Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist





خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
Morteza Negahi is an author and journalist.In his personal weblog, Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on personal thoughts on social issues which are mainly geared towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities of Iran.

مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌ نگار


Sunday, January 12
اين نوشته را دوست عزيزم حسن رجب نژاد نوشته است که بدون اجازه اينجا درج مي کنم. با سعه صدري که دارد و به خاطر دوستي ساليان دراز من حتما اين دستبرد مليح را براي من خواهد بخشيد!!زمانى كه معلم بودم ......
....................
" قصه اى از سال هاى دور و دير "


سى و چند سال پيش ، من در يكى از روستاهاى آذربايجان معلم بودم . ده مان " قرالر آقاتقى " نام داشت. مركز توليد انگور و زرد آلو و سيب بود . بهارش بسيار زيبا بود ، اما آنقدر بد بختى از در و ديوارش ميباريد كه من آمدن و رفتن بهار را حس نميكردم . زمستان هايش چنان سرد بود كه پوست را مى تركانيد . من شب ها ، از ترس سرما ، با پالتو مى خوابيدم . آنوقت ها نوزده سالم بود . نميدانم چرا همه ى خوشى هاى دنيا را ول كرده بودم و رفته بودم معلم شده بودم . يك پوتين سر بازى هم داشتم كه چاره ساز سرماى بى پير آنجا نبود .اما توى همين برف و يخ و بوران و سرما ، بچه هاى ده ،پا برهنه به مدرسه مى آمدند . يعنى يك تكه نمد به پاهاى شان مى بستند و مى آمدند مدرسه . و من از اينكه آن پوتين سربازى را به پا ميكردم ، از خودم و از بچه ها خجالت ميكشيدم .
يك روز رفتم اداره ى آموزش و پرورش . با چه مكافاتى توانستم " آقاى رييس " را ملاقات كنم . توى اتاقش يك بخارى نفتى ميسوخت و فرش هاى اتاقش چنان تميز بود كه من نميدانستم بايد پوتين سربازى ام را از پايم در بياورم يا نه ؟؟
همان دم در ، به حالت احترام ايستادم . آقاى رييس نگاهى به شكل و شمايلم انداخت و گفت :
فرمايشى داشتيد آقا ؟؟
گفتم : ببخشيد قربان ! اسم من حسن بن نوروزعلى است . معلم مدرسه ى " قرالر آقاتقى " هستم . بچه هاى ده مان كفش ندارند . پا برهنه به مدرسه مى آيند . توى اين سوز سرما ، بيچاره ها ، پاى شان آش و لاش ميشود . آمدم اينجا خدمت تان تا اگر بودجه اى در بساط تان هست ، فكرى به حال بروبچه هاى ده مان بكنيد ! طفلكى ها كفش مى خواهند .
آقاى رييس ، لحظه اى فكر كرد و گفت : گمان نكنم توى دم و دستگاه ما ، بودجه اى براى اينجور كا رها وجود داشته باشد ، اما من سعى ام را خواهم كرد بلكه بتوانم كارى بكنم .
تشكرى كردم و خواستم از اتاقش بيرون بيايم ، آقاى رييس با لحن ملايمى گفت : آقاى معلم ! هيچ ميدانى توى همين آذربايجان ، چند هزار دانش آموز داريم كه كفش ندارند ؟؟
گفتم : من ميدانم آقاى رييس ! ميخواستم بدانم شما هم ميدانيد يا نه ؟؟ و از اتا قش بيرون آمدم .

