Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist





خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
Morteza Negahi is an author and journalist.In his personal weblog, Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on personal thoughts on social issues which are mainly geared towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities of Iran.

مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌ نگار


Monday, October 13
درد دل با برادر
امشب فرصتی دست داد تا ساعتی با برادرم در تهران گپ بزنم و درد دل کنم. او يک سينه سخن داشت و از روزگار ناخوش امروز ايران می گفت که چگونه همه در پی پول اند و پول شده است معيار ارزش ها و تنها معيار ارزش. از دوستان و آشنايان و خويشانی می گفت که مرتب پول پارو می کنند و می سازند و می فروشند و ميليون ميليون به ثروتشان افزوده می شود.
چه روزگار غريبی! انگار ارزش آدمی در پول خلاصه شده. جامعه ی بيماری داريم ما. پسر رفسنجانی متهم می شود که 15 ميليون دلار از شرکت نفت نروژ "دستخوش" گرفته و پسر آقای ديگری صد ميليون به فلانش زده و عروسی آن يکی آقا زاده دويست ميليون خرج داشته و بريز و بپاش های معرکه ی ديگر ...
برادرم شايد به من اندکی سرکوفت می زد يا سرزنشم می کرد که چرا مانند "م" در شمال خانه ندارم و در کرج باغ و در تهران آپارتمان ... م در آلمان اقامت دارد و سالی يک ماه برای عشق و حال به ايران می رود و ....
پسر خاله هايم نيز حسابی افتاده اند به کار بساز و بفروشی ....
می خواستم به برادرم بگويم که من همين ديشب در تالار ديويس سانفرانسيسکو سمفونی "رمئو و ژوليت" برليوز را ديدم که مرا به اوج برد و به ويژه هنگامی که صدای بم نیکلاس رمی را همراه کر شنيدم ... پيش از آن در رستوران جاردينر شام و شرابی خورده بودم بی ترس از عسس و منکرات ... صبح امروز دور روزنامه ی نيويورک تايمز و سانفرانسيسکو پشت در بودند با ده ها مقاله ی ناب و خواندنی ...
می خواستم بگويم که برای نوشتن مقاله ای پيرامون شيرين عبادی يک ذره احساس خوف و وحشت نکردم!
من ديوان حافظ و شمس دارم و می توانم پريسا و گوگوش گوش کنم و فيلم پدرو آلمادوار را تماشا کنم.
نه ويلايی در شمال دارم و نه آپارتمانی در زعفرانيه ... دوستانم که به ايران می روند از بساط منقل و وافور و دختران خودفروش جوان و انواع و اقسام بزم های کشور اسلامی عزيزمان صحبت می کنند. اما من اهل اين بزم ها نيستم و بنابراين هرگز نمی خواهم جای دوستان عازم ايران و آشنايان بزمجویم باشم!
به برادرم توصيه کردم که برود اندکی حافظ و خيام بخواند و شجريان گوش کند و ...
اما برادرم که به هوای آلوده حساسيت دارد شروع کرد به سرفه کردن و عطسه کردن و مکالمه تمام شد!
12:19 AM