Morteza
Negahi is an author and journalist.In his personal weblog,
Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on
personal thoughts on social issues which are mainly geared
towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities
of Iran.
مرتضی
نگاهی،
نويسنده و
روزنامه نگار
Tuesday, July 22
سفر ترکيه -2- پاسپورت يا گذرنامه معمولا دفترچه اي است جيبي با بيست - سي صفحه ورق و يک عکس شش در چهار و مقداري معلومات. اين دفترچه در کشورهاي دموکراتيک دنيا مانند کارت شناسايي براي شهروندان صادر مي شود. شهروندان اين کشورها به هنگام سفر خارج گذرنامه را اگر وقتش گذشته باشد تجديد مي کنند و يا تمديد مي کنند. گاهي ده بيست دلاري هم دستمزد پرداخت مي کنند. اما همين دفترچه در دست کشورهاي توتاليتر و ديکتاتوري يک سلاح وحشتناک است که حکومت ها عليه شهروندان خود به کار مي برند. براي يک شهروند اروپايي مثلا، داشتن پاسپورت به مانند داشتن کارت شناسايي است. او با اين گذرنامه مي تواند سفر کند يا حساب بانکي باز کند. اگر گم بکند مي تواند بالفور المثني بگيرد. آب از آب تکان نمي خورد! اما واي به روزي که گذرنامه ي صادره از يک کشور توتاليتر گم بشود! شهروند بيچاره و نگون بخت اين کشور بايد چهار بار در يک روزنامه ي مشهور محلي آگهي بکند و ماه ها و گاه حتي سال ها صر کند تا "برادري" سر لطف بيايد و دستور يک گذرنامه ي ديگر صادر کند. اين بلا بر سر من آمد. پاسپورتم را دزد زد و من ماه ها اسير کاغذبازي هاي دفتر حفاظت شدم. مرارت ها کشيدم! برتولد برشت در يکي از کتاب هايش به مساله پاسپورت اشاره مي کند. مي گويد پاسپورت پاره ي تن آدمي است. به خاطر مي آورم هنگامي که خدمت نظام وظيفه ام را در سال پنجاه و پنج تمام کردم فقط يک آرزو داشتم: داشتن گذرنامه و سفر به خارج. در ايام دانشجويي به زندان افتاده بودم و گرفتن گذرنامه سخت مي نمود. اما آقايي بود به نام جيمي کارتر که سخت در تلاش گسترش حقوق بشر بود و شاه هم بدش نمي آمد که در اين راه پيشرو باشد. اما در عين حال سازماني هم بود به نام ساواک، که نه شاه دوست بود و نه ايران دوست. مانند تمام سازمان هاي مخفي زيادي گنده شده بود و خودش مي بريد و خودش مي دوخت و از کسي هم حرفي نمي شنيد. و اين سازمان بود که کسي را ممنوع الخروج مي کرد يا ممنوع الورود. يکي دو روز پيش از موعد پرواز گذرنامه ها تحويل ساواک مي شد تا آنان در آخرين لحظه تصميم بگيرند که شهروندي از کشور خارج بشود يا نشود. گاهي هم همان شهروند بخت برگشته از فرودگاه راهي اوين يا زندان قصر مي شد. يعني هميشه بايد با دلهره و دلواپسي همسفر مي شديم! پس اين ماجرا ها تازگي ندارد که حالا هم چه در موقع ورود و چه در موقع خروج قلب مان به شدت به قفسه ي سينه بکوبد و فشار خون مان بالا برود و حتي سکته ي خفيفي هم بکنيم که مثلا مي خواهيم به ميهن باستاني و آبا و اجدادي وارد بشويم يا از آن خارج بشويم. خلاصه روزگار غريبي بود و هست! سرنوشت ماست. از ماست که بر ماست! حالا آن ساواک که مي بايست کارش امنيت و اطلاعات باشد، خبر چين دست چين مي کرد و اکنون نيز که همان سازمان با نام ساواما يا واواک بايد به امنيت و اطلاعات بپردازد، خبرچين و جلاد تربيت مي کند که فرزندان ايران زمين را زجرکش کنند يا تکه پاره. (باطبي و فروهرها و ديگران ...) داشتم از پاسپورت مي گفتم که به سبک باستاني پاريزي زدم به حاشيه و