Morteza
Negahi is an author and journalist.In his personal weblog,
Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on
personal thoughts on social issues which are mainly geared
towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities
of Iran.
مرتضی
نگاهی،
نويسنده و
روزنامه نگار
Saturday, January 10
آغاز رمان آن لاين
-1- برف می باريد و تمام شهر سفيد شده بود. حتی کوه های سرخ عينالی و زينالی. آن چنان برفی بود که حتی مدارس هم تعطيل شده بودند. در محله ی ارمنی نشين بارون آواک تبریز اتاقی داشتم در کوچه ی اهراب. اتاقی رو به شمال که هميشه سرد بود و بخاری نفتی کوچک من هرگز جز دور و برش جایی را گرم نمی کرد. شیشه های پنجره یخ بسته بودند و من ماه ها بود که آنها را باز نکرده بودم. هر روز بر روی شيشه های پنجره مناظره شگفتی را تماشا می کردم. جنگل و حيوانات عجيب و غريب را. اتاقی بود درندشت و بزرک که دو پنجره هاش رو به حياط بود و نيز پنجره ای کوچک نزديک سقف رو به کوچه. اين يکی رو به جنوب بود و گاه از آن شعاع لرزان آفتابی به درون می تابيد. هنوز هم که هنوز است هر وقت ياد آن اتاق می افتم از سرما می لرزم. تختخواب سفری ام گوشه ای از اتاق افتاده بود که من هرگز از آن برای خواب استفاده نمی کردم. گاهی رويش می نشستم یا دوستان که می آمدند به عنوان مبل از آن استفاده می کردند. از در که وارد می شدم خرت و پرت هايم رويش پرتاب می کردم. پالتو و کلاه و کيف و کتاب و دفتر .... سپس بخاری را روشن می کردم که بوی نفت توی اتاق می پيچيد و نفت قطره قطره روی قیف بخاری می چکيد و بخاری شروع می کرد به گرما بخشيدن. روی بخاری یک کتری بود که آب توی آن موقعی که بخاری خاموش بود، معمولا یخ می بست. اما جوش که می آمد بخار آن جانبخش می شد و اندک صفايی به اتاق می داد. من هم اندک اندک يخم باز می شد و بلند می شدم صفحه ای روی گرام می گذاشتم و گوش می دادم به شهرزاد ریمسکی کورساکف يا شور اميروف. تا نزدیکی های هفت بعد از ظهر که راديو ها شروع می شدند. راديو پيک ايران که مال توده ای ها بود، راديو پکن، راديو بی بی سی، راديو تيرانا، راديو باکو و گاه البته اگر حوصله داشتم راديو تبريز. اين آخری عصرها از اشکبوس و رستم و اسفنديار نقل می کرد و از برنامه های مورد علاقه ی من بود. حالا يادم نيست فارسی بود يا ترکی! شايد هم مخلوطی بود از هر دو. آن موقع کلاس ششم متوسطه بودم و در رشته ی ریاضی درس می خواندم. دبيرستان ما ملی بود با نام پر طمطراق "بزرگمهر". ....
من ظاهرا برای گرفتن ديپلم رياضی به تبريز رفته بودم. چون در آن ايام در سراب ما رشته ی رياضی نبود. خانواده ام سخت مخالف بودند و من خود را دلباخته ی رياضيات نشان می دادم. می خواستم مهندس راه و ساختمان بشوم و بهترين پل ها راه را بسازم. به پدر می گفتم که استعدادمن فقط در رياضيات و فيزيک است. اما پدر ناباورانه کتاب های شعر و رمان را به رخم می کشيد. به گمانم می دانست که می خواهم از شهر کوچکم فرار کنم. گاه حتی از دبير ادبيات مان
در سراب که بودم ناگهان جهان شعر و سياست و ادبيات را کشف کرده بودم. معلم ادبيات ما آقای نورتاب بود. همو بود که ما را با مجله ی فردوسی و نگين آشنا کرد. شاعر هم بود. هميشه کت و شلوار دوخت عالی برتن می کرد و کراوات های خوش رنگی می زد. موهايش مجعد بود و گاه ماه ها به سلمانی نمی رفت و جعد موهايش تا شانه هايش پايين می آمد. درست مانند شاعری که هر کسی در ذهن خود دارد. خوش بيان بود و خوش برخورد. شاگردان را تحقير نمی کرد. آقای نورتاب بود که ما را با شعر شاملو و اخوان و فروغ آشنا کرد. فروغ که در تصادف اتوموبيل کشته شد، آقای نورتاب برای نخستين بار با صورتی اصلاح نکرده و نتراشيده و با کراواتی مشکی وارد کلاس شد. ما که نمی دانستيم چه اتفاقی افتاده است. وارد کلاس که شد چند گامی اطراف تخته سياه زد. بچه ها خاموش خاموش بودند. می دانستيم که اتفاق بدی افتاده است. گاه به همديگر نگاه می کرديم و باز نگاه مان کشيده می شده به معلم ادبيات. حالا گچی در دستش بود و می خواست جمله ای روی تخته سياه بنويسد. کت و شلوار خاکستری اش اندکی چروک خورده بود. و اين از آقای نورتاب عجيب بود. حتی جعد موهايش نيز اندکی پريشان بود. ديگر آن خط های موازی و شفاف نبود. چشم هايش اندکی گود رفته بود. آن روزها که نمی دانستم، اما حالا می دانم که نتيجه ی يک شب باده پيمايی دراز بود. ناگهان جلوی تخته سياه که سبزرنگ بود، ايستاد و نوشت: تنها صداست که می ماند! و هاج و واج مانده بوديم. می دانستيم که در اين نوشته معنی بسيار است. اما نمی دانستيم. باز هم چند قدمی به اين و آن سوی کلاس رفت و ناگهان بغض اش ترکيد. دستمال سفيدی از جيبش درآورد و اشک هايش را پاک کرد و با حالی نزار و پوزش خواهانه کلاس را ترک کرد. ناگهان همهه ای در کلاس پيچيد و تمام نگاه ها به من و مجيد چرخيد. بچه های می دانستند که من و مجيد با آقای نورتاب نزديک هستيم و حتی می دانستند که گهگاهی به خانه اش می رويم و شعرهامان را می دهيم تا اصلاح کند. من و مجيد تازه شروع کراه ايم به شعر گفتن و از جهان ارونقی کرمانی و امير عشيری پرت شده بوديم به جهان ماکسيم گورکی و جک لندن. و تمام اين ها در کلاس ده و يازده اتفاق افتاده بود.