با هزار بد بختى خودم را به ده رساندم . نصف راه را با اتوبوس آمدم ، نصف ديگرش را با پاى پياده . برف و سرما بيداد ميكرد . با وجودى كه پوتين سربازى ام را به پا داشتم ، پاها يم چنان چا ييده بود كه وقتى به خانه رسيدم ، مجبور شدم آنها را توى طشت آب گرم بگذارم .
يكى دو هفته اى گذشت و از آقا ى رييس خبرى نشد . من همه اش چشم براه بودم كه جيپ اداره ى آموزش و پرورش از راه برسد و دهها چكمه و پوتين براى مان بياورد . حتى به گا لش لاستيكى هم رضا داده بودم !اما سه هفته گذشت و خبرى نشد . برف و سرما شلاق ميزد و تا بن استخوان آدميزاد نفوذ ميكرد . سر برج كه شد ، براى گرفتن حقوقم به شهر رفتم . در اداره ى آموزش و پرورش حالى ام كردند كه بودجه اى براى كفش پا برهنگان ندارند . خواستم پول نفت مدرسه را بگيرم كه ديدم بودجه ى آن را هم قطع كرده اند !
با خودم گفتم : عجب ؟؟ گل بود به سبزه نيز آراسته شد !! توى اين سرماى بى پير ، مگر ميشود بدون بخارى ، كلاس درس داشت ؟ بچه هاى مردم يخ ميزنند و نفله ميشوند . اما آموزش و پرورش ، گوشش به اين حرف ها بدهكار نبود . بودجه نداشتند !! همين و بس .
حقوقم را گرفتم و رفتم بازار حلبى سا زها . يك بخارى هيزمى خريدم و گذاشتم روى دوشم و رفتم ده ! تا به ده برسم نصفه جان شدم . صد با ر ليز خوردم وتوى برف ها ولو شدم . وسط هاى راه ، ديدم يك تراكتور از پشت سرم تنوره كشان مى آيد . سوار تراكتور شدم و به خانه رسيدم . همان شبانه بخارى هيزمى را كار گذاشتم و رفتم از جلوى حياط مدرسه مقدارى تپاله برداشتم و چپاندم توى بخارى . يك آتش حسابى درست كردم . اما تمام مدرسه بوى تپاله گرفته بود . خلاصه اينكه " تعليم و تربيت " را با " تپا له " قاطى كرده بودم !!!

دو سه روزى ، بخارى مان با تپاله مى سوخت ، اما ديدم كه داريم توى كلاس خفه ميشويم ! لاكردار چنان بويى ميداد كه انگار توى طويله ، داخل تپاله ها شيرجه رفته ايم !
يك روز كدخدا را صدا كردم و آوردمش مدرسه . كد خدا حرف هاى مرا نمى فهميد و من هم حرف هاى او را !! بالاخره با هزار زحمت حالى اش كردم كه بخارى تپاله سوزمان بايد هيزم سوز بشود .قرار گذاشتيم روز هاى جمعه جمع بشويم و برويم توى دشت و صحرا چوب و هيزم جمع كنيم و به مدرسه بياوريم . اولين جمعه مان خيلى تماشايى بود . همه آمده بودند . زن و مرد و پير و جوان . بچه هاى مدرسه هم همگى ريسه شده بودندو بجاى اينكه هيزم جمع كنند به سر و كول همديگر مى پريدند . گلوله هاى برف را توى يقه ى همديگر ميكردند و غش غش مى خنديدند .
چند نفرى هم با خودشان ماست و دوشاب و نان آورده بودند كه روى برف ها نشستيم و خورديم . نميدانيد چه كيفى داشت ! غروب نشده كلى هيزم جمع كرده بوديم كه براى يك ماه مان كفايت ميكرد .
از فردا بخارى مان را هيزمى كرديم . اگرچه دود و دمش زياد بود ، اما از بوى تپاله ها خلاص شده بوديم . من هنوز چشم براه بودم كه روزى از روز ها ى خدا ، جيپ اداره ى آموزش و پرورش از راه برسد و براى ما پوتين و چكمه و گا لش بياورد ! اما زمستان به پايان رسيد و بهار از نيمه گذشت و از جيپ خبرى نشد كه نشد ...... و هنوز تابستان از راه نرسيده بود كه من عطاى آقا معلمى را به لقا يش بخشيدم و آمدم تهران و توى آن شهر پر هياهو ، گم و گور شدم ****

**** قرالر آقاتقى روستايى است در منطقه باراندوز چاى اروميه

1:21 AM