Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist





خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
Morteza Negahi is an author and journalist.In his personal weblog, Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on personal thoughts on social issues which are mainly geared towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities of Iran.

مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌ نگار


Monday, December 16
باران مي بارد!
مدت ها بود كه در اين شهر باران نباريده بود و اكنون سه روز است كه مدام باران مي بارد. روز نخست كه باران نم نم مي باريد دوستي زنگ زد و گفت " سخت هواي شمال كرده ام!" پر بي راه هم نمي گفت. اينجا با اين باران شبيه شمال كشورمان شده بود در اواخر پاييز.
باران همچنان مي باريد كه ديروز دوست ديگرم زنگ زد " خانه ام را آب مي برد!"
خانه اش در كنار رودخانه روسي Russian River است كه چند سال پيش طغيان كرد و خانه هاي بسياري را آب برد. ديروز يك توفان سخت استوايي هم آمد و در عرض ده دقيقه آسمان آنچنان سوراخ شد كه تمام آب هاي جهان انگار شر شر پائين ريخت و در چند دقيقه تمام خيابان ها درياچه گون شد. خانهء من بر بلنداي تپه اي است مشرف به خليج سانفرانسيسكو. اگر توفان نوح هم بيايد من نجات پيدا خواهم كرد!
باران مي بارد...
باران كه مي بارد ياد گابريل ماركز مي افتم كه در صد سال تنهائيش يك باران سيل آسا تمام شهر ماكوندو را در خود غرق كرد. آن قدر باران باريد كه ماهيان از در وارد مي شدند و از پنجره خارج. آن قدر باران باريد كه ياران فراموش كردند عشق!
راستي ماركز كتاب خاطراتش را نوشته و در سرتاسر كشورهاي اسپانيولي زبان غوغا كرده. در مكزيك جلو كتابفروشي ها پاسبان گذاشته اند تا مردم براي خريد كتاب نوبت را مراعات كنند.. در آمريكا كتاب بازار سياه پيدا كرده و تا صد دلار خريد و فروش مي شود. نسخه هاي قاچاق ( نسخه هايي كه غير قانوني چاپ شده اند) هم به بازار راه پيدا كرده و برخي با اين كار دارند ميليونر مي شوند!
مجله تايم خبر داده كه سال آينده ترجمه انگليسي كتاب به بازار خواهد آمد ولي ترس در اين است كه ترجمه هاي اله بختكي و غيرقانوني هم به بازار بيايد! گابو دارد حال مي كند!!
باران مي بارد ...
باران كه مي بارد به ياد روزهاي باراني شهرمان سراب مي افتم كه در اين فصل برف مي بارد. چه برفي! و زمين و زمان سفيد مي شود... با صداي برف پاروكن ها بيدار مي شوم. اما در گرماي كرسي مي لمم و خدا خدا مي كنم كه مدرسه تعطيل شود و من تا ابد در زير كرسي بمانم .... برف روي پنجره مي نشيند و من صدها تصوير در آن مي بينم. هميشه اژدهايي كه مرا مي ترساند. همان اژدهايي كه گاه در ماه است و گاه در پرده قلمكار اتاق ...
باران كه مي بارد، يكي از اتاق هاي ما در سراب چكه مي كند. سطلي زير سوراخ سقف مي گذاريم و من به پر شدن سطل مشغول مي شوم و مي ترسم كه نكند يهو سقف بريزد.
باران كه مي بارد شعر شاملو را مي خوانم: بر شيشه هاي پنجره آشوب شبنم است ....
ياغدي ياغيش لار
بانلادي قوش لار
يازيخ گاميش لار!

1:46 AM