Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist





خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
Morteza Negahi is an author and journalist.In his personal weblog, Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on personal thoughts on social issues which are mainly geared towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities of Iran.

مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌ نگار


Wednesday, December 24
نه شمس من و نه خدای من!
شايد بيست سال پيش بود و شايد هم دو سه ماه اين ور يا آن ور! من در پاريس بودم. پاريس ديگر. همان که می گويند عروس شهرهای جهان است. اما برای من شهری بود خاکستری و غمگين و ناشاد. هنوز سمرقند را نديده بودم و بخارا را هم نديده بودم و با سئويل و مادريد و بارسلون عشق نکرده بودم. تنهاترين بودم در پاريس. و در پاريس باران بود که با ذرات کوچکش در هوا پخش می شد و گاهی پير پيرهن سفيدی که پشت نوشگاهی به فريادم می رسيد و من با اخوان حال می کردم و زمستانش که از پير پيرهن چرکين می گفت و هوای بس ناجوانمردانه سرد و ...
... گاه که از همخانه ام می نويسم و شايد شما را در رنج های خودم شريک می کنم بايد ببخشاييدم.
شايد بيست سال پيش بود و شايد هم دو سه ماه يا دو سه سال اين ور و آن ور. من در پاريس بودم. تنها. گاه مترجمی می کردم و گاه رانندگی تاکسی در شبانه های پاريس. گاهی هم گروهی از توريست ها را اين ور و آن ور آن شهر زيبا می بردم که برای من زيبا نبود.
دانشجويان خط امام تازه گروگانگيری کرده بودند و گرد و خاک می کردند. من مجبور بودم يا پناهنده ی سياسی بشوم و يا از کشور فرانسه خارج شوم.
در اين چه کنم و چه نکنم ها بود که با مردی سالمند آشنا شدم. آمريکايی بود و ساکن سانفرانسيسکو. من می خواستم به سيم آخر بزنم و داشتم به هندوستان می رفتم که آدم های بدبخت تر از خود را تماشا کنم. از روياهای هندی ام برای پير آمريکايی تعريف کردم و او مرا تشويق کرد که به جای هند به آمريکا بروم. اما من در آن روزگار از آمريکا بدم می آمد. شايد هم ته مانده های ذهنيت چپ من بود که نفرت از آمريکا بدان آميخته بود.
اصرار اين دوست نويافته مرا بر آن داشت که به کنسولگری آمريکا بروم و تقاضای ويزا کنم. با کمال تعجب ويزايم صادر گرديد! مامور مربوطه از من پرسيد که از کجا بدانم در آمريکا نخواهی ماند؟ و من با کمال سادگی گفتم برای آن که از آمريکا بدم می آيد! همين. و اين باعث شد که برايم ويزا بدهد.
آن دوست آمريکايی مرا در کشور خود پناه داد و سه هفته ای در کاليفرنيای آفتابی خوش گشتم. پس از آن که فرانسه بازگشتم فکر آمريکا دامنگيرم شد. ديگر هند را فراموش کردم! دگر بار که به آمريکا بازگشتم باز آن دوست بود که کمکم کرد گرين کارت بگيرم و برای خود کاری پيدا کنم. چند سالی بين فرانسه و آمريکا مشغول خريد و فروش تابلو نقاشی بودم که ناگهان با خروج ژاپنی ها از بازار هنر من هم ورشکست شدم! آخر من برای گالری ژاپنی تابلو می خريدم!
من همخانه ی همان دوست شدم. آپارتمانی با چشم اندازی معرکه که بی نظير بود.
بيست سال يا شايد بيشتر گذشت. آن همخانه که جری نامش بود پيرتر شد. از دوتا گربه يکی که جينجی نام داشت مرد. جری هم پس از مرگ گربه شايد ناگهان زمين گير شد. ديگر نمی توانست حرکت کند. مرضی گرفته بود به نام "نوراپتی". عضلات رانش آب می شد.
يک سال گذشت و حال و روز او هر روز بدتر شد. حالا در گوشه ی بيمارستان است. سعی می کنم هر روز سری بهش بزنم و گاه با شما درد دل می کنم. آنجا انگار آخر خط است. خانه ی زنان و مردانی پير و از کار افتاده ای است که منتظر مرگ اند که نمی آيد!
جری نه شمس من است و نه خدای من. انسانی است که يک بار دستم را گرفته است. آيينه ای است که من چند سال بعد خودم را در آن می بينم. گاه به خيام و مولا می انديشم. گاه حافظ و شاملو و سهراب سپهری می خوانم. حال کتاب های بالينی من سر نی زرین کوب است و آخرين کتاب مارکز است. جلد اول زندگی نامه اش.
گاه فيلم تماشا می کنم و گاه خطی از دلتنگی می نويسم.
اما نوشته ی امروزم را به خواننده ای تقديم می کنم که از من خواسته بود از همخانه ام برايش بنويسم.
زندگی ست ديگر!!
12:29 AM