Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist





خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
Morteza Negahi is an author and journalist.In his personal weblog, Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on personal thoughts on social issues which are mainly geared towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities of Iran.

مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌ نگار


Thursday, August 7
همه ي مردان شاه
بسياري از ما شاید فیلم "همه ي مردان رئيس جمهور" را ديده ايم. فيلمي بود با شرکت داستين هافمن و رابرت رد فورد به کارگرداني آلن جي پاکولا. داستان فيلم ماجراي دو خبرنگار شجاع و جسور واشينگتن پست بودند که پته ي ريچارد نيکسون را به آب ريختند و ماجراي واترگيت و استعفاي نيکسون و ... آفریدند. تاريخ آمريکا و جهان يک ورق ديگر خورد و ناگهان مردم جهان سوم با موجودي به نام "خبرنگار" آشنا شدند که کمتر شباهتي به خبرنگاران "گوش به فرمان" و ديکته نويس کشورهاي شان داشت! شايد در همين ايام بود که آنتونيوني هم فيلم "حرفه، خبرنگار" را ساخت. جک نيکولسون توش بازي کرده بود و ماريا شنايدر. و اين ماريا شنايدر همان بود که با مارلون براندو در فيلم "آخرين تانگو در پاريس" همبازي بود. و آخرين تانگو همان بود که برناردو برتولوچي بزرگ ساخته بود و مارلون براندو در نقش يک آمريکايي نيمه مسن و نيمه ديوانه و نيمه فيلسوف و نيمه ... در آپارتماني برهنه در پاريس آخرين گلوله را به فرهنگ نيمه بورژوازي آمريکا شليک مي کند و فيلم در نه توي اروتيک خود تنهايي انسان غربي را فرياد مي کشد... آخرين تانگو آخر خط است براي بورژوازي ولي همين تازه آغازيست براي بورژوازي نوکيسه و تازه به دوران رسيده ي ايران ما که با پروازهاي اختصاصي به پاريس بروند و آخرين تانگو را تماشا کنند. فيلم را که نه، مورد استفاده کره را در سکس از ديگر سو!
داشتم از از همه ي مردان شاه مي نوشتم که پرت شدم به آخرين تانگو و برناردو برتولوچي. و برتولوچي باز همان است که پيرامون فروغ فرخزاد خودمان يک فيلم مستند ساخته است و البته شاهکارش 1900 هنوز که هنوز است ديدن دارد. سينماي ناب است ( کم مانده بود بنويسم پدر سوخته!) سينماي برتولوچي.
آنتونيوني هم سينماگر ناب است. ناب و ناياب. و "حرفه خرنگار"ش حتما فيلم خوبي بوده که من نامش را هنوز به خاطر دارم و وصل مي کند مرا به امروز ايران که اين حرفه چه خطرناک است! امروز هم که روز خبرنگار است و ايران بزرگ ترين زندان خبرنگاران در خاورميانه، و ده ها تن از شجاع ترين روزنامه نويس هاي ما دربند. همين جوري اسمشان را رديف مي کنم: اکبر گنجي که نور به تاريک خانه ي اشباح انداخت و چند تن از عاليجنابان سرخ و سياه و خاکستري را شناساند. عباس عبدي از گروگان گيري به خبرنگاري رسيد. طبرزدي هم به نوعي روزنامه نويس بود. دوستي گاهي پيام دانشجو را برايم مي فرستاد و من نخستين مقاله هايش را آنجا خواندم. سيامک پورزند، اسماعيل جمشيدي، ايرج جمشيدي، حتي يوسفي اشکوري و بسياري ديگر. آنان که دربند اوين و غيره هم نيستند، باز به نوعي در بند و بر بندند. حتي آنان که اجبارا جلاي وطن کردند. مانند بهنود و سيد ابراهيم نبوي و عباس معروفي و بزرگان اين حرفه و فن: احمد احرار، هوشنگ وزيري، داريوش