Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist





خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
Morteza Negahi is an author and journalist.In his personal weblog, Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on personal thoughts on social issues which are mainly geared towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities of Iran.

مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌ نگار


Saturday, May 31
بوی جوی موليان!
گوگوش در سمرقند!

نام رودکی را که می شنوم به ياد سمرقند و بخارا می افتم. من شانس آن را داشتم که به این شهرها سفر کنم و زيارت کنم موطن رودکی را. در سمرقند اتفاقات غريبی رخ داد در سفرنامه ای نوشته ام. اما خاطره اين دوشهر به ويژه سمرقند که روزگاری عروس شهرهای دنيا بود، هنوز گاهگاهی به ذهنم می آيد.
ای بخارا شاد باش و دير زی!
یا
بوی جوی موليان آيد همی
ياد يار مهربان آيد همی!
آنگاه به ياد مرضيه و بنان می افتم که اين شعر رودکی را دو صدائی خواندند و چه خوب خواندند!
در سمرقند که بودم پيرمردی تا فارسی صحبت کردن مرا شنيد و تا فهميد ايرانی هستم، آن چنان به هيجان آمد که به زور می خواست من و دوست همسفرم را به خانه اش مهمان ببرد. در خيابان رودکی بوديم با درختان گيلاس و آلبالو. سال ها بود که مزه ی آلبالو يادم رفته بود و من مرتب آلبالو می چيدم و می خوردم! افسوس که فصل گیلاس تقريبا به سر رسيده بود! از پيرمرد سبب علاقه اش را به ايرانيان پرسيدم. در پاسخ گفت: " که پدر بزرگم از ايرانيان بسيار تعریف می کرد." و ادامه داد که " در آن ايام در بازار برده فروشان ايرانيان برده هواخواهان بسيار داشتند! پدر بزرگ من از برده های ايرانی خيلی تعريف می کرد!"
من و دوستم به هم ديگر نگاه کرديم و من از پيرمرد پرسیديم حالا می خواهی ما را به بردگی بپذيری؟ پير مرد خنديد و نی نی گفت. من يواشکی در گوشش به ترکی گفتم "من آذربايجانی هستم و رفيقم ايرانی است. اگر می خواهی حاضرم بفروشمش. زياد هم گران نيست!" پيرمرد داشت از خنده ريسه می رفت. دوستم هم که اهل اسکو بود به ترکی گفت من هم آذری هستم! انگار ديگر جذابيت ما از بين رفته بود. اما پيرمرد هنوز اصرار داشت که ما را به يک ناهار يا شام مهمان کند که ما به سبک تاجيکان چند بار "رحمت" و "مرحمت" گفتيم و خداحافظی کرديم.
بعدها در کتاب "سياحت درويشی دروغين در خانات آسيای ميانه" به قلم آرمينيوس وامبری خواندم که تا همین اواخر قرن نوزدهم راهزنان ترکمن ايرانيان را می ربودند و در بازار برده فروشان سمرقند و بخارا می فروختند. وامبری ماجراهای بسياری در اين باب نقل کرده است.
امشب داشتم غزلی از رودکی می خواندم که ناگهان به ياد سمرقند و بخارا افتادم. به ياد آن عروسی حيرت آور در سمرقند که هرگز فراموش نمی کنم. پيش از آن که به عروسی بپردازم فعلا غزلی از رودکی بزرگ تقديم خوانندگان سايت يولداش می کنم که پس از هزار و اندی سال هنوز تر و تازه است:
شاد زی با سياه چشمان شاد
که جهان نيست جز فسانه و باد
ز آمده تنگ دل نبايد بود
وز گذشته نکرد بايد ياد
من و آن جعدموی غاليه بوی
من و آن ماهروی حور نژاد
نيک بخت آن کسی که داد و بخورد
شوربخت آن که او نخورد و نداد
باد و ابرست اين جهان فسوس
باده پيش آر هرچه بادا باد!
در زادگاه رودکی عصر که می شود مردم اهل دل در حياط خانه شان کنار منقل کباب می نشينند و شروع می کنند به خوردن کباب و ودکا. عطر ريحان و نعناع و تره و شاهی سمرقند هنوز در ذهنم جاريست. اصلا سمرقند و بخارا شهر ميوه اند. خربزه و توت و شاه توت و زردآلو و هندوانه و خيار و ... آن ديار نظير ندارند. نوعی عرق گندم هم دارند که خيلی به آن می بالند و فراوان می نوشند. به هنگام باده پيمايی پيرترين کس باده اش را همراه ديگران بلند کرده و می گويد: "يک مان ده شود و ده مان صد و صدمان هزار!" آنگاه در آنی همه استکان عرق را بالا می اندازند و دو دستشان به نشانه ی شکر به صورت می مالند.
در سمرقند محله ای است به نام "پنجاب" که به محله ی ايرانيان مشهور است. با آنکه شهر سمرقند شهر دوزبانه است و مردم به ازبکی (ترکی) و تاجيکی (فارسی) صحبت می کنند، اما در محله ی ايرانيان کمتر کسی فارسی بلد است و همه به ترکی صحبت می کنند. اين امر برايم بسيار عجيب بود! پرس و جو که کردم دريافتم اين ايرانيان از بازماندگان قزلباش های صفوی اند و شکل و لهجه ی ترکی شان بيشتر به آذربایجانی ها شباهت دارد تا به اوزبک ها.
***
نيز در همان سمرقند بود که با حيرت ديدم تصوير گوگوش را بر دیوار مسجد آويخته اند و در فروشگاه همان مسجد در کنار کتاب های مذهبی شامپانی و کنياک نيز می فروختند! از فروشنده پرسيدم مگر اسلام فروش مشروبات را منع نکرده است؟ فروشنده که دختر جوان و البته بی حجابی بود با لبخند معنی داری گفت: " اسلام گفته مشروب بخوريد، آمما آز آز!" فکر کردم شايد عوضی شنيده ام. اما دختر جوان که حيرتم را ديد گفت اسلام کريم اف را می گويم! (اسلام کريم اف رئيس جمهور اوزبکستان است. اين کريم اف روزگاری گفته بود اگر قرار باشد دوباره انتخابات بشود من به گوگوش رای می دهم. همو و اغلب زمامداران آن خطه آن اوايل از روحانيون مسند نشين جمهوری اسلامی مرتب احوال گوگوش را جویا می شدند!)داشتيم مسجد را ترک می کرديم که دختر اصرار کرد صبر کنيم تا شاهد يک عروسی سمرقندی باشيم. ما در حياط با صفای مسجد زير درخت توت نشستیم و سيگاری گيراندیم که ناگهان آواز گوگوش از بلندگوهای پرقدرت به گوشمان خورد. در همان لحظه عروس و داماد وارد مسجد شدند و با هلهله و شادی مردم به اتاقی در صحن مسجد رفتند. ماهم به دنبال شان. در آن اتاق عاقد که خانم جوانی بود و باز البته بی حجاب، خطبه ی عقد را به ترکی و فارسی و عربی يا مخلوطی از اين سه زبان جاری کرد. پس از اين مراسم عروس و داماد بيرون آمدند و در صحن مسجد روی شان شيرينی و گل ريختند. نزديک در خروجی که فروشگاه مسجد در آنجا قرار داشت، رسيدند چند بطر شامپانسکی باز شد و با آهنگ شادی از شهره گيلاس های شامپانی به سلامتی عروس و داماد بالا رفت.
من داشتم شعر رودکی را مزه مزه می کردم:
باده پيش آر، هر چه بادا باد!

2:09 AM