نه من و نه مجيد می دانستيم که "تنها صداست که می ماند" از آن فروغ است. يکی از آخرين سروده هايش. مجيد رفت جلو تخته سياه و شعری خواند به ترکی. شعر خودش بود که با تخلص يانار در روزنامه ی "مهدی آزادی" تبريز چاپ شده بود. ما همه می دانستيم که يانار همان مجيد است. اما مجيد طوری وانمود می کرد که يانار نيست و اما در عين حال شعر را کپی می کرد و به بچه های اهل می داد و شروع می تعريف کردن از شعر. بچه ها پس از شنيدن شعر شروع کردن به متلک گفتن و حتی نيش زدن به شاعرش. مجيد هم سرخ شد و به سرجايش برگشت. همان موقع زنگ به صدا درآمد و مجيد را از دست بچه ها نجات داد.
در وقت تنفس فهميديم که فروغ فرخزاد در تصادفی کشته شده است. کتابخانه ی مدرسه ی ما هيچ کدام از کتاب های فروغ را نداشت. اما ما از طریق فرودسی و نگين می دانستيم که فروغ کيست. مرگ فروغ ما را به آقای نورتاب نزديک تر کرد. همان شب من و مجيد رفتيم به خانه ی آقای نورتاب که با آقای فتح پور دبير فيزيک هم خانه بود. آقای فتح پور در خانه نبود. آقای نورتاب روی فرش روزنامه ای پهن کرد و يک بطری عرق کشمش مراغه زمين زد و چند پر کالباس و خیار شور و ما شروع کرديم به نوشانوش. آن پنج سيری خيلی زود تمام شد و ما تازه سرمان گرم شده بود و آقای نورتاب داشت شعر آيه های زمينی را می خواند. با همان لحن معرکه اش. و ما انگار که در کلاس درس بوديم سراپا گوش. بخاری علاء الدين هم بود که با شعله ی آبی می سوخت و کتری رویش بخار می کرد. بيرون سرد بود و يخ زده. آقای نورتاب طوری از فروغ صحبت می کرد که انگار او را ساليان درازی می شناخت. آنگاه صحبت را کشاند به صمد بهرنگی و شعری هديه ی فروغ را با ترجمه ی بهرنگی برای مان خواند. تئحفه يا هديه:
.... اگر به ديدن من می آيی ای مهربان ... برای من چراغ بياور ... و دريچه ای که از آن بتوانم ازدحام شاد کوچه ها تماشا کنم ....
فروغ آن شب بود که برای ما متولد شد. تولدی ديگر. من و مجيد منگ و مست و آقای نورتاب سرشار از فروغ و شعر. همان شب بود که سرنوشت من و مجيد و آقای نورتاب به هم گره خورد. حتی آن پنج سيری که تمام شد من و مجيد با ترس و لرز رفتيم خانه ی غلام. با ترس و لرز کوبه ی در خانه اش را به صدا در آورديم. اما انگار فرياد رسی نبود. دختر غلام از پشت در ندا داد که غلام نيست. غلام نيست يعنی که بالزام هم نيست و عرق کشمش مراغه هم نيست. شعر فروغ هم نيست و ترجمه ی بهرنگی هم نيست. اما سوز سرما بود بود. من و مجيد لرزان لرزان به خانه ی ديگری روی کرديم. خانه ی عيسا خان باربد. تارزن و خواننده ی مشهور شهرمان. نگفتيم که حاجت مان چيست. گفتيم که آقای نورتاب دعوت تان کرده است که در اين شب تار و تاريک زخمه ای بزنيد. و البته آقای نورتاب دبیر مشهور شهرمان بود و عيسی خان ارادتی تام داشت. در حين پوشيدن پالتو و گرداندن شال گردن بود که ناگهان پرسيد: ايشمه لی نئجه؟ و من و مجيد با گردنی کج گفتيم که غلام نيست و .... او برگشت و با جیب هايی پر بازگشت. تارش را هم زير بغل زد و ما عازم خانه ی آقای نورتاب شديم. استاد باربد از جلو و ما از پشت. در جیب های پالتوش دو بطر عرق و زير بغلش تاز دسته صدفی قفقازی اش. و برف تازه شروع کرده بود به بارش.
