Morteza
Negahi is an author and journalist.In his personal weblog,
Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on
personal thoughts on social issues which are mainly geared
towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities
of Iran.
مرتضی
نگاهی،
نويسنده و
روزنامه نگار
Friday, May 2
جانا سخن از دل ما مي گويي! ابراهيم نبوي نويسنده خوب كشورمان نيازي به معرفي ندارد. او يكي از خوش فكرترين نويسندگان ميهن مان است كه دغده هايش را صميمانه مي نويسد. آخرين مقاله اش نامه اي است سرگشاده به آقاي خاتمي كه رنج نامه ي همه نويسندگان ميهن مان است. با احترام اين نامه را اينجا نقل مي كنم:
جناب آقای خاتمی آنچه مینويسم نه يک نامه سرگشاده به قصد افشاگری چيزی است و نه قصد دارم شما را برای کاری که نمیتوانيد بکنيد تحت فشار بگذارم، فقط يک درددل است که جز شما کسی را پيدا نکردم که قابل باشد تا بتوان با او حرف زد. میدانم شما نيز مثل ما تحت فشار و اضطراب هستيد و شايد امروز از صندلیای که رويش نشسته ايد متنفر باشيد. نمیدانم! اما همچنان مثل اولين روزی که راديو خبر پيروزی شما و مردم را در انتخابات اعلام کرد دوستتان دارم. همچنان تنها کسی هستيد که میدانم روح انسانی تان از وضعی که درآنيد آسيب میبيند و رنج میکشد. میدانيد! شما را مانند مرد محترمی میدانم که در کوچه و محله اش توسط موجودی غيرمحترم و يک لات بی و سروپا به دعوا دعوت میشود و جز عرق ريختن و کنار کشيدن خود از دعوا کاری از دستش برنمی آيد. بگذريم. امروزه روزی است که بهترين دوست من - سينا مطلبی - در بازداشت است. بازداشتگاهی غيرقانونی، غيرمسوول و غيرانسانی بازداشت او را عهده دار بوده است و مثل بيش از ۵۰-۴۰ نفر از هنرمندان و روشنفکران در طول دو سال گذشته به دليل پروندهای واهی در حال تحمل زندان است. حداقل دو يا سه بار پای من هم به اين پرونده کشيده شد و برخوردهای خشن و غيرمنطقی بازجوی اصلی اين پرونده را ديدم و چون دوست نداشتم دچار مشکل شوم در مورد آن حرفی نزدم، چون من هم اگرچه يزدی نيستم، ولی مثل شما از دعوا کمی میترسم.
آقای خاتمی! شش سال است که مینويسم و شش سال است که در اضطراب زندگی میکنم. شش سال پراز اضطراب و ترس فقط به دليل نوشتن. و تازه من خوشبخت ترين نويسندگان اين مملکت هستم، چون نه شجاعت اکبرگنجی و عمادالدين باقی و شمس الواعظين را داشتم که در زندان بمانم و نه حاضر بودم مثل احمد زيدآبادی رنج بيکار ماندن و ننوشتن را تحمل کنم. فکر کردم حداقل بگذارم آنچه را میشود گفت بگويم، اگرچه تمام حقيقت نيست.
رفيق عزيز! می دانم که اهل ادب و هنر و فکر هستيد و میدانم که بارها بخاطر ناتوانی تان که ناشی از شرايط کشور است رنج کشيده ايد، اما حداقل با شما درددل که میشود کرد. ما، نويسندگان مطبوعات و کسانی که کتاب مینويسند و فيلم میسازند و فکر میسازند و کار هنری میکنند شش سال است که در کنار توليد اثر هنری رنج میکشند. دائما در ترس زندگی میکنند. ترس از اينکه با يک تلفن يا يک برگه احضار شوند وبازجويی با لحن اهانت آميز و با تهديد آنها را تحت فشار بگذارد و زندگی شخصی و حرفهای شان را زير سووال ببرد و بارها چيزی را که هزار بار درجاهای مختلف توضيح دادهاند دوباره بپرسد. ما در ترس و وحشت زندگی میکنيم. ما دائما در هراس بازجويی و بازداشت چيز مینويسيم. دائما در هيچان از بين رفتن آزادی مان هستيم و هميشه بايد با اين فرض زندگی کنيم که تمام تلفنهای مان و تمام روابط مان تحت کنترل است. آقای خاتمي! از نظر شما آيا اين شرايط شايسته يک نويسنده است؟ در اين پنج سال، چند باری به سفر بلاد فرنگ رفته ام. هميشه وقتی هواپيما از فرودگاه مهرآباد – که ظاهرا مکان مهرو محبت است- بلند میشود احساس راحتی میکنم و وقتی برای بازگشت به وطن سوار ايران اير میشوم قلبم تير میکشد. وقتی وارد آسمان ايران میشوم اضطراب شروع میشود. تمام دردهای عصبی و بحرانهای روحی سراغم میآيد و از اول شروع میشود به آزار کشيدن. چه بايد بکنيم؟ الان يک ماهی است که از وحشت و ترس به اروپا آمده ام. آقای عزيز! میترسم. چه کنم؟ به من میگويند که يکی از پرکارترين نويسندگان سالهای اخير ايران و جزو طنزنويسان مهم کشور هستم. حداقل اين است که در سالهای اخير سه سال پشت سرهم جايزه بهترين طنزنويس کشور را گرفته ام. اما میترسم در ايران بمانم و بنويسم. میترسم. میفهميد؟ وقتی بازجوی نيروی انتظامی از من میخواهد آنچه در مورد مشارکت و رضا خاتمی و تاج زاده و نمايندگان مجلس میدانم بنويسم وحشت میکنم. میخواهند آدم را به لجن تبديل کنند. بيشتر از اين نمیتوانم به لجن کشيده شوم. رذالت هم حدی دارد. بالاخره حداقلی از شرافت وجود دارد که از آن نمیتوان عدول کرد و تازه، مگر ما چه کار کرده ايم؟ من نويسنده ادبيات و فرهنگ هستم، نه رهبر سياسی. چرا بايد هميشه در ترس و وحشت زندگی کنم؟
آقای خاتمی! سينا مطلبی يکی از پاک ترين و شريف ترين فرزندان اين کشور است. نه فقط او، بلکه اکثر بچههای نويسنده در روزنامهها و اينترنت از اکثر مديران کشور و آقايان واعظ و روحانی پاکدامن تر و شريف تراند. آنها اهل مدارا و سازش هستند، اما هيچ راهی جلو پايشان نيست. ده روز است که سينا مطلبی در بازداشت است. جرم او نوشتن در اينترنت است. جرم خيلی ديگر از بچههای اهل فرهنگ و هنر ديدن فيلمهای تاريخ سينماست. طبق مصوبه قوه قضائيه کسی حق ندارد فيلمهای شخصی يک فرد را در خانه اش بررسی کند. اما مثل آب خوردن آدمها به هر چيزی – قانونی و غيرقانونی- متهم میشوند. سينا مطلبی، بايد ماهها در ترس و اضطراب زندگی کند، چون به فکر اصلاحات است و به شما ارادت دارد.