سيم آخر که تازه اولش هست! از هر چه بگذريم و منصف باشيم بايد اعتراف کنيم که پاسپورت ايراني در زمان شاه ارزش واعتبار فراواني داشت. کسي ترا به خاطر داشتن پاسپورت ايراني تحقير نمي کرد. دروازه ي کشورها به رويت باز بود. احترام داشتي. حالا گيرم که دارنده ي پاسپورت به موزه نمي رفت و همه اش فروشگاه هاي زنجيره اي را در مي نورديد و هي مي خريد و مي خريد و مي خريد و مي خريد. بنجل مي خريد و بنجل مي خورد. پز مي داد که مثلا براي آرايش يا تماشاي آخرين تانگو در پاريس به پاريس مي رود. اما نه به لور سري مي زد و نه اپرا و کنسرتي مي رفت! با اين همه زيبا بود ايراني بودن و پاسپورت ايراني داشتن. انقلاب که شد و گروگان گيري که اتفاق افتاد، تازه به ارزش پاسپورت ايراني زمان شاه پي برديم. پس از انقلاب پاسپورت ايراني داشتن معادل بود با تروريست بودن. همه از ايرانيان وحشت داشتند. چه پليس فرودگاه و چه مسافران همراه و هم صف. رنگ قهوه اي مايل به عنابي با آن آرم عنکبوتي مانند خوره جسم و روح را در جلوت و خلوت، در انزوا و جمع، مي خراشيد و مي خورد. من به خاطر داشتن پاسپورت جمهوري اسلامي زجر هايي کشيده ام که مپرس! تحقيرهايي ديده ام که مپرس! دارنده ي گذرنامه ي ايران اسلامي تروريستي است که مي کشد و نابود مي کند. گروگان مي گيرد و زجر و شکنجه مي دهد. در ايستگاه هاي مترو و رستوران ها و فروشگاه هاي بزرگ بمب مي گذارد. گاهي خودسوزي مي کند و گاهي ديگر سوزي. تازه اگر ايراني ايراني هم نباشد، مانند انيس نقاش لبناني، مي تواند در کمال خونسردي پيرزني را بکشد يا پليسي را تکه تکه کند و آنگاه با سلام و صلوات شهروند افتخاري کشور باستاني - اسلامي ما بشود و عيش و نوش بکند و تجارت و زيارت. البته انيس نقاش ها و رفيق دوست ها و رف سن جاني ها و ديگران پاسپورت سياسي در جيب مي گذارند و از آفات شهروند ايران اسلامي بودن در امان مي مانند. اين همه حاشيه رفتم که بنويسم و بگويم من از داشتن پاسپورت ايران اسلامي زجرها کشيده و تحقيرها ديده ام. اين پاسپورت فقط يک بار و فقط يک بار مي توانست به دردم بخورد. آن هم موقع ورود به ترکيه بود. دولت ترکيه از شهروندان ايراني ويزا نمي خواهد ولي از شهروندان آمريکايي ويزا مي خواهد که بهاي آن صد دلار است. و من موقع ورود به ترکيه با پاسپورت آمريکايي بدترين صد دلار عمرم را خرج کردم تا براي پنج روز اقامت در ترکيه صد دلار بپردازم! پاسپورت ايراني همراه نداشتم. دوستي مي گفت اين روزها به هنگام سفر حتما بايد پاسپورت ايراني خود را همراه ببريم. اگر هواپيما دچار حمله ي تروريستي بشود آن موقع پاس ايراني ارزش پيدا مي کند! مي تواني به "برادر" هواپيماربا گذرنامه ات نشان بدهي و جانت را آزاد کني! *** صد دلار را ول کنيم! ترکيه اي اين بار ديدم زمين تا آسمان با آن ترکيه اي که دفعه ي پيش ديده بودم تفاوت داشت. پليس مهاجرت زني بود به غايت زيبا که هم لبخند مي زد و هم خوش آمد مي گفت. شگفتا که از آذري هاي ترکيه هم بود. ماموران ديگر هم لبخند مي زدند. مانند سابق آشکار رشوه نمي خواستند و چهره هاي عبوس نداشتند. ساختمان ها و دفاترشان بسيار تميز بودند و رديف فروشگاه هاي Tax Free تميز و مرتب پر و پيمان بودند. بزرگراهي مدرن از مرز بلغارستان تا استانبول ادامه داشت. علايم بزرگراه با استانداردهاي اروپايي مزين شده بودند. کسي مانند ايران در بزرگراه ها عقب عقب نمي رفت يا در جهت مخالف رانندگي