Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist





خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
Morteza Negahi is an author and journalist.In his personal weblog, Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on personal thoughts on social issues which are mainly geared towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities of Iran.

مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌ نگار


Thursday, December 5
باز آمده ام!
چند روزى غايب بودم. غايب از نظر. نمى دانم چه شد كه چنان شد! يا چه شد كه چنين شد! چندى پيش يك نفر مرا تهديد كرده بود كه هكم كند يا حكم كند (Hack)، يا حكم Hokm كند كه زبانم بسته شود يا قلمم شكسته و انگشتانم كه اين حروف را تايپ مي كند، كج و معوج. آن نامهء تهديد آميز را كه نشان از يك ذهن عليل دارد در همين جا درج خواهم كرد، البته. روزگار غريبي ست. آن دهان را مي بويند و اينجا هك مي كنند! تازه، حكم اعدام آغاجري هم كه صادر شد و حكم زندان پورزند و باطبي و ديگران ... از هر سنخ و صنفي. در هر حال به خير گذشت.... اما صد دلاري از جيب مبارك من رفت و به جيب نامبارك يك مردك چيني وارد شد و كامپيوترم پاك و پاكيزه دگرباره وارد خانه ام شد و من از پنجره اش باز هم دنيا را تماشا كردم.
در اين چند روز غيبت اجبارى حتما شماري از پيام هاي شما و ديگران را از دست دادم. اگر ديديد كه لاجواب بودم، حق دارم كه طلب بخشش كنم! اما در عين حال مقاله اي ديدم به سبك تذكره الاوليا كه دوستي ذكر مرا نوشته بود. اين ذكر در ذيل همين صفحه خواهد آمد. اين ذكر خواندن دارد. به ويژه كه ذكر ديگران هم هست. ذكر دوستان ديگر از حسين نوش آذر گرفته تا حسين درخشان ... و چه درخشان است اين تذكره ها! پس فعلا اين ذكر را داشته باشيد تا من سري به يخچال بزنم و تذكره اي هم تدارك ببينم... براي خواندن تذكره هاي ديگر هم حتما اينجا را كليك كنيد!

المعجم في معاير الوبلاگ عجم (7) ذكر شيخنا المرتضي ابن النگاهي
آن مقدم وبلاگيان ، آن معظم نايبان ، آن آذري با كرم و احسان، آن درياي ورع و عرفان، شيخ سانفرانسيسكويي ، المرتضي ابن النگاهي. از مشايخ كبير وبلاگستان بود. كه چندي رحل اقامت در سانفرانسيسكو از ولايت بلاد آمريكي انداخته بود. از عجايب روزگار بودي . گويند به انگليسي بيانديشيد، به تركي تكلم نمودي و فارسي را چون شكر بنوشتي. او را كرامات بسيار است كه گفتنش عمر ما را بس نيايد. نقل است كه دوازده سال روزگار مي بايستي تا به كعبه در رسد. در راه خار مغيلان بسيار در پاي او رفتي. برادري از بسييجيان روزگار خار از پاي او بيرون كردي و در پاي خود نمودي . از آن روزگار كينه از سينه اش رخت بر بست. از گفته هاي اوست كه : “ همنشيني با هكران ، مردم را بد گمان مي كند بر وبلاگيان. اگر كسي مرا به وبلاگيدن خواند ، دوست تر از آن دارم كه به طلب دنيا خواند. معرفت آن است كه در خود ذره يي خصومت نيابي ، الا به هكران “ . نقل است كه وبلاگ او را هك كردندي. از او پرسيدند چگونه اي ؟ گفت : “ چكونه باشد حال قومي كه وبلاگشان هك شود. مثل در دريا بودن و كشتي شكستن و هريك بر تخته ايي بماندن“ . گفتند: “ براستي كه صعب باشد “ . گفت : “ حال من هم چنين است “ . روايت است كه مي گفت : “ مردمان گويند : خدا و نان و بعضي گويند: نان و خدا . و من گويم : وبلاگ ، بي نان . وبلاگ، بي آب . وبلاگ، بي همه چيز“ . نقل است كه روزي شيخنا نشسته بود و وبلاگش را به روز مي كرد. همسايه اي داشت كبوتر باز. همسايه سنگي در كبوتران بيانداخت كه آنها را بپراند. سنگ آمد و يكراست بر مانيتور رايانه شيخ فرود آمد. و آن را بشكست. اصحاب شيخ شاد شدند و گفتند “ فردا به نزد اف. بي. آي. رود و شر اين كبوترباز دفع نمايد“ . فردايش شيخ مريدي را بخواند گفت : “ در آن باغ رو و تركه اي بياور“ . چون مريد تركه بياورد گفت : “ اكنون برو و به كبوتر باز ده و بگو اين كبوتران را بدين چوب بر انگيزد“ . گويند كبوتر باز همة كبوترها بفروختي و با نقدينه اش رايانه اي ستاندي و شب و روز به وبگردي مشغول گشتي. از گفته هاي شيخنا النگاهي است كه : “ فاضلترين عبادت در پشت رايانه نشستن و وبلاگيدن است “ . نقل است كه چون وفاتش نزديك رسيد گفتند: “ تو را فلان جاي در خاك كنيم كه آنجا مشايخ و بزرگان است“ . گفت: “ زنهار! من كيستم كه مرا در جوار چنان قوم خاك كنيد، بر بالاي آن تل خواهم ، آنجا خراباتيان و لوطيان ، سرخوشان و قماربازان در خاكند. در برابر ايشان مرا خاك كنيد كه ايشان به حقيقت نزديكتر باشند. كه بيشتر آب تشنگان را دهند. تمثال مطهر او بر سر در وبلاگش به يادگار مانده است. گويند اسرار غريبي در اين تمثال است . نه گريان است ، نه خندان . چون شيخ وفات كرد ، اصحاب كفتند: “ تمثال بر سر خاك او راست كرديم، هر بار يكي بيامدي و خراب كردي و ناپديد شدي و تمثال بردي“ . از استاد ابوعلي دقاق پرسيدند: “ چگونه باشد اين اسرار؟ “ . گفت : “ آن بزرگ در دنيا خود را پنهاني اختيار كرده بود و شما خواهيد كه آشكار كنيد“ . والله اعلم بالصواب.


10:34 PM