Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist





خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
Morteza Negahi is an author and journalist.In his personal weblog, Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on personal thoughts on social issues which are mainly geared towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities of Iran.

مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌ نگار


Thursday, December 25
امشب شب مادرم بود.
مدت ها بود که باهاش گپی نزده بودم. در اين مدت برادرم آيدين عروسی کرد و دو عروسی در تهران و سراب گرفته شد. خانواده ی عروس از نمين و اردبيل به سراب آمدند و پيوندها استوارشد.
با مادر که صحبت می کنم ياد غلامحسين ساعدی می افتم. در پاريس که بودم گاهی زنگ می زد و از من می خواست که باهاش ترکی صحبت کنيم. می گفت ترکی صحبت کردن با تو به من نيرو می بخشد!
حالا مادرم در آن سوی دنيا بامن که ترکی صحبت می کند، به من نيرو می بخشد. بفهمی نفهمی از من می خواست که اين بار در کربلا هم ديگر را ببينيم! گفتم که صبر کند. با عتاب گفت که حتما بايد به کربلا برويم! و آنگاه داستانی را تعريف کرد که می نويسم:
گفت: تو یک شب داشتتی می مردی و من که فقط شانزده سالم بود، همه اش می ترسيدم بميری و آنگاه مرا بخوری! تمام وحشت و ترس من از آن بود. در تب می سوختی و به سختی نفس می کشيدی و من همه اش می ترسيدم که بميری و مرا بخوری! آنگاه به خواب رفتم. خواب ديدم که سیدی از در درآمد و به سويت رفت. پرسيدم: کی هستی؟ گفت امام حسين هستم و آمده ام "مورتوز" را شفا بخشم. از خواب که بيدار شدم ديدم تو عرق کرده ای و تبت پايين رفته. با هيجان رفتم پيش زن داداش (زن عموی مرحوم من) و ماجرا را گفتم. او گفت که اسپند دود کنم. پس از آن مرثيه ای برپا کرديم و تو بهبود يافتی.....
... مادرم اين همه را دردل داشت و درد دل کرد.
ای وای مادرم!
زيباترين موجود جهان!
12:33 AM