Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist





خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
Morteza Negahi is an author and journalist.In his personal weblog, Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on personal thoughts on social issues which are mainly geared towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities of Iran.

مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌ نگار


Monday, September 29
سرانجام ستون نظرات به همت دوست عزيز حسين درخشان و با ياری های حسين شريفی، بنيانگذار yaacs که هميشه زير ستون نظرات می توانيد ببينيد، راه اندازی شد. با سپاس از اين عزيزان!
اميدوارم که نظرات کوتاه و غيرتکراری و مربوط به موضوع باشد. دوستان می توانند لينک هم بدهند مانند کاری که گاه بابا یادگار و 21 آذر می کنند.
حالا که صحبت 21 آذر شد و حزب جديدی که با اين عنوان قدم به عرصه وجود گذاشته، اميدوارم که هواخواهان و گردانندگان اين جمعيت و حزب خيلی شفاف آراء و عقايدشان را پيرامون تجربه های ناموفق فرقه در گذشته و نيز دموکراسی و تماميت ارضی ايران بيان کنند.
البته ممکن است تمام اين ها در سايت شان باشد و من تنبلی کرده ام و به طور کامل نخوانده ام.
***
اين يادداشت ها را از بيمارستان می نويسم. فريادهای هلپ هلپ (کمک) آن دکتر به چهار ميخ کشيده ی گردن شکسته و گردن عمل کرده هنوز ادامه دارد!
شخصيت تازه ای نيز وارد اين طبقه شده که مرتب از ظرف آشغال ها اشياء عجيب و غريب جمع می کند و تو کيسه ی پلاستيکی می ريزد و می گويد دارم کار می کنم. (اين آقا از بي خانمان های سانفرانسيسکو است که گذارش به اينجا افتاده است)
راستی از انگار هنوز از ژوزفين چيزی ننوشته ام. زنی از اهالی لبنان با موهای يک دست سفيد که دايما به اتاق های مريض های ديگر سر می کشد و سعی می کند از توالت ديگران استفاده کند. پريروز از من خواست که فراريش بدهم. می گفت بدجوری هوای لبنان به سرم زده است. من هم ناگهان هوای وطن سرم زد و در نخستين ميخانه ی سر راه جرعه ای به ياد وطن نوشيدم!
6:16 PM