نمي کرد! اتوموبيل ها نونوار و تميز مي نمودند و توالت ها بين راه بسيار تميز بودند. ديگر از بوي عفن باستاني خبري نبود! در همين افکار غرق بودم که به استانبول رسيديم. دوست هم سفرم استانبول را مانند کف دستش مي شناخت و هتلي که قرار بود در آن اقامت بکنيم در حاشيه ي شهر قرار داشت. اتوموبيل را در پارکينگ هتل پارک کرده و با آسانسور به لابي رفتيم. دختران و پسران جوان از همه رنگ و نژاد در لابي موج مي زدند. شاد و شنگول بودند. باربر همراه ما گفت که مسابقات بين المللي دو و ميداني دبيرستاني در جريان است. دختران و پسران اغلب با شورت کوتاه بودند. ناگهان در گوشه اي از لابي چند جوان مغموم را هم ديديم همراه دو نفر مرد با ريش هاي جو گندمي و چهره هاي غيردوستانه و خيلي عبوس. کپي برابر اصل ولايتي و خراساني و خرازي و .... نيازي به توضيح نيست که از سرزمين گل و بلبل خودمان آمده بودند و همه از آنان گريزان بودند. و آنان در گوشه اي کز کرده و مغموم. دختري که همراه شان نبود و آن چند پسر ايراني دلشان لک زده بود که مانند ديگر همسالان شان بگويند و بخندند و شادي کنند. اما آن دو نفر عبوس حسابي آنان را مي پاييدند و زير چشمي دختران شلوارکوتاه پوش اروپايي را مي بلغيدند. من که محو آن اوضاع و احوال شده بودم رفتم به گوشه ي نوشگاه سرسراي هتل و آبجو بشکه اي سفارش دادم و تو نخ دو هموطن کريه و زشت روي عبوس رفتم که مانند وصله ي ناجوري در محيط شاد لابي هتل ديده و دل را مي آزردند. در ديسکوتک هتل رقص و پايکوبي جريان داشت. *** دوشي گرفته و سر و صورتي صفا داده و راهي "گوم قاپي سي" شديم. ميدانگاهي کوچک با رستوران هايي بسيار. هوا دلچسب و عالي و راکي شيرگونه که جگر را جلا مي داد. بازي فوتبال ترکيه و فرانسه در جام کنفدراسيون در جريان بود و نيمي از حواس مردم پي توپ گرد. نوازندگان دوره گرد مي زدند و مي خواندند. يکي سازي در بغل آهنگي عاشقانه مي خواند و مشتري زار زار گريه مي کرد و آنسوتر نوازنده اي دايره و دفي در دست مشتري را به رقص و پايکوبي دعوت مي کرد. تيم ملي ترکيه يک گل عقب بود و نفس ها در سينه حبس. يک جرعه ي ديگر و يک پر ريحان و يک قاشق ماست و خيار و شويد و سير. .... و ناگهان يک پنالتي به نفع تيم ترکيه و سکوت مطلق. سکوت محض! اما دروازه بان فرانسوي توپ را مهار مي کند و ناگهان مشت ها بر روي ميز کوبيده مي شوند و ديگر حسرت است و آه و گريه و زاري و نوازندگان همه آواهاي غمگين مي نوازند و مشتريان همه مي گريند و استکان هاي راکي پر و خالي مي شوند.. من هم گريه مي کنم. اما نه به خاطر باخت ترکيه. گريه مي کنم به ياد محله ي ميار ميار تبريز و ميخانه ي شفق و ممتاز و به ياد خيابان اسلامبول و لاله زارنو. ميخانه ي جليل و مصطفي پايان و آقا رضا سهيلا و چارلي و خوشنود و سال هايي که گم شدند! *** ترکيه و ايران همزمان وارد عصر تجدد شدند. آتاتورک و رضا شاه همراه و همگام بودند تا سرزمين هاي باستاني خود را به عصر جديد ببرند. آتاتورک زيبا بود و زيبا ماند و زيبا مرد. هنوز که هنوز است ترکيه در سايه اش آرامش دارد و نقشش با آن سيماي جذاب و چشمان آبي و پاپيون در دل مردم جاي دارد. حتي کمونيست و مذهبي اش نيز نمي تواند او را ناديده بيانگارد. او از ترکيه ي عققب مانده و خفته در اعصار و قرون، ترکيه اي ساخت مدرن و امروزي. او تا آخر راهش را ادامه داد ولي رضاشاه در نيمه هاي راه ناگهان عقب گرد کرد يا متوقف