-3- از فروغ آغازيديم و با آوازهای ترکی عيسی خان ادامه داديم. عيسی خان فارسی نمی دانست و ترکی را با الفبای کيريلیک آن سوی ارس می نوشت. زمان استالين همراه خيل مهاجران به اينسو آمده بود. با يک تار و يک چمدان خرت و پرت و يک دست کت و شلوار و چند کراوات. همين! در ميان خرت و پرت ها عکس هاييِ هم بود از دوران خوش نوجوانی و جوانی در کشور تازه تاسيس سوسياليستی. بچه های روستاهای سراب و خلخال و اهر و اردبيل و ... در اين تصاوير با شلوار کوتاه و کلاه ملوانی و پيراهن های آستين کوتاه سفيد مشغول بازی و گردش و تفريح بودند. در کنسرواتورهای باکو و لنين گراد و مسکو موسيقی گوش می کردند، در سواحل دريای سياه شنا می کردند. حالا عيسی خان به وطن برگشته بود. به عنوان مهاجر. به دهکده اش که رفته بود فاميل های کور و کچل و تراخمی اش را ديده بود. شب تا صبح با ساس ها و پشه ها دست به گريبان بود و بچه های روستا در کوچه پسکوچه ها روی تاپاله های گاو و گالاخ ها "توپ عربی" و "بادار" و تيله بازی می کردند. عيسی خان فارغ الحصيل دانشگاه باکو، دوره ديده ی مسکو در رشته ی زمين شناسی حالا در سرزمين آبا و اجدادی خود بود. همسر آمانی الاصل و پسرش ساشا اجبارا در باکو مانده بودند. می گفت در يک شب بارانی که در بادکو باد هم به شدت می کوبيد، چند نفر با پالتوهای مشکی و کلاه های قزاقی وارد خانه ام شدند و با حکمی عمومی که نسبت به تمام خارجيان صادر شده بود، ده دقیقه به من وقت دادند تا به اندازه ی يک چمدان کوچک وسايل شخصی ام را جمع کنم و همراه شان بروم. ساشا خواب بود و من فقط توانستم قطره اشکی نثارش کنم. همسر آلمانی تبار هر چه توانسته بود غذا و خوردنی و لباس گرم چپانده بود توی چمدان. بر این باور بودند که عيسی خان را به سيبری می برندش. آخرين تصوير باکو که سال ها بعد ما بارها و بارها در فیلم های گوناگون ديديم، تصويری بود از خيابان های سنگفرش و خيس و سياه و بندرگاهی در ساحل خزر و کشتی ای که بر روی آب های خشمگين دريا کژ می شد و مژ می شد. ده ها هزار ايرانی تبار اين چنين به موطن شان کوچانده شدند. حالا یکی از آنان روبروی من نشسته بود و در شب مرگ فروغ آوازی در همايون می خواند و می گفت که همايون تمام درد و رنج دنيا را بيان می کند. من و مجيد سراپا گوش بوديم و آقای نورتاب خاموشانه گريه می کرد. عيسی خان آواز هايی می خواند که البته ربطی به فروغ نداشت اما به عشق که می رسيد فروغ هم ناگهان رخ می نمود و آقای نورتاب هم بيتی از کتاب "عصيان" يا "تولدی ديگر" را زمزمه می کرد. عيسی خان پس از ماه ها پرسه زدن در شهر و روستاهای گوناگون و دنبال کار گشتن آخر سر به "مطربی" روی آورد و شد آوازخوان عروسی های ديارما. برای خود "قاوال چالان" خوبی هم پيدا کرد و شد شهرهء آفاق. صدای خوبی داشت و تار هم نيکو می نواخت. خوش سيما هم بود و بسيار مردم دار. شباهتی داشت به کلارگ گيبل با همان سبيل دوگلاسی. در مجالس همه شرکت می کرد. چه پول می دادند و چه پول نمی دادند. گاه حتی خودش به داماد کمک مختصری می کرد که عروسی آبرومند برگذار شود. رازدار و سرنگهدار بود. ماجراهای بسياری تعريف می کرد از آخوندی که گاهی او را يواشکی به خانه ی دوستی دعوت می کرد تا صدای خوش خود را در مايه ها سه گاه زابل و يتيتم سه گاهی آزمايش کند. می گفت آن روحانی خوب حتی سيورسات ما را هم فراهم می کرد که لبی تر کنم. اما هرگز نامش را فاش نکرد! هم در مجالس بزم تيمساران و سرهنگان و فرمانداران شرکت می کرد و هم در مجالس دانشجويان جوان چپ. گاه با کبکه و دبدبه از تبريز و اردبيل پی اش می آمدند تا به مجالس اعيان و اشراف ببرند و گاه داماد فقيری از روستاهای اطراف به عروسی دعوتش می کرد و او در برف و باران با پای پياده چند کيلومتری راه می رفت و مجلس عروسی را صفا می بخشيد. اما در مجلسی که حضور پيدا می کرد بايد يک چيز حتما وجود می داشت: عرق. بی مشروب نه در عروسی شرکت می کرد و نه در مجالس ديگر. عيسی خان بود ديگر!
ماه ها بعد که امتحانات نهايی شروع شده بود آقای نورتاب با جوانی ريزه ميزه به نام منصور به سراب آمد. منصور دانشجوی دانشکده ی فنی تبريز بود و آمده بود که در پادگان سراب يکی از همکلاسانش را ملاقات کند. در آن روزها پادگان سراب مرکز آموزش سپاهی دانش بود. من و منصور سوار اتوبوس های پادگان شديم و در راه منصور به من گفت که همکلاسی اش بهروز به خاطر شرکت در اعتصابات دانشجويی به پادگان اعزام شده و حالا در مرکز سپاهی دانش پادگان سراب خدمت می کند. اين نکته برای من بسيار هيجان انگيز بود. برای نخستين بار می رفتم تا يک "انقلابی" را از نزديک ببينم. کسی که محيط گرم و نرم دانشگاه را ول کرده و به خاطر آرمان هايش به گوشه ای از پادگان سراب پرت شده. از همان لحظه شيفته ی بهروز شدم. حتی نديده! و بهروز درست همانی بود که تصور می کردم. جوانی بلند قامت با سبيلی پرپشت و عينکی دسته شاخی. درست مانند يکی از قهرمان های داستان های