آقای خاتمی! در سنت ايرانی اگر کسی برای ما يک لطف کوچک میکرد، تا ما چند برابر آنرا تلافی نمیکرديم احساس رضايت نمیکرديم. استاد! ما به خاطر اصلاحات، بخاطر آزادی، بخاطر دموکراسی بارها زندان رفتيم و عذاب کشيديم. بگذاريد از شما انتظار داشته باشيم که حداقل عصبانی بشويد. سينا مطلبی بارها در دفاع از جنبش اصلاحات مقاله نوشته است. شما به او و به ما مديون هستيد. حداقل کمی عصبانی بشويد و بگذاريد ما بفهميم عصبانی هستيد.
آقای خاتمی! دختر من با من تلفنی حرف میزند و میگويد که دلش برای من تنگ شده است، اما به من میگويد فعلا به ايران نيا، آخر اين چه مملکتی است که درست کرده ايم؟ ما هم که شده ايم يهودی سرگردان. دو هفته که از ايران بيرون میرويم دلمان تنگ میشود برای ايران و اتاقهای بازجويی و سلولهای انفرادی و وقتی به ايران برمی گرديم قصد بيرون رفتن از کشور را میکنيم. ما چه بايد بکنيم؟ میدانيد! وقتی میگويند دوروبریهای صدام را آمريکايیها گرفتند دلم خنک میشود. وقتی میشنوم آمريکايیها در بغداد قدرت شان را تثبيت میکنند دلم خنک میشود، اين در حالی است که هميشه از زورگويی آمريکا متنفر بودم. ولی بخدا قسم بسياری از رژيمهای استبدادی از آمريکا بدترند. حداقل اين است که وقتی آمريکا میآيد در زندگی خصوصی انسان دخالت نمیکند و جلوی آزادیهای فردی را نمیگيرد. باور کنيد آزادی فردی از استقلال کشور مهم تر است. در بسياری از رژيمهای سياسی استقلال فقط راهی برای اعمال استبداد است.
آقای خاتمی! از هرچه عکس عظيم و بزرگ است متنفرم. نمیدانم چرا فقط در سوريه و عراق و کره شمالی و ايران و کشورهايی مانند آن آدم عکسهای عظيم میبيند. دلم میخواهد تمام اين ديوارهايی که عکسهای کاسترو و صدام و کيم جونگ ايل روی آن نقاشی شده توسط تانکهای آمريکايی ويران شود. جالب است که دوستان روزنامه کيهان میخواهند صدام حسين را يک بار ديگر در کربلا و نجف احضار روح کنند. آقا جان، تمام شد! شتر مرد، حاجی خلاص! اين مرده به دم هيچ مسيحا نفسی زنده نمیشود. مردم در تمام جاهای دنيا آزادی میخواهند. آزادی شرط اول زندگی انسانی است. خدا را هزار بار شکر میکنيم که مردم عراق اينقدر رنج استبداد را کشيدهاند که حاضر نيستند سرمقالههای کيهان را بخوانند و يک بار ديگر غلطی را که در زمان حزب بعث کردند تکرار کنند. و خدا را شکر که فعلا بشار اسد چنان ترسيده است که ديگر غلطهای پدرش را تکرار نمیکند.
آقای خاتمی! دنيای آينده آنقدر نزديک است که خوشبختانه هيچ کس از شر آن در امان نيست. فقط از شما خواهش میکنم حداقل بخاطر بدهکاری که به ماها ونسل جوان داريد کمی به برادران بازجو فشار بياوريد که تعداد بازجوها را بيشتر کنند تا دوستان ما زودتر از نکير و منکر بارگاه دادستانی محترم خلاص شوند و از اين عذاب اليم نجات پيدا کنند. ضمنا خواهشمند است حداقل شرافت ايرانی را در نظر بگيريد و به يکی از کارمندان دفترتان بگوييد که به خانه سينا مطلبی تلفن کنند و به پسر چند ماهه اش اطمينان بدهد که پدرش زودتر به خانه برمی گردد.