شد. دوستان صميمي اش را راهي زندان ها و قتلگاه ها کرد و مانند مردمان آبا و اجدادش عاشق املاک شد. اشتهاي غريبي به زمين خواري پيدا کرد و روزي نبود که چند هکتار زمين نبلعد. با اين احوال از حق نبايد گذاشت که خدمات ارزنده اي به ايران کرد ولي مي توانست خيلي بهتر هم باشد. اما آتاتورک همان يک لاقباي شوريده باقي ماند. اشعار زيادي از فرانسه به ترکي ترجمه کرد و پاتوقش تا آخر عمر نوشگاه هتلي بود در آنکارا که سفيران و وزرا و دوستان را در همان جا مي ديد. با جامي مي و نواي پيانو که گاه شوپن مي زد و گاه موزارت و گاه آواهاي سرزمين آناتولي را. به هنگام مرگ نه ثروت آن چناني داشت و نه درگاه و بارگاه. اما آبي چشمهايش نگران ترکيه بود و سيماي جذابش همچنان مي درخشد. *** در ميدان تاکسيم (تقسيم) استانبول بناي يادبودي است که پيکرهاي آتاتورک و همراهانش با برنز در طاقي مرمرين به آينده مي نگرند. يکي از همراهان آتاتورک رضا شاه است. من اين ميدان و اين بناي يادبود را بارها ديده بودم ولي اين بار رضا شاه را در ميان همراهان آتاتورک کشف کردم. خياباني به نام استقلال از ميدان تاکسيم آغاز مي شود که قلب استانبول در آنجا ميزند. در اين خيابان جمعيت موج مي زند و مغازه هايي هستند همه پر و پيمان. ورود اتوموبيل به اين خيابان ممنوع است وفقط يک تراموا از اين خيابان عبور مي کند. کشيده مي شوم به کتابفروشي بزرگي که يک طبقه اش هم مخصوص موسيقي است. "کور بايگوش" کتاب معرکه اي است که ده ها بار به فارسي خوانده ام. حالا ترجمه ي ترکي اش را کشف مي کنم. بوف کور هدايت هنوز به هر زبان تر و تازه است. اشعاري در وصف ناظم حکمت در يک سي دي با صدا و موزيک سوآت ئوزوندر و کتاب هاي اورهان پاموک و يک بغل کتاب و سي دي ديگر روزم را زيبا مي کند. رستوراني هم هست با غذاي کردي از ديار ديار بکر. کردها ديگر ترک هاي کوهستاني به حساب نمي آيند و اندک اندک هويت ملي خود را باز مي يابند. در کتابفروشي ها چپ ترين کتاب ها در کنار کتاب هاي مذهبي ارتجاعي به فروش مي رسد. تي شرت هاي چه گوارا و بن لادن در کنار هم براي فروش آماده اند. رجب طيب اردوغان نخست وزير اسلامي (دين چي) ريشش را دو تيغه مي تراشد و مي کوشد کمتر ريا کند و زهد نمايد. در سواحل لاجوردي و بلورين مديترانه و درياي سياه و درياي اژه زنان مي توانند بدون سينه بند تن به آفتاب سپارند و مساجد در وقت نماز پر و پيمان هستند. زيباست اين همزيستي. بهشت آنجاست که آزاري نباشد / کسي را با کسي کاري نباشد! در همين خيابان استقلال همجنس گرايان ترکيه، گي ها و لزبين ها، در روز گي پرايد گردهمايي کوچکي تدارک ديده اند و براي مردم توضيح مي دهند که آنان را به چشم "ابنه اي" و "بچه باز" نگاه نکنند. نشريه اي هم دارند که هر دو ماه يک بار منتشر مي شود. درست چند قدم دورتر از آنان، چند پسر و دختر جوان و اعلب بسيار زيبا نشريه اي در دست دارند با آرم داس و چکش که مردم را براي مبارزه با امپرياليزم آمريکا در عراق دعوت مي کند. پليس مواضب است که احيانا "لباس شخصي" ها مزاحم اين گروه ها نشوند. از دختر جواني که نشريه ي کمونيستي مي فروشد نام حزب مربوط را مي پرسم. پاسخ مي دهد "حزب کار ترکيه" (تورکيه ايش پارتياسي) و باز در همين گشت و گذارم با کدخداي روستايي از سراب آشنا مي شوم که يکي از اقوامش او را براي ديدار ترکيه با خود به ترکيه آورده است. ماجراي حيرت آوري را برايم بازگو مي کند! پ 3:46 PM