ماکسيم گورکی. سرنوشت من در آن بعد از ظهر روزجمعه عوض شد. با آنکه در خرداد ماه بوديم ولی سوز سردی می وزيد. در قهوه خانه ی کوچک ملاقاتی های پادگان نشسته بوديم و چای می خورديم و از جهان های دور دست سخن می گفتيم. از چين و شوروی و کوبا و آمريکا و جهانی که به باورمان "بی شک به سوی سوسيايسم می رفت!" بهروز از مطالعات من پرسيد و انتقاد کرد که چرا اين چنين پراکنده می خوانم. بعد خط مطالعه ای برايم پيشهاد کرد که مثلا از کتاب های فلسفی، نخست "اصول مقدماتی فلسفه" را بخوانم و آنگاه دو سه رمان مانند "بشر دوستان ژنده پوش" و "بر می گرديم گل نسرين بچينيم" و "پاشنه آهنين" را بخوانم و فقط هم داستان هاش را نبينم بلکه به عمق کتاب ها بروم و مبارزه های طبقاتی و سمبل ها را کشف کنم. آنگاه چند تا از شعرهايم را به خواسته اش برايش خواندم. با دقت گوش کرد و انتقاداتی کرد. البته توام با تحسين. اما آخر سر گفت دوران شعر شاید به سر آمده است. از نتيجه ی امتحاناتم پرسيد و تشويقم کرد که سال آخر دبيرستان را به تبريز بروم. حتی گفت که رشته ام را از طبيعی به رياضی عوض کنم تا خانواده ام موافقت کنند. آخر در سراب هنوز رشته ی رياضی نبود. وقت ملاقات که تمام شد من آدم ديگری شده بودم. حالا با اعتماد به نفس بيشتری صحبت می کردم و از منصور که در طول ملاقات خيلی کم حرف زده بود، از اوضاع و احوال تبريز می پرسيدم. همانشب به پدر گفتم که ای کاش در سراب رشته ی رياضی بود! مادر گفت طبيعی بهتر است چون دکتر می شوی و تمام فک و فاميل را معالجه می کنی. خاله هايم همه درد پا و رماتيسم داشتند و در هر مجلسی سر اين که کدام يک بيشتر درد می کشند، با هم رقابت می کردند. اما من آن شب و شب های ديگر از رياضی و فيزيک و ارقام نجومی درآمد مهندسان سخن می گفتم. می گفتم اصلا از پزشک شدن می ترسم چرا که بايد تن و بدن مرده را تشريح کنم و مادرم می گفت: بس کن! نخواستيم دکتر بشی! راه تبريز را اين چنين برای خود هموار کردم.
4- رويای تبريز تابستان آن سال همه اش در رويای تبريز بودم. بهروز گاه آخر هفته و گاه وسط هفته که از پادگان جيم می شد به خانه ی ما می آمد و لباس عوض می کرد و آنگاه می رفتيم به قهوه خانه ی ادريس که پاتوق روشنفکران شهر بود. قهوه خانه ای بود متفاوت با ديگر قهوه خانه های سراب. درِ اصلی اش به خيابان شهناز باز می شد. از آن ورودی قهوه خانه سالنی بود دراز که در دو طرفش ميز و صندلی چيده شده بود. صدای قل قل قليان ها و سر و صدای مشتريان همراه با بوی آبگوشت پرچربی و دود سيگار و قليان و عطر چای تازه دم فرق زيادی با ديگر قهوه خانه ها نداشت. اما اين قهوه خانه بالکن کوچکی هم داشت که فرش شده بود و می شد فارغ از سر و صدای سالن اصلی دمی در آن آسود. به پشتی ها تکيه داد و پا را دراز کرد. اين بالکن مخصوص مشتريان روشنفکر شهر بود. محصل و معلم و کارمند می توانستند فارغ بال در آنجا بنشينند و شطرنج بازی کنند یا تخته نرد بزنند. در ورودی اين بخش از قهوه خانه به کوچه ای باز می شد که خیلی شلوغ نبود. کوچه ای بود با چند تا مغازه و يک خياطی مشهور شهر که لباس های آخرین مد می دوخت. خياطی الهام. در این خياطی چند مجله مد قدیمی روی میز بود که مشتریان آلامد می توانستند مد دلخواهشان را انتخاب کنند و سفارش بدهند. اما در نهایت تمام کت و شلوار ها عین هم می شدند. فقط دگمه ها و چاک هاشان فرق می کرد. زمان ما کت دو دگمه و دو چاک مد بود. این خیاطی محل رفت و آمد جوانان شیک پوش شهر بود. با آنکه جمع ما هم بفهمی نفهمی شیک پوش به حساب می آمد، اما ما خیاطی پارس را ترجیح می دادیم که صاحبش شاعر بود و به هنگام اتو کردن یا بند زدن یا با صابون خط انداختن شعری هم از واحد یا واقف زیر لب زمزمه می کرد و بساط چایش همیشه مهیا بود و چند نفر توده ای قدیمی شهر ما در آنجا گرد هم می آمدند و بخصوص در زمستان های بسیار سرد دور بخاری سرخابی اش جمع می شدند و از اوضاع و احوال می گفتند و می شنیدند. پاتوق ما بعداز ظهر ها قهوه خانه ی ادریس بود بود. يک کيلو قرابيه (نان بادامی) يا "لطيفيه" (نان خامه ای) می خريديم و به قهوه خانه می رفتيم تا شطرنج بازی کنيم. اما پای بهروز که به اين قهوه خانه باز شد، اندک اندک فضا عوض شد. بازی شطرنج جدی تر شد و بحث ها و گفت و گوی ها رنگ و بوی سياسی گرفت. بهروز حتی با تجزيه و تحليل بازی شطرنج بچه ها ذهن ما را با منطق و ديالکتیک آشنا می کرد. کم کم جمع کوچکی به وجود آمد که من و مجيد از چهره های شاخص آن بوديم. کتاب می خوانديم و راديوهای موج کوتاه سياسی گوش می کرديم. گاه به روستاهای اطراف می رفتيم و گزارشی از زندگی مردم تهيه می کرديم. مردمی که تهيدست بودند و نه برق داشتند و نه آب. گاه در فقر مطلق بودند و در جهل مطلق. يادداشت برمی داشتيم به سبک ساعدی و آل احمد تک نگاری می کرديم. اما اغلب اين روستاييان جرقه ای پس ذهن شان بود. پيرهاشان از زمان دولت ملی و غلام يحيی سخن می گفتند. ايامی