Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist





خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
Morteza Negahi is an author and journalist.In his personal weblog, Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on personal thoughts on social issues which are mainly geared towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities of Iran.

مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌ نگار


Wednesday, February 12
دوستان خوب و عزيز،
سرانجام سفر طولانی من به پايان رسيد و اکنون خسته و کوفته بازگشته ام. ای کاش می توانستم بنويسم به "خانه". اما خانه ام در آنسوی اقيانوس ها کوه ها خفته است و من ديگر خود را "اهل" آن خانه نمی دانم که سعدی فرموده: " سعدیا حب وطن گرچه حدیثی ست عزيز / نتوان مرد در آنجا که به خواری زادم" .... بنابراین بخواهم و نخواهم خانه ام فعلا در همین جاست که دست کم خواری و خفت نمی کشم و انسانم با تمام حق و حقوقش.
همین دیشب رسیدم. هواپیما که بر فراز سانفرانسيسکو رسید، ناگهان شادی شفافی مرا در بر گرفت. ياد سفر چند سال پيشم به وطن افتادم که همينجا عينا از سفرنامه ام می آورم:
"... ناگهان دلم می لرزد. نمی دانم از عشق است يا از تشويش يا از هر دو! نگاهم را برمی گردانم به درون هواپيما. انگار مسافران ديگر هم لرزش دارند.... "
آنجا در وطن "ترس شفاف" بود که به هنگام ورود هجوم می آورد. گذرنامه ات را که دست مامور مربوطه می دهی آن "ترس شفاف" هجوم می آورد. نمی دانی که چه اتفاقی خواهد افتاد. در یک آن به یاد مقالات بوداری می افتی که سال ها پيش نوشته ای و دست و دلت می لرزد. به یاد ماجرايی می افتی که سر م. ب یا ن. ز آمد. ماموری می آید و با احترام ترا به اتاقی راهنمايی می کند و آنگاه پس از یک "دیالوگ" گذرنامه موقتا ضبط می شود تا روزی در خانه های بی نام و نشان خدمت آقا یا حاج آقایی بنشینی و داستان زندگی ات را بازگويی. گاهی بارها و بارها .... تا تخلیه بشوی و پشت دست داغ می کنی که دیگر به سرزمین محبوبت سفر نکنی. گاهی هم تشابه اسمی مساله می سازد. همان گونه که به سر خانم م ز آمد. بيچاره رفته بود که به مدت دو هفته مادر بیمارش را ببیند که سفرش ده ماه طول کشید و در طول این مدت هزاران پله را بالا و پائين رفت و هزاران نگاه نامهربان و مهربان و گاه هیز را تحمل کرد تا این که سرانجام با یک " اشتباه بود، خواهر" به آمریکا برگردد و پشت دستش را داغ کند و .... مادر بمیرد و او در غربت پیر شود!
البته می گویند که دیگر اوضاع و احوال تغيير کرده. اما ماجرای دکتر سحابی و جباری خیلی کهنه نيست. مطلب مسعود بهنود در سایت ایران امروز پیرامون همین مسایل خواندن دارد!
با اين همه وطن وطن است و وطن باقی خواهد ماند. اميدوار باشيم که روزی بر فراز وطن که می رسيم ديگر آن "ترس و دلهره و وحشت شفاف" به سراغ مان نيايد و شادی باشد و هيجان و عشق.
رنج سفر که از تنم زایل شد داستان سفرم را خوانم نوشت و البته الباقی داستان پيشه وری را و ماجرای برافتادنش را و خيلی چیزهای ديگر....
11:29 PM