Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist





خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
Morteza Negahi is an author and journalist.In his personal weblog, Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on personal thoughts on social issues which are mainly geared towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities of Iran.

مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌ نگار


Monday, July 7
سفر ترکيه
-1-
آخرين باري که در ترکيه بودم 18 سال پيش بود شايد. مادرم با خواهر و برادرم آمده بودند اطراف ازمير، در شهري به نام بورناوا و من هم رفته بودم تا هم ديگر را ببينيم. ناصر زراعتي هم با عهد و عيالش بودند. روزبه شان هنوز بچه بود و آن ديگري هنوز پا به جهان نگذاشته بود. ترکيه هنوز در جهان سوم بود با اندک تماسي با جهان مدرن و اروپا، و مادرم هنوز مي توانست راه برود و ننالد از درد پا. آيدين و سولماز، برادر و خواهرم هنوز نوجوان بودند و من البته جوان تر! ايران در آتش جنگ و تعصب مي سوخت و عراق در آتش جنگ و توتاليتاريسم و کيش شخصيت، و صدام داشت رهبر جادويي جهان عرب مي شد. کشتار حلبچه در راه بود و ايران داشت حمله هاي فتح المبين و کربلاي دو و سه را تدارک مي ديد و رفسنجاني و بني صدر هر کدام در موضع هاي خود جنگ را تفسير مي کردند و جام زهر داشت پر مي شد تا رهبر انقلاب سر بکشد و آقاي رفسنجاني آماده مي شد تا به بزرگ ترين فتح اسلام مهر تاييد بزند. يعني روزگار غريبي بود!
من يادم هست که مرتب سرفه مي کردم. شايد حساس بودم و حساسيت داشتم. مادرم تمام شب را بيدار مي نشست و سرفه هايم را شمارش مي کرد و مرتب غر مي زد که کمتر سيگار بکشم و من کمتر مي کشيدم و سرفه هايم بيشتر مي شد و بيشتر و من گاهي نارگيله (قليان) مي کشيدم با عطر سيب و قهوه ترکي مي خوردم و آبجو افس و عرق رازيانه که ترک ها بهش مي گويند راکي و به زبان عاميانه اصلان سوتو (شير شير)!
اين بار هم قرار بود مادرم بيايد و ديداري تازه شود. مادر اما نتوانست بيايد و من سفرم را کوتاه کردم و در اين ميان سفرم را در اطريش و بالکان اندکي کش دادم.
به ترکيه از طريق بلغارستان وارد شدم. سال ها پيش نيز از همين راه وارد ترکيه شده بودم. آن ايام بلغارستان در چنگال کمونيسم بود و ترکيه در چنگال هرج و مرج. جاده هاي ترکيه پر دست انداز بود و به ما گفته بودند که بچه هاي ترک در روستاها با سنگپاره هايي در کف منتظر ماشين هاي خارجي هستند و سيگار طلب مي کنند. اگر برايشان سيگار پرت نکنيد سنگ مي اندازند و شيشه مي شکنند!
از سفر درازي مي آمدم و در بلغارستان کلي سيگار ارزان قيمت خريده بودم. در صوفيه زير مجسمهء لنين عکس يادگاري گرفته بودم و در هتل بزرگ صوفيه روس ها را ديدم بودم که در بانگ نوشانوش خود رفقاي بلغاري خود را تحقير مي کردند و بلغاريان در بيرون سالن برادربزرگ ها با حيرت و حسرت و نفرت به تماشاي برادربزرگ ها ايستاده بودند و حق ورود به سالن را نداشتند. در بيرون هتل دختران زيباي بلغاري به خاطر بک جفت جوراب نايلون يا يک بسته آدامس غربي بغل خوابي مي کردند و البته بيشتر مشتريان شان هم ايرانياني بودند که براي خريد و آوردن اتوموبيل به اروپا مي رفتند. يعني روزگار غريبي بود!
