Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist





خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
Morteza Negahi is an author and journalist.In his personal weblog, Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on personal thoughts on social issues which are mainly geared towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities of Iran.

مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌ نگار


Wednesday, July 23
عدی و قصی هم به درک واصل شدند!
اين دومين باری است که از مردن کسی شاد می شوم. با حيرت و ناباوری از سی ان ان به بی بی می پرم و از آنجا به یاهو نيوز و از آنجا به آسوشيتد پرس و رويتر. نه، انگار خبر درست است. خب، کسی هم صاحب سی ميليون دلار جايزه ی آمريکايی ها برای سر اين دو برادر قسی القلب شده است. نوش جانش!
آن آبسولت و کوکا هم نوش جان فرخ باد که هر از گاهی در ستون نظرها به سلامتی من جرعه ای بالا می اندازد!
عدی يک هفته ی تمام مرا شکنجه داد. با کتابی که لطيف يحيی از او وصف کرده است. همه اش اسير کابوس های اعمال عدی بودم. عدی به هنگام تجاوز به دختری زبانش را نيز با تيغ صورت تراشی می برد .... عدی باتوم برقی به ماتحت مخالفانش فرو می کند... عدی می کشد ... عدی شکنجه می دهد ...
ديگر از شامپانی دون پرينيون هم بدم می آيد! چرا که عدی به هنگام شکنجه همان شامپاين را زهر مار می کرد. و از سيگار اهدايی مونت کريستوی شماره 6 که رفيق کاسترو برای عدی جان روانه می کرد!
يک بار نوشتم عدی مخلوطی بود از تمام خون آشامان تاريخ. البته مريض بود. مانند پدر بزرگش از سه چيز نفرت داشت: يهودی، ايرانی و خرمگس (گويا عدی از پشه هم بدش می آمد!)
حالا عدی مرده است و لاشه اش وارد زباله دان تاريخ شده است. من دوست ندارم هيچ کس را با عدی مقايسه کنم. حتی قصی را. اما امروز داشتم مقاله ی "فوربز" را می خواندم پيرامون " ملايان ميليونر". با خواندن ثروت های بی کران ياسر رف سن جانی و ناصر واعظ طبسی و آقازاده های ديگر نمی دانم چرا ناگهان به ياد عدی افتادم. هنوز خبر مرگ عدی را نشنيده بودم.
مقاله ی فوربز مقاله ای نيست پيرامون دولتمردان ثروتمند ايران اسلامی. مقاله حتی بر خلاف رویه ی مجله چهره ی کريهی از ثروت ارائه می دهد. مقاله ی فوربز پيرامون خانواده های مافيايی ايران است که به ثروت ملی چنگ انداخته اند و مانند دزدان سرگردنه شبيخون می زنند.
صدام عراق را ملک طلق خود می دانست ولي حالا هيچ کجای کشور پهناور عراق برايش امن نيست. اگر يک ذره حس پدری داشته باشد، حتما در مرگ عزيزانش بايد غمگين باشد. حالا که من اين سطور را می نويسم لابد دارد به سرنوشت محتوم خود می انديشد. به مرگی که به کمين نشسته است.
ديگران چه؟ آيا آنان نيز به سرنوشت صدام می انديشند؟
1:53 AM