Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist





خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
Morteza Negahi is an author and journalist.In his personal weblog, Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on personal thoughts on social issues which are mainly geared towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities of Iran.

مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌ نگار


Saturday, November 1
گاهی فکر می کنم که برتولد برشت بزرگ اشتباه کرده که گفته در روزهای سخت هم می توان نوشت. در باره روزهای سخت!
من اين روزها روزگارم سخت سخت است. به شدت پريشان احوالم و اصلا نمی توانم پيرامون اوضاع پريشان خود بنويسم. گاهی هم که چيزکی قلمی می کنم آنچنان آبکی از آب در می آيد که "ديليت" اش می کنم. آنگاه بند می کنم به موضوع های عام تر. مانند موضوع عراق که ديروز مطرح کردم.
اگر روزگارم خوش بود مطلب جانانه ای می نوشتم که چرا آمريکا مهم ترين و کارآمدترين ماشين جنگی اش را روانه ی عراق کرد و چرا آنچنان راحت پيروز شد و سرانجام چرا پس از پيروزی برق آسای اوليه در دوران صلح و بازسازی با مشکل برخورد.
افسوس که روزگارم خوش نيست که دو صفه يا ستون از می و باده بنويسم و بگويم که اين واژه چرا اين قدر در ادبيات فارسی تکرار شده و چرا به نماد آزادی و آزادی خواهی مبدل شده است ...
اگر روزگارم خوش بود می نوشتم که چرا روزگارم ناخوش است. اما روزگارم خوش نيست و نمی توانم مانند برتولد برشت از روزگار ناخوش بنويسم.
اما می توانم از فرخ ع عزيز پوزش بخواهم که بخواهم به نامه اش هنوز پاسخ نداده ام و از "نا اميد" به خاطر ارسال عکس معرکه ای از آخوندهای گريان سپاسگزاری کنم.
اما امشب می خواهم يک صحنه ی سينمايی بنويسم.
همخانه ی من که ديگر معرف حضورتان هست، چهار روزی به خانه آمد. خانه را ترگل ورگل کرده بودم. ندید. و ندانست که اصلا در خانه است!
روزهای صدبار، شايد هم هزار و يک بار نامم را صدا می کرد و اصلا يک کلمه صحبت نمی کرد.
گاهی يک ميليون فرسنگ از من و پيرامون خود دور می شود و می رود به دروازه ی مرگ.... صبح های خیلی زود بيدارم می کند. می روم کنار تختش می نشينم با خواهش درخواست می کند دستانش را ميان دستان خود بگيرم. می گيرم. آنسوی پنجره هوا گرگ و ميش می شود. احساس می کنم که ديگر آخر خط است. نگاهش به دوردستها می رود و شايد به ايام سپری شده .... تماشايش می کنم و حضور مرگ را احساس می کنم. اما بعد ناگهان، انگار مرگ پا سست می کند. نگاه گمشده اش در اعصار و قرون باز می گردد و من می روم آشپزخانه و قهوه ای درست می کنم و تلخ تلخ می نوشم. آنگاه به ياد تمام دوستان و عزيزان رفته ام می افتم و اشگ می ريزم. نگاهی به سر خط روزنامه های صبح می اندازم و اما تيتر ها قديمی می نمايند. من خودم هم دارم به ايام قديمی ملحق می شود. اما حضور اينکی ناگهان صحنه را عوض می کند. از گوشه ای پيدايش می شود. بدنش را کش وقوسی عشوه گرانه می دهد. شاش صبحگاهی اش را در باکس خود روش شن و ماسه انجام می دهد و آنگاه خودش را به ساق های پايم می مالد.
می بينم که هنوز زندگی ادامه دارد. گربه ای غذا می خواهد و مردم اندک اندک با لباسی مرتب سرکارشان می روند. تمام پرده های خانه را باز می کنم و پنجره ها را نيز که "احساس" هوايی بخورد.... مرگ هم گورش را گم می کند!
اما مردی روی تخت افتاده و کلنجار می رود...
فقط يک تن در اين ميان سرگشته و گمگشته باقی می ماند. آن منم!
2:35 AM