Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist





خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
Morteza Negahi is an author and journalist.In his personal weblog, Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on personal thoughts on social issues which are mainly geared towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities of Iran.

مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌ نگار


Thursday, April 10

سقوط بغداد...
امروز به شادی شهری که ديکتاتور نداشت جرعه ای نوشيديم. زيبا بود بغداد امروز! زيباترين منظره هم پيرمردی بود که با دمپائی اش به تصوير صدام می کوبيد و دشنام می گفت. شايد پسرش را در جنگ های صدام از دست داده بود يا ... صدام در سی سال حکومتش کشورش را در سه جنگ درگیر کرد و هر سه را به نوعی باخت!
برافتادن مجسمه صدام هم بود. همه اش ياد گلشيری بودم و فتحنامهء مغانش که داستان محشری است پيرامون گروهی (کارمند و روشنفکر) در یک محله، که روزگاری شاهد سرنگون کردن مجسمه شاه توسط برات بوده اند و سال ها بعد که برات ميخانه دار می شود مشتری اش می شوند و در اوايل سال های انقلاب بادهء پنهانی می خورند و آخر و عاقبت شان به شلاق خوردن می کشد و حد اسلامی. چند سطری از آن قصه را می نويسم:
"....
برات از خودمان بود. همشهری بود. سابقه دار بود. زندان ديده بود. تريلی شانزده چرخ را خودش آورد. مردم طناب انداخته بودند به يک پای اسب و می کشيدند. با کلنگ افتاده بودند به جان پايهء مجسمه، اما اسب همچنان بر دو پايش ايستاده بود. برات که از تريلی پريد پايين کوچه داديم، با دست قلاب گرفتيم، دست زير پايش کرديم تا رسيد به بالای پايهء مجسمه. بعد ديگر خودش به تنهايی توانست از يک پای اسب بالا بخزد، دم اسب را بگيرد و پشت سوار بنشيند و به کمک دست سوار خودش را برساند درست روی يال اسب، بعد هم شال کمرش را باز کرد و پايين داد و چکش را بالا کشيد. بالاخره هم بلند شد. دست سوار به يک دست و چکش به دست راست برگشت نگاهمان کرد، از آن بالا، و ما، آنهمه آدم که تا چشم کار می کرد نگاهش کرديم. با چکش چه می تواند بکند؟ برات برگشت چکش را بلند کرد و کوبيد به بينی سوار. جرقه ای پريد اما بينی سر جايش بود. باز کوبيد و کوبيد. از آن طرف ميدان از کوچهء دولت سربازها از ريوها پريدند پايين، تفنگ به دست. اين را دهان به دهان گفتيم تا به پای مجسمه و بالاخره به برات رسيد اما برات همچنان می کوبيد و بينی همچنان سرجايش بود. بر نقاب کلاهش هم کوبيد و باز کوبيد. ..."
(کارگاه قصه، دفتر اول. ص. 1)
در قصه اين آقا برات را در اوایل انقلاب می گيرند و شلاق می زنند. اين حد شرعی تلنگری می زند به آدم های قصه که در صفه های اول قصه فقط تماشاگرند. اما رفته رفته درگير می شوند و باز به ميخانه برات می روند و گاه پنهان و گاه آشکار می نوشند تا اين که یک روز آقا برات همه را دعوت می کند به یک مي خواری در خارچ شهر. رفقا با یک پر خيار شور و اندکی مزه راه می افتند و شبانه به پايين تپه ای می رسند که گنج آقا برات پنهان است! شروع می کنند بطری ها را از زیر خاک در آوردن و بانگ نوشانوش ... اما ناگهان پاسداران سر می رسند و همه را به خط می کنند تا شلاق بزنند و يکی از درخشان ترين قصه های عصر ما این چنين تمام می شود:
" .... يکی مان را دراز کردند. دوتايی پاهايش را گرفتند و دو تا دو دستش را. پارچه ای سياه روی سرش انداختند، دامن پارچه را جمع کردند و در دهانش چپاندند، و زدند. صدايی نمی آمد، از هيچکس. بعد ديگر آنها هم نشستند بر خاک حلقه زده به گرد ما بر مرز روشنايی چراغ های ما، چپيه بر سر و صورت بسته. فقط چشم هاشان را می ديديم. و ما، همهء ما پشت به ستاره های قديمی، هنوز قديمی، تا چپيه به سر دو پايمان را را بگیرند پا دراز کرديم و تا نوبت مان، نوبت حد اسلامی مان برسد، گلوی بطری به دهان گرفتيم و آخرين قطره های آن تلخ وش ام الخبائثی را به لب مکيديم و بعد مست، سر و صورت بر خاک گذاشتيم، بر خاک سرد و شبنم نشستهء اجدادی و منتظر ماندیم."
(همان دفتر، ص 6)
***
شادی شهری که ديکتاتور ندارد!
ما چه خوشبخت هستيم که در عمر کوتاه مان ويران شدن ديوار برلين را ديديم و ديديم مردمانی را که به شادی شهری که ديوار ندارد می نوشند!
ديديم فروپاشی مرز شوروی را در ساحل ارس و مردم آن سوی ارس را که به شادی استقلال می نوشيدند و آنگاه بطری ها را داخل کيسه پلاستيک می گذاشتند و به طنابی می بستند و سر طناب را به سوی ديگر ارس می انداختند تا برادران این سو نيز با کشيدن طناب و کیسه پلاستيکی به سوی ديگر رودخانه، با نوشیدن جرعه ای از آن تلخ وش ام الخبائث، در شادی و آنان شريک بشوند که گاه شلاق هم در انتظارشان بود!
ما سرنگونی چائوشسکو و طالبان را ديديم که مردم در کوچه و خيابان می رقصيدند... رقصی چنين در ميانه ميدان!
امروز هم نوبت سرنگونی مجسمهء صدام بود. در ميدان فردوس بغداد. شادی و رقص مردم. نصب پرچم بدون الله اکبر عراق بر پايه مجسمه.
همين ديشب با دوستی صحبت می کردم که از مقاومت "قهرمانانهء مردم عراق صحبت می کرد و ويتنام شدن عراق. اين دوست درست همان گونه سخن می گفت که 24 سال پيش سخن می گفت. او صدام را يک سوسياليست می دانست و ضد امپرياليست. برای او امپريالیسم آمريکا در 24 سال پيش نفس آخر را می کشيد و ايران داشت به اردوگاه سوسياليسم می پيوست. اما او خود پس از قلع و قمع چپ ها به اردوگاه سوسياليسم پيوست. نخست به افغانستان رفت و سپس به شوروی و آخر سر از پاريس سر درآورد. 24 سال پيش سبیل های پرپشت استالينی اش مشکی مشکی بود. حالا سفید و سیاه است ولی همچنان باور دارد که "بی شک، جهان به سوی سوسيالیسم می رود." ( شعری از سيروس مشفقی عزيز)
اين رفيق آزادی را باور ندارد و هنوز به ديکتاتوری پرولتاريا معتقد است. او آزادی را مقوله ای بورژوايی می داند.
امروز رویم نشد که بهش تلفن بکنم!

1:44 AM