Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist





خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
Morteza Negahi is an author and journalist.In his personal weblog, Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on personal thoughts on social issues which are mainly geared towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities of Iran.

مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌ نگار


Monday, May 19
تره توزه (شاهی)
ديروز خانه ی دوستی مهمان بودم. همين اطراف سانفرانسيسکو. در باغچه ی خانه اش شاهی کاشته بود. در ترکی به شاهی می گويند تره توزه. تره توزه (که شايد همان تره تيزک باشد!) مرا به ياد عمه فرخنده انداخت. عمه ی مادرم بود. خانه اش که می رفتیم در زمستان ها "بال بلله سی" (لقمه عسل) و در تابستان ها "تره توزه بلله سی" به ما می داد. خانه اش پر بود از اشياء قديمی روسی و اروپائی. عمه فرخنده مهاجر باکو بود. من هرگز شوهرش را نديده بودم و پيش از آن که به دنيا بيايم درگذشته بود. اما پسرش حسين آقا را ديده بودم. جوانی بود بلند بالا و خوش سيما. حسين آقا در جوانی به طور مرموزی مرده بود يا خودکشی کرده بود. من هرگز از ته و توی قضيه سر در نياوردم. گويا با عده ای از "رفقای ناباب" به صحرا می روند و عرق خوری می کنند. شايد دوستانش به او تجاوز می کنند و او خودش را می کشد. يا مقاومت می کند و همراهانش او را می کشند. سال های سال مرگ او برای ما تابو بود. عمه فرخنده پس از مرگ تنها پسرش ديگر هرگز شاد نشد و خنده بر لب هايش ننشست که ننشست. او از چادر نفرت داشت و هميشه چارشاب شنل مانند سياهی را روی سر و تنش می پيچيد.
روزی که مرد، اهالی فاميل و در و همسایه عینهو عراقی ها خانه اش را غارت کردند. يکی سماور نیکلايش را می برد و ديگری چراغ های پايه دار قديمی اش را. حتی به ديگ و باديه اش نيز رحم نکردند. من بچه بودم و نشسته بودم لب باغچه ی تره تيزک عمه و های های گريه می کردم و مردم را می ديدم که چگونه از غارت خود شادمان هستند!
1:12 AM