من از سوئد مي آمدم. با يک ب ام و 518 يشمي متاليک مدل 78 که مد روز بود. در طول راه راديوهاي گوناگون با زبان هاي مختلف از حوادث ايران مي گفتند و سر خط اخبارشان با ايران شروع مي شد. من و همسفرم که قرار بود يک سفر دوماهه بکنيم و سلانه سلانه بياييم، با شتاب گرفتن حوادث ايران اقامت هايمان را در شهرها و کشورها کوتاه مي کرديم و به عشق ديدن حوادث ايران بيشتر گاز مي داديم. در مونيخ که بوديم بي بي سي از جمعه سياه گفت و از صدها نفري که کشته شده اند. پيش از آن شايد در کپنهاگ بود که خبر نماز جماعت عيد فطر در قيطريه شنيديم. با حيرت البته. گاهي هم خبرها از پيرمرد ريش سفيدي بود که از نجف پيام مي فرستاد و فرمان مي داد.
در بلگراد يک کاروان ليموزين مشکي رنگ ديدم که مرسدس ششصدي در ميان شان تيتو را جايي مي برد. گارسن هاي زيباي هتل ما جوراب شان پاره بود. در زاگرب پاييز زودرس بود که بيداد مي کرد. شعري نوشتم براي خزان زاگرب که شايد جايي در دفترپاره هايم هنوز موجود باشد. در دوبرونيک (امروزه يکي از شهرهاي ساحلي کرواسي) بهشت را کشف کردم. يک درياي زلال آبي و ساحلي که همه برهنه و عريان بودند و شهري قديمي با برج و باروهايي سنگي. اما حوادث ايران خواب از چشم مي ربود. نه آبي آسمان و نه آبي دريا، هيچ کدام دعوت به ماندن بر نمي انگيخت. پس باز بار سفر بستيم و اقامت پنج روزه را به دو روز تقليل داديم و رسيديم به صوفيه که با سوسياليسم واقعا موجود از نزديک آشنا بشويم. چهره ها خشن و غير دوستانه، لباس ها و کفش ها بي قواره و زمخت و خيابان هاي خالي از دکان و ماشين ... و اندوه و اندوه بود که از سر و روي مردم مي باريد. مردمي که گويا شادي را مدت ها بود که فراموش کرده بودند. فقط پيکر عظيم لنين بود که در ميدان بزرگ و سنفگرش صوفيه مردم را به آينده اي تابناک و روشن دعوت مي کرد! يعني روزگار غريبي بود!
حالا در مرز بلغارستان و ترکيه بوديم. ماموران در هر دو سو چمدان هاي مان به هم ريختند تا آخر سر با يکي دو سوقات که بايد نصيب برادر و خواهر مي شد، ولمان کردند. به خاک ترکيه که گام گذاشتيم.
ترکيه سيماي جهان سومي غريبي داشت کارمندان سبيلوي سيگارکش و اخمو و ساختمان هاي زهوار دررفته و همه و همه حکايت از سرزميني داشت که گرد اعصار و قرون بر آن نشسته و در خوابي نه چندان خوش فرو رفته و خيال بيدار شدن هم ندارد. هر جا که مي رفتيم بايد رشوه اي رد مي کرديم. کاغذ ادارات همه کاهي بد رنگ بودند و چون ماشين همراه مان بود بايد به ده ها دايره و کارمند در گمرک مراجعه مي کرديم تا کاغذهايي به ما بدهند با ده امضا و مهر. و همه در اتاق هايي از عهد بوق، دود آلود به هم ريخته و پر از پرونده هاي رنگ و رفته.
توالت ها همه کثيف بودند و بو مي دادند. اصلا از يوگوسلاوي به اين طرف بوي شرق و خاورميانه را از مستراح هاي کثيف مي شد فهميد! هر چه از اروپاي مرکزي دور مي شديم مستراح ها کثيف تر و بدبوتر مي شدند.
(ادامه دارد)
11:41 PM