Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist





خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
Morteza Negahi is an author and journalist.In his personal weblog, Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on personal thoughts on social issues which are mainly geared towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities of Iran.

مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌ نگار


Wednesday, July 9
... به گريه آغازم...
امروز اوضاعم اندکی گه مرغی بود. مرگ لاله و لادن که نه زندگی توامانشان مرا به گریستن واداشت. مرگ شان فرجی بود شايد. البته درناک و غمناک. 29 سال تمام معنا و مفهوم تنهایی و فرديت را تجربه نکردند. شايد و شايد حتما نه لب لعلی گزیدند و نه زهر هجری چشيدند. بیچاره ها در زیر آوار ترحم دیگران خورد و خاکستر شدند. دوست خدا پرستی دارم که امروز مرتب از خدا باز خواست می کرد. که چرا چنین آفریدی؟ مگر چه گناهی کرده بودند لاله و لادن؟ و من مرتب دلداریش می دادم. آخر سر تشویقش کردم که برود دو رکعت نماز بخواند تا آرامش بیابد. من هم رفتم سراغ ام الخبائث. نمی دانم آخر سر کدام آرام تر شدیم!
روز یکشنبه برادر جوان دوست صمیمی من به خاک سپرده شد. در قبرستان یهودی های سانفرانسیسکو. و من فرصتی یافتم که آرامگاه مرتضی نی داود را زيارت کنم. شرحش را نوشته ام. همه اش آواز قمر را زمزمه می کردم که مرغ سحر را ناله می کرد. داغ مرا تازه تر می کرد! امروز هم شنيدم که در همان يکشنبه ی نحس دوست ديگری از ميان ما رفته است. دکتر قاسم معتمدی را می گويم که انسان شريفی بود. اهل علم و کتاب. رئيس دانشگاه اصفهان بود و وزير علوم و آموزش عالی. بسيار میهن دوست بود.
بهار که می رسيد بيمارش می شدم. آخر به گل و گیاه حساسيت دارم و او طبيب حاذقی بود. سوزنی می زد و يک مشت قرص گرانقيمت می داد و من يک بهار ديگر را سر می کردم. (حالا نمی دانم بهار يیگر را چگونه سرکنم!)
لابد دوستان و همکارانش در موردش خواهند نوشت و بايد هم بنویسند. اما آن زنده ياد یک کار بسيار بزرگی هم برای من انجام داد و آن آشنا کردن من با يک انسان بسيار و نازنين بود. دکتر صالح ثاقب. دوستی که در غربت ناگهان جای خالی برادر و پدر را برايم پر کرد. جای دکتر معمتمدی در میان ایرانيان خالی خواهد بود!
تسليتی برای همسر نازنين و فرزندانش .... غم آخرشان باشد!

1:13 AM