Morteza
Negahi is an author and journalist.In his personal weblog,
Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on
personal thoughts on social issues which are mainly geared
towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities
of Iran.
مرتضی
نگاهی،
نويسنده و
روزنامه نگار
Wednesday, June 25
فرجام مجاهدين من هرگز هواخواه سازمان مجاهدين خلق نبوده ام. نه در دوراني که برو و بيايي داشتند و ميتينگ هاي صدهزار نفري تشکيل مي دادنند و چه در زماني که به خارج آمدند و طرح يک شوراي ملي فراگير را پي افکندند و موفق شدند طيف وسيعي از روشنفکران و کوشندگان سياسي را به خود جلب کنند. اما همواره براي هواخواهان جوان سال اين سازمان، که دسته دسته به فرمان رهبر به کام مرگ مي رفتند، دلم مي سوخت. چرا که من از همان آغاز کار مجاهدين حساب هواخواهان و اعضاي ساده ي اين سازمان را با حساب کادر رهبري جدا مي کردم. شايد تجربه ي آشنايي من با رهبران حزب توده و هواخواهان صادق و صميمي حزب توده در اين "جدا سازي" بي تاثير نبود. اما همين اندک گرايشي را هم که نسبت به هواخواهان صادق حزب توده داشتم، هرگز نسبت به اعضاي سازمان مجاهدين خلق پيدا نکردم. توده اي ها شاعر و نويسنده و مترجم خوب کشور من بودند. مي شد آنان را در ميخانه هاي صميمي و پياله فروشي هاي محله ديد و دنياي خوش بينانه شان را همراه جرعه اي ودکا به سلامتي خلق و آزادي نيوشيد و نوشيد! اما صادق ترين هواخواهان مجاهدين همواره نوعي "عبوس زهد" داشتند. با دنياي شادي و موسيقي و رنگ و رقص و شراب بيگانه بودند. مردان شان را جهان را از وراي عينک هاي ايدئولوژي ته استکاني مي ديند و زنان شان با روسري هاي سرمه اي و عينک هاي دودي نمي توانستنند تا جهان را زيبا ببينند. من فقط براي هواخواهان دلم مي سوخت! به خاطر مي آورم که چند روزي پس از ماجراي 30 خرداد، که مجاهدين به حکومت جمهوري اسلامي اعلان جنگ دادند و دوره اي تراژيک و خونين در کشور ما آغاز شد، در خانه ي دوستي در تهران مهمان بودم. دختر بچه ي کوچولوئي گاهي به سالن پذيراي سرک مي کشيد و آنگاه جايي قايم مي شد. بدون اينکه خيلي همراه ديگر بر و بچه شلوغ خانه باشد. من فکر مي کردم که او هم با بچه هاي ديگر قايم باشک بازي مي کند. شايد هم چون چند سالي از ديگر کودکان بزرگ تر مي نمود بگمانم شرم حضور داشت. چند روزي گذشت که ميزبان آن شبي با صدايي گريان خبرداد که آن دختر "شرمگين" اعدام شد. حيرت کردم. آن دختر شرمگين خواهرزاده ي دوست من بود و آن شب کذايي هم مثلا آنجا قايم شده بود! در تابستان شوم آن سال صدها نفر از اين نوجوانان کشورمان به کام مرگ رفتنند. در سال هاي مهاجرت دختران و پسران مجاهد را در شهرهاي مختلف اروپا و آمريکا مي ديدم که در ميادين شلوغ و جاهاي پر رفت و آمد از مردم خواهان پشتيباني بودند. آنان اغلب در گروه هاي دونفره با روزنامه اي مجاهد در دست و عکس هاي آش و لاش شده و شکنجه ديده مي کوشيدند تا حس ترحم مردم را جلب کنند و گاه معادل چند دلاري هم کمک مي گرفتند. البته اين چند