همايون، صدرالدين الهي، محمود عنايت، محمد عاصمي، عليرضا نوري زاده و ... صدها روزنامه نگار ديگر. نمي خواهم صدها نام بياورم. شايد در دنيا هيچ کشوري مانند ايران اين همه روزنامه نگار تبعيدي و خود تبعيدي ندارد. از راست راست تا چپ چپ و البته ليبرال و راديکال و دگر انديش و ... بنابراين ايران اسلامي نه تنها زندان روزنامه نگاران هست بلکه شمار رونامه نويسان جلاي وطن کرده اش هم نسبت به جمعيتش مقام اول را دارد و البته از جهت شمار روزنامه نگاران به خون خفته اش. دارم سرسام مي گيرم! ياد آن اتوبوسي مي افتم که عازم ارمنستان بود!
در روز خبرنگار تمام اين نام هاي بايد نوشته شود و گفته شود. از پيروز دواني و پوينده و مختاري و فروهرها بايد سخن گفت. از مصائب و بلایايی که سر روزنامه نگار بيچاره می آید. بايد دردنامه ی انصافعلی هدايت، این روزنامه نگاری آذری را خواند که چه بلاهايی سرش آورده اند. بايد از تحقير روزنامه نگاران نوشت... نوشت و گفت ...
وای که اين ديگ سينه چقدر جوش مي زند؟
داشتم مثلا چند خطي پيرامون کتاب " همه ي مردان شاه" مي نوشتم که توسن خيال عنان گسيخت!! اين توسن خيال مرا مي برد به نامه هاي سرگشاده ي سروش و بهنود که براي آقاي رئيس جمهور نوشتند. پس عنان توسن خيال را رها نکنم! حالا که صحبت نامه به زمامداران شد البته بايد از سيد ابراهيم نبوي هم ياد کرد که زيبا و ساده نوشت و توسن موسن نداشت. راست نوشت و درست به هدف زد. بي پيرايه و بي آلايش. سخني ساده و شفاف و ناب گفت از جهان پيچيده و تاريک و درهم و برهم سرزمين ما.
نه، انگار اين کتاب استفن کنزر امشب رکاب نمي دهد! کنزر هم خيلي ساده و بي شيله پيله ماجراي کودتا را نوشته که در سال 1953 جهان پيراموني را تکان داد و اوضاع و احوال را از بيخ و بن تغيير داد:
_ شاه پس از واقعه بود که سلطنت و حکومت را در هم آميخت و يک تنه هر کاري خواست کرد و آخرش به سرنوشت غم انگيزي دچار شد که شرح پريشاني اش به راستي عبرت آموز است!
_ سيا ياد گرفت که مي توان کودتا کرد. گواتمالا و شيلي و کامبوج و ... پس از ايران رخ داد و سيا روسياه شد!
_ مردم ايران سرنگوني مصدق را از ياد نبردند و انقلاب ايران و گروگانگيري کارکنان سفارت امريکا نتيجه ي مستيقم کودتا بودند.
_ استفن کينزر پا را فراتر مي گذارد و حتي عمليات تروريستي القاعده و سرنگوني برج هاي تجارت جهاني نيويورک را هم به نوعي به کودتا مربوط مي کند: مردم ايران و خاورميانه در پي کودتاي بيست و هشت مرداد از آمريکا و شاه متنفر شدند؛ اين تنفر به انقلاب ايران منجر گرديد؛ انقلاب ايران روي افغانستان تاثير مستقيم گذاشت و حاصلش تولد طالبان و القاعده بود. ... و القاعده تراژدي 11 سپتامبر را آفريد.
_ آيت کاشاني براي اينکه از مصدق ببرد و کودتا را حمايت کند، ده هزار دلار دستخوش گرفت.
_ آقاي شعبان جعفري (که در کتاب Shaban the Brainless معرفي مي شود)، يک کاديلاک زرد رنگ روباز از شاه هديه مي گيرد و مي شود بزن بهادر کشور و نفس کش مي طلبد!
_ و صدها مطلب خواندني ديگر که ظاهرا پس از دستيابي به مدارک تازه رو شده نوشته شده است. اين کتاب ديشب خواب از چشمم ربود و نتوانستم بيشتر از دو ساعت بخوابم و همه اش کتاب را خواندم.
_ البته در کتاب نکاتي هم هست که لابد مولاي درزش مي رود.
بنابراين خوراک چند روز آينده من اين کتاب خواهد بود. فعلا شب خوش!
1:13 AM