که ارباب ها در رفته بودند و ده و زمين مال مردم شده بود. گاه در دهکده ای چشمه ای زلال کشف می کرديم و در دهکده ی ديگری استخر آب معدنی. اغلب این دهکده ها شاعری هم داشتند که با صدای خوش شعر می خواندند و در ماه محرم در نقش های اما حسین و شمر و حضرت ابوالفضل، و خوش سیماهاشان در نقش علی اکبر ظاهر می شدند. مشهورترین بازيگر شمر شهر ما "شومیر عوض" بود. مردی بلند قامت و ستبر و چهارشانه که به هنگام کشته شدن طفلان مسلم خود گریه می کرد و ما حیرت می کردیم. چکمه ای به پا می کرد و با گروه اشقیا به آل عبا می تاخت. مردی هم که دلاک حمام بود در پوست شير به هیئت شیر ظاهر می شد و هنگام کشته شدن هفتاد و دو تن کاه به سر و رویش می پاشید. ما از این شیر خیلی خوشمان می آمد. اما بازیگر شیر بچه باز مشهوری بود که می گفتند با بازیگر علی اکبر رابطه دارد و من که در ایام کودکی خیلی دلم می خواست نقش طفلان مسلم را بازی کنم همواره با مخالفت خانواده روبرو می شدم که "محیط تعزیه و شبیه خوانی امن نیست!" بنا براین در همان کوچه ی خودمان گاه به هنگام ایام محرم چند نفری از همسایه ها دور هم جمع می شدیم و خود شبیه خوانی می کردیم و من و غلام در نقش طفلان مسلم ظاهر می شدیم و "دوئت" می خواندیم: یاتما نجف ده شیر خدا، وا مصیبتا! اما آن روزها گذشته بود و ما حالا در ایام علی اکبر خوانی خود بودیم! به کوه نوردی می رفتیم و سبلان و سهند را فتح می کردیم. تابستان آن سال همه اش در کوهپايه های بزگوش و سبلان جولان می داديم. کتاب می خواندیم و شطرنج بازی می کردیم و رويا می بافتيم. من در تمام این مدت در رويای تبريز سير می کردم. قرار شده بود که سال تحصيلی ديگر را به تبريز بروم. خانواده ام سرانجام موافت کرده بودند و بهروز هرگونه اطمينان و ضمانت را داده بود که با رفتن به تبريز قبولی من در کنکور حتمی خواهد شد. گاهی آخر هفته ها که بهروز مرخصی می گرفت با هم به تبريز می رفتيم و در طول راه او همه اش از تبريز و دانشگاه و سينما و دوستان و همکلاسی هایش سخن می گفت. تبريز کم کم برايم مرکز دنيا شده بود. تبریز ستار خان و باقرخان ... تبریز خیابانی و حیدر عمواوغلی ... تبریز انجمن مخفی ... تبریز مقاومت و انقلاب .... اما تبریز دیگری نیز بود: در مرکز تبریز محلهء ميار ميار مرکز ميخانه های تبريز بود. گاه به کافه ی ممتاز می رفتيم و آبجو بشکه ی استار می خورديم که ساخت تبريز بود و تازه و تگری و کف کرده سرو می شد. يک نعلبکی پسته هم همراهش می آمد که جمعا می شد بيست و پنج ريال. دو آبجو بشکه و يک نعلبکی پسته و پنج ريال انعام گارسون جمعا می شد پنج تومان. و اين شب ما را زيبا می کرد. بيرون ميخانه بوی شاش می داد و در کافه ای ديگر در همان کوچه بهترين شطرنج بازهای تبريز مسابقه می دادند. کافه ای هم بود به نام شفق که پاتوق حاجی های بازاری بود. تر و تميز که کف اش با فرش تبریز فرش شده بود. در این میخانه کسی جرات نمی کرد ته سيگاری اش را روی فرش خاموش کند. باز در همان ميار ميار کافه ای بود به نام خورشيد که کافه ای بود ساز و ضربی و عاليه نامی با لباس مردانه ترانه های عاميانه می خواند. "علی بالاسان علی بالا!" از آواز های مشهورش بود. هنوز "نالچی ایه رلر" و "گونگاباشی" را کشف نکرده بودم. اما روبروی باغ گلستان کافه ی حسين تيرانداز را کشف کرده بودم. مرکز عاشيق ها که می نواختند و می خواندند و گاه با انعام کوچکی در مدح مشتری ای آواز می خواندند. شهريور ماه در کوچه پس کوچه های اطراف دبيرستان بزرگمهر در به در دنبال اتاق خالی می گشتم. با بودجه ای پنجاه - شصت تومان در ماه اجاره. و سرانجام به کمک يک دلال پير بنگاه ملکی که دلش به حالم سوخته بود، در محله ی ارمنی نشين بارون آواک صاحب اتاقی شدم درندشت و تاريک و نمور.
-5- حالا من بودم و اتاقي تاريک و نمور و بزرگ. سه پنجره رو به حياط و يک دريچه رو به کوچه. شهريور ماه بود و هوا دم کرده. دلال بنگاه با گرفتن مبلغ يک ماه و نيم اجاره و دستمزد خودش که نيم ماه اجارهء خانه بود، با همان زبان چرب و نرم کليد را کف دستم گذاشته بود و برايم آرزوي روزهاي خوشي کرده بود و رفته بود. صاحب خانه که خود مستاجر بود و استاد دانشگاه تبريز با اندامي لاغر و بلندبالا دستم را فشار داده بود و رفته بود ساختمان آنسوي حياط که آفتابگير بود و در آن بعد از ظهر شهريور ماه دلچسب مي نمود. صاحب خانه فارس زبان بود و لهجه ي غريبب داشت که بعدها فهميدم کرماني است. در آن خانه با خواهرش زندگي مي کرد که دانشجو بود. (اين همه را دلال بنگاه برايم گفته بود.) و خانه، خانه اي بود نسبتا قديمي با يک درخت توت بزرگ و حوضي شش ظلعي در وسط حياط با پاشويه و شير آب. زير اتاق من زيرزمين بزرگي بود که بوي قديمي سرکه و خيارشور مي داد. مستراح و دستشويي من هم همان زير زمين بود. حمام نداشتم اما به قول دلال بنگاه محله پر از حمام عمومي و نمره هاي خصوصي بود. با بهترين دلاک ها و مشت و مالچي ها.