دلارها هرگز به ميزان ميليون و خورده اي نمي رسيد که در قرارگاهشان در پاريس پيدا شد. آن ميليون و خورده اي و ميليون هاي ديگر که در حساب هاي بانکي اين سازمان يا رهبران شان هست اغلب حاصل بذل و بخشش صدام و پسرانش بوده است. مي گويند ديگر رهبران کشورهاي عربي هم از اين حاتم طايي ها کرده اند. يکي از کارهاي اصلي اين سازمان فروش اطلاعات طبقه بندي شده جمهوري اسلامي ايران به کشورهاي رقيب و مخالفش بود. اين اطلاعات فروشي در اوج جنگ ايران و عراق به بالاترين ميزان خود رسيد و بيشترين ميزان پول هم پرداخت گرديد. *** يک روز در نيويورک بودم که سر خيابان پنجم و پنجاه و هشتم در قلب مانهاتان با يکي از اين دختران مجاهد آشنا شدم. هوا بهشتي بود و من شلوار کوتاه به پا داشتم. اصلا در حال و هواي تصاوير آش و لاش شده نبودم. ساعت ها قدم زده بودم و حالا مي خواستم به نوشگاهي بروم و لبي تر کنم. دخترک بد جوري در حجاب و شلوار و مانتو مچاله شده بود. ناگهان تمام شادي آن روز من از بين رفت و من سخت اندوهگين شدم. اندوهگين از به يادآوري دنيايي که هنوز زيباترين جوانان کشورم را در ساهچال ها و زندان ها به بند مي کشند. پرسيدم دخترم شما اگر به قدرت برسيد آش و لاش خواهيد کرد؟ گفت فقط دشمنان مردم را و عمال رژيم ضد بشري خميني را. آنگاه به شلوار کوتاه خودم اشاره کردم و پرسيدم آيا در نظام مورد نظر شما من مي توانم با اين شلوار کوتاه بيرون بروم؟ نگاه ملتمسانه اي توام با تمسخر به من انداخت و در همين حين دوستش از آن ور خيابان به کمکش شتافت. پرسيد يارو چي مي گه؟ دخترک گفت آقا ايراني است. پسرک هم نگاه تمسخرآميزي به شلوار کوتاه من انداخت ولي چيزي نگفت. گفتم: " به يک نوشگاه مي روم. حيف نيست در اين هواي بهشتي با نمايش شهيدان خونين کفن تان عيش مردم را منغض کنيد؟ شما جوانيد و بايد اندکي از زندگي تان لذت ببريد. من شما را دعوت مي کنم که به نوشگاهي برويم و لبي ترکنيم. يک گيلاس شراب "سوينيون بلانک" در اين هوا غوغا مي کند!" با حيرت داشتند نگاهم مي کردند. انگار از کره ي ديگري آمده بودم يا به زباني ناشناخته صحبت مي کردم. پرسيدم خيام را مي شناسيد؟ فروغ را چطور؟ هدايت را چطور؟ همچنان داشتم اسامي را رديف مي کردم که پسرک شانه ي دخترک را گرفت و کشان کشان از من دور کرد. زير لب طوري که من هم بشنوم به دخترک مي گفت "يارو ساواکيه! با اين آدم ها دهن به دهن نشو!" هر کس از ما ها شايد با چنين صحنه هايي مواجه شده ايم. کارنامه ي اين سازمان سرشار از حوادث بوده است. چه اعلان جنگ شان به رژيم نوپاي اسلامي که رژيم را به خشونت کشاند و چه ترورهاي کورشان که چند سال آزگار ترور و وحشت را بر کشورمان حکمفرما کرد. فرار رهبران شان به خارج همراه آقاي ابوالحسن بني صدر و ازدواج و طلاق پر سرو صداي آقاي مسعود رجوي با همسر دوست و همرزمش آقاي مهدي ابريشمچي از حوادث نادر سياسي روزگار ما بود که با سر و صداي بسيار به عنوان "يک انقلاب بزرگ" فرهنگي به سبک چين ايام مائو مورد بحث و گفت و گوي فراوان درون گروهي شد. سازمان مجاهدين آن چنان اين ازدواج