Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist





خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
Morteza Negahi is an author and journalist.In his personal weblog, Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on personal thoughts on social issues which are mainly geared towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities of Iran.

مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌ نگار


Sunday, October 19
چند روزی است که گرفتاری های گوناگون مجال نمی دهند تا مطلب بنويسم. در هنگامه ای آب از سر می گذرد ديگر يک متر و صد متر نداريم. من اين روزها اغلب شعر رودکی را زمزمه می کنم که گفته:
با صد هزار مردم تنهايم
بی صد هزار مردم تنهايم
... اما پاييز هم هست که شعر منوچهری در تاکستان های نپا و سونوما غوغا می کند. خيزيد و خز آريد! يا شاملو:
بی آنکه ديده بيند در باغ
احساس می توان کرد در
طرح پيچ پيچ مخالف سرای باد
یاس موقرانه برگی که
بی شتاب
بر خاک می نشيند.
بر شيشه های پنجره آشوب
شبنم است!
...
وای که چقدر از اين شعر لذت می برم! یاس موقرانه ی برگی که بی شتاب بر خاک می نشيند!
هم خانه ی من هنوز از بيمارستانی به بيمارستی ديگر می رود و ديگر خسته شده است. امروز ديدمش. مچاله شده در رختخواب در غروبی که سرخ رنگ و هم اتاقی اش سياهش را که تازه يک پايش را بريده بودند.
حضور مرگ را هم گاهی احساس می کنم و فکر می کنم که اصلا چيز خوبی نيست و نمی توان با مرگ استکانی عرق خورد. اينگمار برگمن می توانست باهاش شطرنج بازی کند. اما من به بيمارستان که می روم حضورش را لمس می کنم. گاه در شانه ام می نشيند و سنگينی حيرت آورش را احساس می کنم! ديگر بر اين باور رسيده ام که در غرب برای سالخوردگان مرگ را طولانی می کنند، نه زندگی را!
خانه ای که من درش زندگی مي کنم هرچند اجاره ای است ولی متعلق به هم خانه است. بیست سال است که در اين خانه زندگی می کنم ولی هنوز حضور او در اين خانه احساس می شود. من نماز نمی خوانم ولی حتی جرعه ای هم نمی توانم در اين خانه بنوشم. نمی دانم آقايان دکانداران دين که اوايل انقلاب بسياری را کشتند و حالا در خانه های مصادره ای اعدام شدگان زندگی می کنند و در استخرشان شنا می کنند و کنار استخر روضه ی قاسم می خوانند و مثلا نماز می کنند چگونه می توانند شب راحت بخوابند؟
اين برايم مساله شده است
(چه پرت و پلاهايی در ساعت پنج صبح می نویسم!)
فردا اديتش خواهم کرد! درد دلی بود در درازنای شب که انگار سحری در پی ندارد!
4:23 AM