Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist





خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
Morteza Negahi is an author and journalist.In his personal weblog, Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on personal thoughts on social issues which are mainly geared towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities of Iran.

مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌ نگار


Thursday, September 11
مدتی تاخير شد!
چند روزی سخت مريض بودم. مرضی نوظهور. عضلات سينه و ران و گردن و ... بدجوری در می کردند و من می ترسيدم بروم دکتر که نکند ناگهان مرضی قلبی کشف کنند!
در همين گير و دار ماجرای جينجی پيش آمد:
جينجی دوست دوزاده ساله من است. هنگامی که به ايران رفته بودم هم خانه ای ام او را به خانه آورده بود که شايد جای خالی مرا پر کند! از سفر که بازگشتم خيلی زود دوستان صميمیي شديم.
دوازده سال تمام ندار بوديم. صادق چوبک که خانه ی هرکسی نمی رفت، یک بار فقط برای ديدن جينجی قدم رنجه کرد. آيدا و شاملو به گمانم دستی به سر و گوشش کشيدند! ناصر زراعتی اينجا که بود چند عکس معرکه از جينجی گرفت و اکبر سردوزامی که برای ديدار ناصر به سوئد رفته بود، با جينجی آشنا شده بود و همان بود موضوع لاگ زدن های ما در دنيای کوچک وبلاگ!
اما جينجی يک هفته بود که لب به غذا نمی زد. می رفت و گوشه ای کز می کرد. گاهی صدا های عجيب و دردناکی از خود در می آورد. ديروز تصميم گرفتم که به مطب ببرم. تمام راه را ناله کرد. به مطب که رسيديم به هنگام پر کردن فرم های مربوط گاهی صدای ناله اش را می شنيدم. دکتر که معاينه اش کرد او رفت گوشه ی مبلی مچاله شد. همچنان در آن گوشه بود. مچاله شده از درد. دستی بر سر و رویش کشيدم. چشمهايش را اندکی گشود و نگاه بی رمقش را سوی من افکند و باز چشمهايش را بست.
آنگاه رفتم به باشگاه مشهور دانشگاه سانفرانسيسکو. (يونيورسيتی کلاب) سر و صورت صفا داده و کراوات زده.... تلفن دستی من ناگهان زنگ زد. تپش قلب جينجی سخت پايين آمده بود. يک قلپ ودکای خالی. ناشتا!
زنگ دوباره ی تلفن:
جینجی مرد!
10:55 PM