Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist





خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
Morteza Negahi is an author and journalist.In his personal weblog, Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on personal thoughts on social issues which are mainly geared towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities of Iran.

مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌ نگار


Tuesday, March 25
حسين و جميله

درست در گرماگرم جنگ ايران و عراق بود که صدام دستور داده بود تهران موشک باران بشود و هر روز خانه ای نبود که ويران نشود. گاهی هم موشک های روسی و فرانسوی صدام به مدرسه و بيمارستان می خورد که صدام به پرتاب کننده اش يک مدال شجاعت می داد. اما وای به روز کسی که موشکش مثلا به پادگان نظامی یا اطراف جماران فرود می آمد! آنگاه صدام او را توبيخ می کرد! جنگ ايران و عراق چنین جنگی بود و البته تمام صلح طلبان دنيا هم ککشان نمی گزيد. حتی موقعی هم که در شلمچه و حلبچه بمب شيميايی منفجر شد بازهم از اين جماعت صلح باز صدايی برنخاست که برنخاست! حالا بگذريم!
در چنيین ايامی که همه نگران و دلواپس بودند و پس از برخورد موشک ها تلفن را به کار می افتاد تا کشتگان و زخمی ها شناسايی شوند، من به خانه، دوستان نازنينم حسين جميله رفتم. جميله که در را باز کرد با چشمان گريان خبر بد را به من داد: اسکندر مرد!
- اسکندر؟
من هم بسيار ناراحت شدم و به اتاق پذيرايی که وارد شدم چشمان حسين را هم گريان ديدم. اظهار تاسف کردم و پرسيدم حالا این اسکندر کی بود؟ موشک بهش خورد؟ جميله با بغض فروخورده و کلمات جويده و جويده گفت " اسکندر! همان گربه گل باقالايی!"
من هاج و واج نگاهشان می کردم و نمی دانستم چه بگويم. در هر حال من هم غمگين شدم. آخر من هم گربه دوست هستم.
این ماجرا هميشه ته ذهنم بود. مرگ آدم ها و مرگ حيوانات هميشه برایم دردناک بوده است.
پریروزها برای سفره هفت سين دو تا ماهی قرمز خريدم. گربه هايم ساعت ها در دو طرف تنگ می نشستند و به بازي بازیگوشانهء ماهی ها چشم می دوختند. اما جرات نمی کردند دست از پا خطا کنند. حتی بفهمی نفهمی انس و الفتی هم بین شان پديد آمده بود شاید! امروز درست در گرماگرم بمباران های بغداد و گرفتار شدن سربازان جوان آمريکايی که مرا جلوی تلویزيون ميخکوب کرده بود، ناگهان ديدم يکی از ماهی ها ديگر تکان نمی خورد. اندام طلايی اش اندک اندک بالا آمد و طاقباز روی آب دراز کشيد.
... و ناگهان بغظم ترکید!

1:24 AM