طول و عرض اتاق را مي پيمودم و به سرنوشت و آتيه ام فکر مي کردم. غروب نزديک مي شد و من روي ديوار سمت راست حياط آفتاب کم رمق شهريور ماه را مي ديم که چگونه از ديوار بالا مي رود. هنوز درخت توت پر توت بود. از کوچه صداي بازي بچه ها مي آمد که با زبان ارمني داشتند سر و صدا مي کردند. اتاق من آنچنان برهنه بود که من نيز احساس برهنگي مي کردم. روي سقف اتاق لامپي شصت واتي بود که نورش زرد رنگ و نزار بود. قرار بود آنشب قرار بود ساعت هفت يکي از دوستان بهروز را ببينم. نامش رضا بود و قرارمان جلوي سينما آسيا بود. هنوز يک ساعتي به موعد داشتم و نمي دانستم چه کنم. همچنان طول و عرض اتاق خالي و برهنه را مي پيمودم. ناگهان غم غريبي به قلبم چنگ زد. نشستم روي کف لخت اتاق و يک مرتبه بغضم ترکيد. در آني پشيمان شده بودم که چرا خانه و خانواده و زادگاهم را ترک کرده و به اين شهر غريب امده ام. يک هفته بود که از سراب آمده بودم و هر روز تنها يا با يکي از دوستان بهروز دنبال اتاق خالي گشته بودم. حالا که اتاقي در محله اي خوب پيدا کرده بودم دلم براي سراب و خانه و خانواده و دوستانم تنگ شده بود. به ديوار گچي تکيه داده بودم و سرماي مرموزي از ديوار به سراسر وجودم نفوذ مي کرد. تازه نيمه ي شهريور ماه بود. حالا آفتاب از آخرين رج آجر ديوار حياط هم پريده بود و سر و صداي بچه ها ديگر به گوش نمي رسيد. ربع ساعتي به هفت باقي مانده بود. بلند شدم و به زير زمين رفتم و دست و رويي شستم و موهايم را شانه زدم و در آيينه ي خط خورده ي دستشويي خودم را تماشا کردم. انگار ده سال پير شده بودم. مدت ها خودم را آيينه ي کهنه و قديمي تماشا کردم. انگار اولين باري بود که خودم را مي ديدم. جواني با موهاي پرپشت مجعد و چشماني درشت و غمناک. از اينکه مانند اغلب دوستان بهروز سبيل نداشتم حالم گرفته بود. پيش از آن چند بار سعي کرده بودم که سبيل بگذارم اما موهاي روي لب من بسيار کم پشب بود. پس از هفته ها که سبيل مي گذاشتم تازه بچه ها دست مي گرفتند که تيغ ريش تراشي ات کند بوده و بالاي لبت را خوب نتراشيده! يکي از دوستان که سبيل هاي استالين واري داشت به سبيل من مي گفت "يکي بود يکي نبود!" خدا خدا مي کردم که دست کم اين رضا بي سبيل باشد. کتم را پوشيدم و باز موهايم را تر کردم و شانه زدم و راه افتادم به سوي سينما آسيا در چهار راه شهناز مرکز تبريز.
6-
قلب تبريز در چهارراه شهناز مي تپيد. سينما آسيا، هتل آسيا و آن روبرو، صفحه فروشي جاز و مغازه هاي لباس و آجيل و ساندويچ و جگرکي و غيره. جلو سينما آسيا ايستاده بودم و محو تماشاي تصويرهاي فيلم ساعت بيست و پنج بودم که آنتوني کويين بازي کرده بود و بگمانم ويرناليزي. ناگهان لعبتي از سينما به در آمد. دختري با قدي بلند و موهايي که در زير نور چراغ هاي سينما يشمي مي نمود. موهايش را با پيچ و خم هايي بالابرده بوده و قدش يکي دو وجب از اغلب تماشاگران بيکاره بلند تر شده بود. از در سينما بيرون که آمد تمام چشم هاي از تصاوير ويرناليزي کنده شدند و به سوي او چرخيدند. کاديلاک ساخت ايراني جلو سينما منتظرش بود و او بي توجه به تمام نگاه ها به درونش چپيد و راننده که سرباز وظيفه ها را مي مانست در آني دنده عوض کرد و دور شد. من همچنان هاج و واج مانده بودم و سعي مي کردم آخرين تصوير دختر را از صندلي عقب اتومومبيل در ذهنم ثبت کنم که ناگهان دو دست نيرومند از پشت چشمانم را بست: من کيمم؟ من کيمم؟ صدايش آشنا بود. ناگهان صداي تراب فردين را شناختم. همکلاسي قديمي در کلاس هشت دبيرستان پهلوي سراب. اين تراب پس از آنکه يکي دو سالي رفوزه شد، درس و مشق را ول کرد و رفت شاگرد شوفر شد. عشقش سينما بود. خيلي پيش از ما سينما را کشف کرده بود. پدرش راننده ي کاميون بود و او گاه با پدرش به تهران و شهرهاي دوردست و بندر آبادان و عباس مي رفت و هميشه شلوار لي مي پوشيد. ما به تراب حسودي مان مي شد. هر وقت که تهران مي رفت آخرين فيلم هاي فارسي و هندي و آمريکايي را مي ديد و مي آمد براي ما داستانش را تعريف مي کرد. سنگام را در چهار جلسه تعريف کرد و ما را شيفته ي راچ کاپور و ويجينتي مالا و راجندرا کومار کرد. مي گفت فردين و ملک مطيعي را در خيابان هاي تهران ديده و از آنها قول گرفته که روزي در فيلم هاشان او را بازي دهند. خودش اداي فردين را در مي آورد و عاشق فردين بود. بنابراين ما نامش را گذاشته بوديم تراب فردين. گفتم "کوپک اوغلي