Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist





خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
Morteza Negahi is an author and journalist.In his personal weblog, Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on personal thoughts on social issues which are mainly geared towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities of Iran.

مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌ نگار


Wednesday, January 15
دوستان عزیز،
انگار باز هم به قول پوروالی گز نکرده پاره کردم! اصلا آن آقایان را فراموش کنید! صحبت بیست سال یا هژده سال پیش است. آن روزها که در پاریس بودم و بر خلاف نظر برخی از نظر نویسان توده ای یا حتی اکثریتی هم نبودم! فقط گذران می کردم زندگی را با هزار زحمت، گاه گاهی مترجم می شدم. با یک ذره انگلیسی و فرانسه که بلد بودم! آن آیام پاریس مرکز همه نوع آدم بود. از هر لباس و رنگ و وارنگ. بهترین تصویر را از پاریس آن ایام خانم مهشید امیرشاهی در کتاب در سفر نوشته است که بسیار خواندن دارد.
آن روزها می شد در منزل "آیت الله" ی یک بست تریاک کشید یا در آپارتمان تیمساری پاسور بازی کرد و یا از کارمند ارشد و عالیرته ی سفارت یک لول تریاک سناتوری باندرول دار ابتیاع کرد! داستان بامزه ای هم یادم هستم که اینجا نوشتن دارد! یکی از کارکنان سفارت جمهوری اسلامی ایران در پاریس که عاشق شراب بود و البته حق نداشت که شراب بنوشد یا در خانه داشته باشد، کیسه ای درست کرده بود که مشروبات الکلی اش در آن کیسه نگاه می داشت. این کیسه با طنابی به آپارتمان همسایه طبقه ی بالا وصل بود. آن کارمند باذوق هروقت که هوس شراب یا عرق می کرد به آپارتمان طبقه ی بالا زنگ می زد او با طناب محتویات کیسه را از بالکن ساختمان یواش یواش به پایین می سراند و دوست با ذوق ما بطری های مورد علاقه اش را بر می داشت و بقیه را دوباره بالا می فرستاد!
البته این کارمند هم ریش توپر داشت و هم هر روز نماز می خواند و یک میلیون بار هم "مرگ بر آمریکا می گفت!"
1:59 AM