Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist





خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
Morteza Negahi is an author and journalist.In his personal weblog, Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on personal thoughts on social issues which are mainly geared towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities of Iran.

مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌ نگار


Friday, October 10
زنان پليس ايران: مردان زن نما
داشتم از مردان زن نما می نوشتم که داستان به شهرامه کشيد و شهرامه آخر و عاقبتش به بيت امام خمينی کشيد. شهرامه را من اوايل انقلاب در تهران ديدم و آخر و عاقبتش را در برلين نيز شنيدم. شهرامه البته نام مستعار آن آقا بود که شغل اصلی اش شاگرد خياطی بود و شلوار سفيد و پيراهن مشکی گلدار تن نما به تن می کرد و شب ها به محافل بزم می رفت.
شهرامه را مرتب می گرفتند و زندانش می کردند و او زندان را به هم می ریخت و به زندانيان کام می داد. در آزادی لباس زنانه می پوشيد و در خيابان های تهران پی مشتری می گشت. شب ها در مجالس می رقصيد و دلبری می کرد. تا اين که همه از دستش ذله شدند. رئيس کميته محلی او را اداره منکرات پاس می داد و اداره ی منکرات به دادسرای نظامی و دادسرای نظامی به زندان اوين و .... داستان مرتب تکرار می شد و شهرامه مرتب برای امام نامه می نوشت که "دردم را فقط شما می دانيد و مشکلم را فقط شما می توانيد حل می کنید." تا اين که يک روز وقت ملاقات گرفته شد و او با حجاب کامل اسلامی به حضور "امام" رسيد و رنجنامه اش را گفت. گفت که من چه گناه کردم که به جلد مردان فرورفته ام درصورتی که تمام وجنات من زن است. امام هم که مانند هميشه به گل های قالی نگاه می کرد سرانجام با لبخندکی حديثی را بازگو کرد که گويا در عصر پيغمبر هم چنين موردی بوده و ... و سرانجام دستور می دهد که با ارز دولتی شهرامه به آلمان برود و در آنجا تغيير جنسيت بدهد.
حال ماجراهای فرودگاه به کنار. خواهران فرودگاه که می خواستند شهرامه را بازرسی بدنی کنند ناگهان دست شان به آلت رجوليت او بر می خورد و جيغ می کشيدند که طرف "منافق " هست و قصد فرار دارد. ناگهان فردوگاه به هم ريخته بود و ماموران شهرامه را گرفته بودند. اما دستخط مبارک امام هميشه حلال مشکلاب بود و حالا شهرامه در آلمان به صورت زن خانه دار زندگی می کند و شايد هم ازدواج کرده و ...
اين همه را نوشتم که داستان مردان زن نمای پليس جمهوری اسلامی را در سايت "امروز" متعلق به دوستان حجاريان خواندم.
شاد و سبز باشيد!
12:14 AM