Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist





خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
Morteza Negahi is an author and journalist.In his personal weblog, Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on personal thoughts on social issues which are mainly geared towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities of Iran.

مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌ نگار


Sunday, December 7
امروز هم باران می باريد. سخت. تمام شهر درياچه ای شده بود که من با اتوموبيل مانند اژدهايی آن را می شکافتم و می رفتم تا در گوشه ی اتاقی در بيمارستانی دوردست، هم خانه ی قديمی خود را ببينم. برف پاک کن ماشين با آخرين سرعت از عهده ی باران نمی آمد و من در آشوب باران و بخار که بر پنجره نشسته بود، در خيابان های سانفرانسيسکو می راندم. در سر چهار راهی ماشينی با سرعت از طرف راست آمد و چراغ زرد را به سرعت رد کرد و يک دريا آب به ماشين من پاشيد که لحظاتی هيچ جا را نمی ديدم. با خود گفت که گاه مرگ چه آسان به سراغ آدم می آيد! اگر با همان سرعت به ماشين من زده بود شايد ديگر برای هميشه از شر من راحت می شديد و اين سطور روی صفحه نقش نمی بست و فردا لابد روزنامه ها می نوشتند در تصادف وحشتناکی در ساعت شش عصر مردی ايرانی تبار جان باخت. دوست من در بيمارستان مورته زا مورته زا می کرد و ... دوستانم برايم مطلب می نوشتند و مادرم .....
نمی دانم چرا ناگهان به ياد شعر واحه ای در لحظه از سهراب سپهری افتادم. به اولين مغازه ی سر راهم رفتم و يک بغلی کوچک جانی واکر قرمز خريدم. و باز در باران راه افتادم. راديو ماشين سوناتی از بتهوون را پخش می کرد. و من انگار در زير آبشار نياگارا می راندم.
به بيمارستان که رسيدم ديدم نه چتر دارم و نه بارانی. در زير باران رفتم به ديدار دوستم. تنها بود و تلويزيونش هم خاموش بود. با چشمانی باز زمان را در می نورديد. حضورم را حس کرد و ناگهان از خواب قرون و اعصار بيدار شد و گفت مور ته زا!
روی صندلی چرخدار نشاندمش و به محل غذاخوری عمومی رفتيم که پيززنی روی صندلی چرخدار کتاب می خواند. از راديو يک موسیقی شاد ايام کريسمس پخش می شد. رفتم بوفه و يک آب سيب و يک ليوان يخ گرفتم. از آن ام الخبائث سرخ چند قطره ای روی آب سيب ريختم و ليوان خودم را هم پر کردم. دوستم ناگهان لبخند شیطنت باری زد و ما يواشکی مايع طلايی رنگ مان را بالا انداختيم.
باران به پنجره می کوفت و زمين و زمان خيس خيس بود.
...
به خانه که باز آمدم شعر سهراب را پيدا کردم:

وا حه ای در لحظه


به سراغ من اگر می آئيد،
پشت هيچستانم.
پشت هيچستان جائی ست.
پشت هيجستان رگ های هوا، پر قاصدهائی ست
که خبر می آرند، از گل واشدهء دورترين بوتهء خاک.
روی شن ها هم نقش های سم اسبان سواران ظريفی ست که صبح
به سر تپهء معراج شقايق رفتند.
پشت هيچستان، چتر خواهش باز است:
تا نسيم عطشی در بن برگی بدود،
زنگ باران به صدا می آيد.
آدم اينجا تنهاست
و در اين تنهايی، سايهء نارونی تا ابديت جاری ست.

به سراغ من اگر می آييد
نرم و آهسته بياييد، مبادا که ترک بردارد،
چينی نازک تنهائی من.
2:13 AM