Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist





خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
Morteza Negahi is an author and journalist.In his personal weblog, Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on personal thoughts on social issues which are mainly geared towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities of Iran.

مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌ نگار


Tuesday, March 11
بالتازار معمولی
آن روزها که تازه وبلاگ های فارسی پا گرفته بود با وبلاگی آشنا شدم به نام " بالتازار معمولی" نويسنده اش خوش فکر و خوش قلم بود و اغلب تصويرهای معرکه ای هم در سايتش می گذاشت. بگمانم در پی خواندن مطلبی پيرامون گابريل گارسيا ماکز بود که نامه ای به بالتازار نوشتم و چند صباحی باب مکاتبهء ما باز بود. افسوس که بالتازار ناگهان دنيای وبلاگ را رها کرد. جايش البته بسيار خالی است. او چند روز پيش نامهء حيرت آوری برای من روانه کرده بود که با اجازه اش اينجا درج می کنم:

مرتضی عزیز

نقد جنگ از طرف شما را (که همشهری من هم هستید) در وبلاگتان خواندم! و تنم لرزید. مدت زیادی است ارتباط من با دنیای در هم تنیده وبلاگها، شده گاه کلیکی به وبلاگ شما و چند نفر دیگر. من مدتهاست که نمینویسم ولی احساس گاو خسته ای را دارم که با خیش و یوغ و سنگلاخی پیش رو، آرزوی همپایی با گوساله ها در سرمستی بازیگوشیهای یکسالگی را در سر دارد: قلبم تندتر از پاهایم میتپد.

بگذریم، توجیه منطقی جنگ در برهه کنونی زیر پرچم ایالات متحده را میخواندم و گاهی هم میلرزیدم. خواهم گفت چرا. من هم قبول دارم که جنگ در برهه کنونی به قیمت چند ترکش به اقتصاد ایالات متحده و چند(ین هزار) نفر عراقی که در غیر اینصورت سرنوشت بهتری هم در انتظارشان نبود میتواند در آینده منطقه تاثیر بسیار خوبی داشته باشد. به نظر من هم در یک باتلاق متعفن پر از مرگ و انهدام ایجاد چند جزیره، جای پا، حتی اگر صخره های مرده بدون هیچ گیاهی، علفی یا سایه ای برای غیلوله هم که باشد، چیزی نیست جز نعمت. من هم افغانستان آزاد (+ یکی دو هزار کشته که به هر حال در غیر اینصورت هم در یک جنگ داخلی مزمن به همین ترتیب خشن از یاد میرفتند) را یک جزیره امید در باطلاق خاورمیانه میدانم. عراق آزاد را هم همینطور. بخصوص که تیرهای قهر اینبار قرار نیست از چله کمان پدر و برادر من پرتاب شود و آتش خشونت قرار نیست دامان مادر و خواهر ما را بسوزاند. اینبار دیوها به جنگ هم میروند. این جنگ را از این زاویه باور دارم. و چشمم را هم به این حقیقت آزار دهنده نمیبندم که جنگ، خون و گوشت و استخوان ما آدمها را نه که آلوده باشد، که جزیی از آنست. تیری است که کتمانش سینه را سوراخ میکند. من هم گل را حربه خوبی برای از میدان به در کردن گرگ پشت در خانه نمیدانم. مگر شنگول و منگول و حبه انگور دوران بچگیمان پیغام دیگری برای آموختن به کودکان ایرانی داشتند؟ من باور دارم که جنگ جامه سیاهی است که گاهی لازم است با غم و اندوه به تن کنیم، نه فقط برای پوشش، که برای نشان دادن اینکه ما انسانها غم و اندوه را نیز به همان اندازی شلنگ تخته های مستانه به رسمیت میشناسیم. میخواهم بگویم غم بخشی از باور جنگ است.

من همه اینها را باور دارم.

نمیدانم چقدر اشتباه میکنم، ولی من از این نوشته ها و تذکره ها، بوی شادی از این جنگ بخصوص را میشنوم. از نوشته شما و از نوشته های خودم و از نوشته های ایرانیهای دیگری که در این باره مینویسند صدای قهقهه خنده بلند است. حتی از نوشته های مخالف این جنگ رایحه اطمینان از یک لذت اجتناب ناپذیر بلند است.احساس میکنم همه مان صورتهامان را داریم پشت پرده ای یا زیر دستمان پنهان میکنیم تا لبخند شادی مان را کسی نبیند.من همه این دلیل تراشیها و توجیه ها و بحثهای ایرانیها را و حتی مخالفتهایشان را مانند دستپاچگی دخترانی میدانم برای پوشاندن عریانی لذتی که در خفا میبرند. من مطمئنا برای افغانیها دل نگرانتر از عراقیها بودم. اگر فردای روزگار آمریکا بخواهد پاکستان را هم آزاد کند، ترس و نگرانی و احساس لرز در تیره های پشت مرا خواهد سوزاند. ولی نمیدانم چرا دودهایی که از سرزمین عراق بلند میشود برای من به همان اندازه تیره و ترسناک نیست که حتی دارم لحظه ها را هم میشمارم تا کی بشود که صدای انفجار بمبها را در بغداد از سی ان ان بشنوم و آتشی را که صدام حسین را در خود خواهد بلعید تماشا کنم. این شاید یک اعتراف سخت از طرف آدمی باشد که به عنوان یک موجود متمدن اصولا باید با یک ژست فیلسوفانه هرنوع مرگ خواهی و خشونت را حتی اگر اجتناب نا پذیر باشد سیاه و ناخواسته بینگارد. ولی من از سوختن صدام و دار و دسته اش و همدلانش لبخند خواهم زد. شاید نه در ظاهر ولی در دلم خواهم رقصید و سوت خواهم زد و برای سربازان آمریکایی که این مردک را به سیخ خواهند کشید دست خواهم زد و هورا خواهم کشید. نسل ما سوختگان آتشی هستیم که این مردک سالها هیمه هایش را مهیا میکرد. شاید این شادی انکار ناپدیر کسی باشد از تماشای سوختن خانه همسایه چرا که خانه وی نیز در آتشی که همسایه برافروخته بود به تاراج رفته است. شادی مستی با یک بطر ویسکی مجانی یا ساده تر از همه اینها لذت بردن از فرصت یک انتقام؟

من فکر میکنم داوری ما ایرانیها در این جنگ داوری روباه است بر دعوای گرگ و مرغ همسایه. در این معرکه حق حتی اگر با گرگ هم نباشد، با روباه است نه با مرغ. من از هم اکنون بوی کباب اجتناب ناپذیر مرغ میشنوم...

نمیخواهم بگویم مرتضی نگاهی هم در دلش همان دارد که من دارم (من از کجا بدانم؟) ولی مانند آدم دیوانه ای که حتی در آلبومهای عکس دیگران تصویر خود را میبیند، من هم در نوشته های دیگران، رد پای این حس شرم آلود را پیدا میکنم. آیا من اشتباه میکنم؟

بالتازار معمولی!



12:46 AM