را بزرگ کردند که اگر قدرت دست شان بود شايد مبدا تاريخ هم مي شد! ملاقات ها و عکس گرفتن با رهبران دنيا نيز همه و همه در کارنامه ي سازمان ثبت است. آنان هرگز به حکومت سکولار و آزادي فردي و حقوق شهروندي براي تمام شهروندان بدون استثنا و اگر و مگر و اما اعتقاد نداشتند. حتي علنا نوشتند که در فرداي پيروزي شان براي دگر انديشان اردوگاه هاي آموزشي ايجاد خواهند کرد. جهان بيني و تفکرشان ملغمه اي بود از استالينيسم و پل پوتيسم و بن لادنيسم و بعثيسم. برآمدن و فرجام شان نيز براستي عبرت انگيز است. اما هر چه هست بايد حساب بدنه ي سازمان را از سرنوشت رهبران شان جدا کرد. بدنه ي سازمان، جوانان و حتي امروزه پس از گذر ساليان دراز سربازان سالمندي هستند که سال هاي جواني را در اردوگاه هاي نظامي عراق و کشورهاي خارجي در چهارچوب قوانين ويژه سازمان سر کرده اند. اينان به کمک نياز دارند. بايد به ياري اينان شتافت. اينجاست که افراد جدا شده از سازمان بايد مسئوليت مهمي بر عهده بگيرند. يعني بايد گروهي تعيين شوند تا تحت نظر دولت موقت نيروهاي متفقين در عراق براي افراد سازمان سخنراني و غيره ترتيب بدهند. بهتر است از ديگر سازمان هاي سياسي نيز کساني براي سخن گفتن و پرسش و پاسخ دعوت شوند. از راست راست تا چپ چپ. افراد يک بعدي سازمان بايد با انواع افکار و عقايد گوناگون آشنا بشوند. آنگاه خود براي آينده شان تصميم بگيرند. البته حکومت اسلامي ايران هم بايد تعهد بدهد تا در صورت برگشت افراد سازمان به ايران کاري به کارشان نداشته باشد. شفاف سازي سازمان از مهم ترين کارهايي است که بايد انجام گيرد. اعمال شان در سال هاي مهاجرت و همکاري شان نيز با دولت عراق حتما بايد مورد بررسي قرار گيرد. نيز گفته مي شود که بسياري از بچه هاي سازمان از پدر و مادرشان جدا مي شدند تا اردوگاه هاي ويژه اي آموزش ببينند. شايع است که برخي از اين اردوگاه ها در آلمان و سوئد قرار دارند. والدين اين بچه ها بايد سرنوشت بچه هاي شان را پي گيرند و البته در تمام اين احوال نمايندگان سازمان ملل و سازمان هاي حقوق بشري ايران بايد همياري داشته باشند. در اين صورت فروپاشي مجاهدين شايد براي اعضا و هواداران ساده مجاهدين فرجي باشد تا جهان را دوباره کشف کنند و از زندان هاي تفکر تک بعدي شان آزاد و رها شوند. ما پس از فروپاشي نظام هاي توتاليتر اروپاي شرقي و شوروي و نيز نظام هاي نظامي آمريکاي لاتين شاهد بوده ايم که احزاب توتاليتر حاکم بر اين کشورها چگونه تغيير منش و مسلک داده و به احزاب ليبرال و سوسيال دموکرات و غيره تبديل شده اند. اعضاي سازمان مجاهدين خلق هم مي توانند با نام ديگر و با آرم ديگر و با مسلک و مرامي ديگر و با اعتقاد به سکولاريسم و مردم سالاري دوش به دوش نيروهاي دموکراتيک مردم ايران، چه در داخل و چه در خارج براي ايجاد ايراني دموکراتيک و مردم سالار مبارزه کنند. اين فرصتي طلايي است براي سازماني که سال هاي از مردم بريده بودند و به کيش شخصيت آورده بودند و در دامان نظامي مردم ستيز و توتاليتر و آدم کش بر مردم خود تيغ کشيده بودند!