Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist





خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
Morteza Negahi is an author and journalist.In his personal weblog, Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on personal thoughts on social issues which are mainly geared towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities of Iran.

مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌ نگار


Friday, August 8
مصدق و آمريکا
استفن کينزر در کتاب همه ی مردان شاه به نوعی شيفه ی مصدق شده است. او می نويسد که ترومن، رئيس جمهور وقت آمريکا هم بدون توجه به شايعه پراکنی های انگلستان شيفته ی مصدق شده بود و با کودتا صد در صد مخالف بود. داستان ملاقات اين دو در واشينگتن به راستی شورانگيز است. مصدق در اين کتاب سياستمداری است برجسته که نطق های آتشين می کند و می تواند دل آمريکايی ها را شکار کند. نطق او در سازمان ملل متحد در صفحه نخست جراید آمریکا و جهان چاپ شد. مصدق در دانشگاه کلمبیا هم با دانشجویان ایرانی صحبت کرد و از آنان خواست که فن و حرفه ی صنعت نفت را بیاموزند و به وطن بيايند و در خدمت مردم وطن شان باشند. او در سر راهش به پایتخت آمريکا خيلی هوشيارانه توقفی هم در فيلادلفيا کرد تا ایندپندنس هال ( سالن استقلال) را زيارت کند. اين عمل مصدق بسيار معنی دار بود و به نوعی می خواست مبارزه مردم ايران را با تلاش مردم آمريکا برای آزادی پيوند زند. در "ليرتی بل" همين مکان، صدها آمريکايی برای مصدق هورا کشيدند و با او عکس يادگاری گرفتند.
ورود مصدق به ايستگاه ترن واشينگتن دی سی يکی از لحظه های با شکوه تاريخی بود که در تاريخ ثبت شده و کینزر بسيار شورانگیز تصوير کرده است.
مصدق با زحمت و مرارت بسيار از ترن پياده می شود. در يک دست عصا و در سمت ديگرش پسرش مواضبش هست تا پير مرد زمين نيافتد. مصدق دارد زمين می افتد که ناگهان چشمش به وزير امورخارجه آمريکا "آچسن" می افتدد. آچسن از تحسين کنندگان مصدق بود و در منازعات سياسی طرف ايران را می گرفت. مصدق هرگز او را از نزدیک نديده بود ولی او را ستايش می کرد. بنا بر این تا چشم مصدق به آچسن می افتد، ناگهان عصا را به سويی پرت کرده و پسرش را کنار زده و با چابکی تمام به سوی آچسن می رود و او را در آغوش می کشد.
روز بعد مصدق باز به حال نزار افتاده بود. ترومن برای ديدارش به بلر هاوس می رود. مصدق با همان حال نزار به ترومن می گويد: آقای رئیس جمهور، من از سوی يک کشور فقیر آمده ام که همه اش شن و کوير است. ... با چند شتر و چند گوسفند ...
آچسن حرف مصدق را قطع کرده و می گويد: " آری، و با نفت، که مانند تکزاس است!"
مصدق خيلی خوشش می آيد و به پشتی صندلی تکیه داده و ناگهان يکی از آن شليک های خنده اش را رها می کند...
خنده های مصدق هم مانند گريه هايش مشهور بود! من که اين روزها کتاب کينزر را می خوانم همه اش با خود می گويم که مصدق عجب Cute (نازنين و ناقلا) بوده ...
شايد ترومن هم از آن روز به بعد بود که هوا خواه مصدق شد ...
12:53 AM