه به بازدید آذربابایجان رفتند و از دستاوردهای عظیم فرقه در برپایی جامعه دموکراتیک دچار شگفتی شدند. (ر ک به کتاب گذشته چراغ راه آینده و یادداشت های اسماعیل پوروالی در ایران ما و روزگارنو ، چاپ پاریس) اما همزمان با اوج گیری تبلیغات علیه فرقه و تلاش های شبانه روزی نیروهای مذهبی آذربایجان و نیز آمریکا و انگلیس که می خواستند اشتباه اروپا که منجر به از دست بخش بزرگی از اروپا شد، کم کم ورق به زیان فرقه برگشت. علت هاي دیگری نیز مي توان براي اين مهم پيدا كرد كه اهم آنان شايد همان خود مختاري مورد دلخواه فرقه چي ها فراتر از انجمن هاي ايالتي و ولايتي و پشتیبانی شوروی بخصوص مقامات آذربایجان شوروی از فرقه بود که می خواستند آذربایجان را به عنوان حیاط خلوت خود در بیاورند. با این همه از شهريور بيست تا پايان فرقه، آذربايجان از خواب قرون و اعصار بيدار شد و با نماد هاي تجدد يعني قانون و حقوق مردم آشنا شد. انقلاب مشروطيت از سطح شهرها فراتر نرفته بود، ولي نهضت دموكراتيك اين سالها تا عمق روستاها پيش رفت. در آن سال ها حتي در كوچك ترين شهرها و بخش ها تئاتر و اپرا و كنسرت مي گذاشتند. پدر من اولين اپراي زندگي خود را در همين سراب تماشا كرده بود. در سالن هتل متروپل تبريز پيانيستي موزار و بتهوون مي نواخت و در باغ گلستان مي شد تانگو رقصيد! هم چنان که گفتیم سردمداران و مراجع مذهبي سخت با فرقه مخالف بودند و آنان را به عنوان ملحد مدام تكفير مي كردند و در تلگراف هاي متعددي كه به پايتخت روانه مي كردند از "دولت شاهنشاهي و اسلام پناه مي خواستند كه آذربايجان را از شر اين بي دينان نجاب بدهد"! علما البته از پشتيباني گسترده و مالي مالكين و زمين داران نيز بسيار سود مي بردند. نقش قوام و بازي هاي زيركانه سياسي او نيز در منزوي كردن فرقه بسيار موثر بود. يعني قوام با دست پيش مي كشيد و با پا پس مي زد! چند ديدار و موافقتنامه هم در اين ميان بين قوام و ديگر سران حكومت مركزي با فرقه انجام گرفت كه هيچكدام نتيجه بخش نبود. در هرحال قوام سیاستمدار بزرگی بود که ابعادش هنوز در تاریخ معاصر ایران به درستی ارزیابی نشده است. از دیگر بازیگران مهم آن عصر باید از حزب توده و دربار و آمریکا یاد کرد. حزب توده با آنکه در اوایل به طور دربست در آذربایجان به فرقه پیوست ولی مسایل عدیده ای با فرقه داشت. با بودن فرقه در آذربایجان توده دیگر نمی توانست به عنوان تنها نماینده چپ ایران در خدمت برادر بزرگ باشد! نیز فرقه نسبت به توده هم لیبرال تر بود و هم خیلی با اصول کمونیسم سر سازگاری نداشت. پیشه وری در مقاله ای که در آژیر نوشت از رضاشاه تجلیل کرد که توده را خوش نیامد. در آذربایجان شعارهای دیکتاتوری پرولتاریا و لغو مالکیت خصوصی و دیگر شعارهای چپ گرایانه مطرح نشد؛ اردوگاه ها اجباری کار به سبک رفیق استالین تاسیس نشد؛ و .... دربار نظاره گر اوضاع و احوال بود. چون در آن ایام شاه هنوز سلطنت می کرد و نه حکومت. کارها بیشتر به دست نخست وزیران می گردید که مرتب عوض می شدند و کابینه عوض می کردند. مهم ترین نقش را در برافتادن فرقه آمریکا بازی کرد. در مطلب آتی به این مهم خواهیم پرداخت. اما حاصل تمام این بازی ها به وجود آمدن یک اصطلاح جدید سیاسی در ادبیات سیاسی ایران شد و آن هم "مردم غیور و میهن پرست آذربایجان" بود که حکومت مرکزی تمام کشت و کشتار روزهای آخر را، پیش از ورود ارتش به شهرها، به گردن مردم بلادیده آذربایجان انداخت: ".... اما عاملی که بیش از همه موجب آن گردید که خطه آذربایجان بدون وارد آمدن تلفاتی به ارتش غیور ایران از چنگ میهن فروشان توده ای رهایی یابد، باید از عرق وطن پرستی و غیرت و از خود گذشتگی خود مردم آذربایجان بود. هیچ فراموش نمی کنم که هنوز قوای ایران به قزوین نرسیده بودند که رزم آرا به من خبر داد در کیهان مفصل بنویسید که آذربایجان یک پارچه هیجان و شور و وطن پرستی شده است و ملاکان و ملیون و وطن پرستان و ضد کمونیست ها عده زیادی از سران فرقه دموکرات را به هلاکت رسانیده اند." ( مشفق همدانی، خاطرات نیم قرن روزنامه نگاری، ص 247) یعنی موقعی که رهبران فرقه فرار کرده بودند و یک عده اوباش مردم بی گناه را در شهرها می کشتند و خانه ها را غارت می کردند، این دستور خبرنویسی از مقامات به سردبیر کیهان رسید! و بدین ترتیب بود که تاریخ نگاری فاتحان پیرامون یک واقعه بزرگ آغاز شد. (در بخش آخر پایان کار پیشه وری را خواهم نوشت)