Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist





خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
Morteza Negahi is an author and journalist.In his personal weblog, Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on personal thoughts on social issues which are mainly geared towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities of Iran.

مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌ نگار


Monday, October 27


به ياد ويگن
نسل من با ويگن به دنيای مدرن گام گذاشت. ويگن به اصطلاح "جاز" می خواند و موسيقی او ما را وصل می کرد به آنسوی درياها. به اروپا و آمريکا. ترانه هايش ورد زبانمان بود. ويگن از "مهتاب" و "دل ديوانه" و ... می خواند. برادرش کارو "هذيان يک مسلول" سروده بود که بعدها ما را وصل کرد به شاملو و فروغ و اخوان و سهراب ...
هر کدام از نسل ما شايد صفحه های خط خورده ويگن را هنوز در صندوقچه ی خاطرات مان حفظ کرده ايم.
يازده سال پيش در عروسی دختر دوست خوبم علی بوستانی (که ديگر ميان ما نيست) ويگن دعوت شده بود. داماد آمريکايی بود و صدای ويگن که "شادوماد" و "چرا نمی رقصی" را می خواند، اوج می گرفت و مردم را به رقص دعوت می کرد.
چون مسير من با ويگن يکی بود، آخر شب من او را به سانفرانسيسکو آوردم. بين راه همه اش ترکی صحبت می کرديم. برايم عجيب بود که به لهجه ی تبريزی صحبت می کرد! به سانفرانسيسکو که رسيديم از من پرسيد که آيا کنياک دارم. داشتم. يک بطر رمی مارتن درجه يک. آمد بالا. نشستيم و يک گيلاس کنياک را لاجرعه بالا انداخت و تازه سر شوق آمد. در ساعت 3 پس از نيمه شب صحبت که می کرد ساختمان به لرزه می افتاد! صدايش شهر خواب آلود را بيدار می کرد. و البته جری هم بيدار شد. همو که حالا در بيمارستان است. ويگن برای جری شعری از عمر خيام به انگلیسی خواند که "دم غنيمت است! لحظه را درياب!" و جری هاج و واج مانده بود. به زور جری را همانطور با پيژامه روی کاناپه نشاند و برايش آواز خواند. من از همسايه ها می ترسيدم و ويگن می گفت نترس حريف شان می شوم و تا صبح برای شان آواز می خوانم. اما ديگر سپيده زده بود! هوا گرگ و ميش بود و خليج سانفرانسيسکو سربی می نمود. ويگن ناگهان شعری به فارسی و انگلیسی از ابو علاء معری خواند. حالا يادم نيست ولی خيام وار بود. رمی مارتن هم دیگر تمام شده بود! آنگاه باز با همان لهجه تبريز گفت " اوغول دور گئداخ!" (پسر بلند شو بريم!) ما در سراب می گوئيم "گئدک".
آفتاب که طلوع می کرد راه افتاديم. تو ماشين به خواهش من دل ديوانه را خواند:
با تو رفتم، بي تو باز آمدم
از سر کوی او
دل ديوانه ...
... و امروز خبردار شدم که او هم رفت. همراه دل ديوانه اش....
جايش سبز است!
1:17 AM