توراب! بوردا نئيني سن؟" سه سالي بود که همديگر را نديده بوديم. شروع کرد تند تند تعريف کردن که سرباز است و راننده ي تيمسار فلان و آن لعبتي که از سينما درآمد عشثقش هست و دوساعت تمام پهلويش نشسته بود و ... گفتم تراب حالا ول کن. من قرار دارم و بايد کسي را ببينم. با دلخوري گفت: خيلي خب فردا جيم ميشم و همين ساعت همديگر را مي بينيم. فردا لبي تر مي کنيم و مي ريم به سراغ تامارا. و گفت که تامارا چهره ي جديد است عين فروزان. اما من حرف هايش را گوش نمي کردم. با آنکه با رضا ماجرا ها داشتم، با دلواپسي منتظر رضا بودم. با زحمت شر تراب را از سرم کم کردم که او با همان سرعتي که ظاهر شده بود ناپديد شد و ناگهان مردي که در تمام مدت پشتش به ما بود و داشت عکس هاي ويترين سينما را تماشا مي کرد سر برگرداند و گفت من رضا هستم. با هم دست داديم و روي همديگر را بوسيديم. رضا نه بلند قامت بود و نه عينک ذره بيني زده بود و نه سبيل استالين وار داشت. موهايش کم پشت بود و اندکي چاق مي نمود. کت خوش دوختي بر تن داشت و کفش کلارک جير بر پا. من هم عاشق اين کفش بودم ولي هرگز شانس پوشيدنش را پيدا نکرده بودم. يعني وسعم نمي رسيد. اين کفش با فيلم لورنس عربستان در ايران مد شد و مهندس ها اغلب اين کفش را مي پوشيدند. رضا بدون آنکه از من بپرسد، خودم شروع کردم به تعريف کردن از تراب فردين. فکر مي کردم که شخصيت جالبي است و بايد رضا با چنين شخصيت هايي بايد آشنا بشود. رضا هر چند با رغبت و اشتياق حرف هاي مرا گوش مي داد ولي احساس مي کردم که مي خواهد داستان تراب را تمام کنم. تا آنکه به داستان تعريف داستان فيلم رسيدم. رضا ناگهان توجه اش جلب شد. مطلب از اين قرار بود که در ايام سال هاي اول دبيرستان شهر ما هنوز سينما نداشت. گاه بخصوص زمستان ها فيلم هايي را در در يک انبار متروک تنباکو پاک کني نمايش مي دادند و ما در تمام مدت از سرما مي لرزيديم. يک بار تمام فيلم سه تا نخاله را سر و ته نشان دادند و ما البته دادمان درآمد! اما ما که عاشق سينما بوديم هر هفته به نوبت يک نفر را مامور مي کرديم که به تبريز رفته و يک فيلم مشهور را ديده و براي ما داستانش را تعريف کند. تا کلاس هشت اين ماموريت بر عهده ي تراب بود که با کمال ميل مي رفت و مي آمد و داستان هاي معرکه اي را تعريف مي کرد. تراب که ترک تحصيل کرد نوبت به من رسيد. بچه ها پول جمع مي کردند و خرج سفر را مي دادند تا من روز جمعه اي با هزار بهانه يواشکي سوار اتوبوس تبريز نو شده و به تبريز بروم و دو سئانس فيلم ببينم و برگردم و براي بچه ها تعريف کنم. يک بار اتفاقا به همين تراب برخوردم. از من پرسيد که چقدر دارم. گفتم پانزده تومان. پيش خود ضرب و تقسيم و جمع و تفريقي کرد و گفت بريم. کجا؟ گفت بامن بيا! من داستان فيلم را تعريف مي کنم. بريم حال کنيم! من با اندکي دودلي همراهش شدم. مرا نخست به يک ميخانه برد تا لبي تر کنيم و آنگاه مرا برد به فاحشه خانه تبريز. کوجه اي بود کثيف که بوي شاش مي داد. زنان جلو خانه ها ايساده بودند و سرو تن برهنه ي خود را در معرض تماشا گذاشته بودند. اغلب چاق و گوشتالود بودند. تراب با يکي دو نفرشان سلام و عليک کرد و آنگاه مرا برد پيش "دختر کرده" که مي گفت تازه از مهاباد رسيده. من بار اولم بود. در اتاق که تنها شديم هر چه کردم نتوانستم. دختر کرده بود لابد بار اولت است. با خجالت گفتم آره. گفت هميشه اتفاق مي افته. ناراحت نباش. بار ديگر يک کمي بيشتر عرق بخور تا روت باز شه! مهربان بود و با لهجه ي غريبي صحبت مي کرد. گفتم حالا که اينجوريه لااقل سرگذشتت را برايم بگو. اما دختر کرده ناگهان لحن عوض کرد و گفت برو بچه کوني! حالا مي خواي براي ما قصه ي اميرارسلان بنويسي! با ترس و لرز از پيشش بيرون آمدم و منتظرم تراب ماندم تار کارش را با يک چهره جديد مراغه اي تمام کند. اينها را به رضا نگفتم. فقط داستان سينما را گفتم و تعريف کردن داستانش را. رضا پرسيد آخر چي شد. گفتم تراب داستاني تعريف کرد و من هم با آب و تمام براي بچه ها بازگو کردم. اما چند ماه بعد يکي از بچه ها که فيلم را ديده بود پته ام را روي آب انداخت. نه داستان تراب درست بود و نه داستان ساخته و پرداخته ي من. آبرومان رفت. رضا قاه قاه مي خنديد و آنگاه مرا دعوت کرد به چلوکبابي شهنار که در کوچه اي روبري سينما آسيا بود. يکي از مشهورترين چلوکبابي هاي تبريز. رفتيم و در دستشويي سر و صورتي صفا داديم و در گوشه اي نشستيم و رضا که با صاحب چلوکبابي آشنايي داشت دو دست چلوکباب "بوئرک" سفارش داد. بوئرک يعني کليه ولي در اصطلاح چلوکبابي ها گويا چيزي شبيه سلطاني بود. برگ مخصوص. رضا در تمام مدت بيشتر گوش مي داد و گاه از من سئوال مي کرد. از اتاق اجاره گرفته تا نمرات شيمي و فيزيک و رياضيات. با اشتها مي خورد و با اشتياق گوش مي داد. تمام غم و اندوه بعداز ظهر من زايل شده بود. پرسيد در اين مدت کجا مي ماندي؟ پاسخ دادم که در مهمانخانه ي معماران در ميدان ساعت. (ساعات قاباغي). پدرم با صاحب مهمانخانه دوستي قديمي داشت و اغلب سرابي ها در همين مهمان خانه منزل مي کردند. من هم هرشب با سه چهار نفر هم اتاق مي شدم و بهاي هر تخت پنج تومان بود. پس از شام با رضا تا باغ گلستان پياده رفتيم و آنگاه در کافه اي بستي و شيريني خورديم و باز در خيابان هاي تبريز قدم زديم و صحبت کرديم. از اوضاع روزمره سخن مي گفتيم و کمتر به سياست مي پرداختيم. گاه رضا از من مي خواست که آخرين شعر ترکي يا فارسي ام را برايش بخوانم که مي خواندم و او با دقت گوش مي داد. خود او ناگهان شعري از اخوان خواند: با آنکه شب شهر را دير گاهيست .... با ابرها و نفس دودهايش ... تاريک و سرد و مه آلود کرده ست ....و سايه ها ربوده ست و نابود کرده ست ... و من گفتم: با سايهء خود در اطراف شهر مه آلود گشتم... اينجا و آنجا گذشتم... رضا گفت: هر جا که من گفتم، آمد ... در کوچه پسکوچه هاي قديمي ... ميخانه هاي شلوغ و پر انبوه غوغا... از ترک، ترسا کليمي.. و با هم خوانديم اغلب چو تب مهربان و صميمي.... و او گفت: ميخانه هاي غم آلود... و من گفتم هر جا که من گفتم، آمد، اين گوشه آن گوشهء شب ... هر جا که من رفتم آمد ... و رفتيم باهم. در هتل جهان نما نشستيم و او دو آبجو مجيديه و يک چتول عرق مراغه سفارش داد. يک بشقاب ميوه هم سر ميز سبز شد با اندکي خيارشور و پياله اي توت. رضا گفت روزگاري در همين سالن پيانوزني آهنگ هاي شوپن و بتهوون را مي زد و زن و مرد تانگو مي رقصيدند. اما آنشب نه از پيانو خبري بود و نه از رقص تانگو. دو سه ميز آنسو تر چند توريست ريشو و هيپي نشسته بودند و آبجو استار مي خوردند. چند ميز ديگر را تعدادي مرد تبريزي اشغال کرده بودند که با صداي بلند صحبت مي کردند و مي خنديدند. بيرون آمديم و با هم تا ميدان ساعت قدم زديم. از جلوي ارک گذشتيم که انگار در خواب قرون و اعصارش فرو رفته بود. تک و توک مردي يا پسري بي خيال در پيادروهاي خيابان پهلوي قدم مي زدند. رضا گفت که اين پسران دنبال مشتري اند. تا مهمانخانه معماران رفتيم و من خداحافظي کرده و با راهنمايي مدير مهمانخانه به اتاقي رفتم که سه نفر خواب خواب بودند و خر و پف شان بلند بود.
-7- روي تختخواب فنري مهمان خانه ي معماران دراز کشيده بودم و به سرنوشت خود فکر مي کردم. دو سه ماه عجيبي بر من گذشته بود. من ديگر آن مير يونس سابق نبودم. از بن بست بلورچي سراب پرت شده بودم به بارون آواک تبريز. در اين مدت يک دفترل شعر به ترکي و فارسي نوشته بودم و چهار پنج تا تک نگاري پيرامون روستاهاي فلک زده و فقير سراب و تمام کوه هاي اطراف را زير پا گذاشته بودم. يک بار حتي قله ي سبلان را هم فتح کرده بودم که در چله ي تابستان پوشيده از برف بود و درياچه اش در وسط قله يخ زده. با همراهان پريده بوديم به آن درياچه ي يخ زده و يخ زده بوديم. و آنگاه در کنار آتشي که روي قله برپا کرده بوديم چاي داغ خورده بوديم و البته جرعه اي عرق مراغه و يک نيمروي حسابي. آنگاه آوازخوان سرازير شده بوديم به مشکين شهر و با اتوبوس رفته بوديم اردبيل و سرانجام از سرعين سر درآورده بوديم و در آب داغ داغ گاميش گولي تمام سرماي استخوان سوز سبلان را از تن زدوده بوديم. پس از آب تني البته آش دوقاي داغ خورده بوديم و رفته بوديم به باشگاه کتابچي چند دست شطرنج و فوتبال دستي زده بوديم. شامگاهان ناگهان از گوشه اي از سرعين آواز عيسي خان را شنيده بوديم و در پي صدا راه افتاده بوديم تا سرانجام در باغي يافته بوديمش در پاي بساطي وسط باغ گسترده. با کباب و شراب و عرق و چند همشهري آشنا. در همان باغ که اتاق هاي کرايه اي داشت اتاقي گرفته بوديم و من تا سحر سرفه کرده بودم. مست و پاتيل هم بودم و گويا گريه هم مي کردم. صبح کله ي سحر باز به گاميش گولي و سر زده بوديم و پس از آب تني صبحانه ي مفصلي با عسل و قايماق چاي تازه دم خورده بوديم. سرفه ي من بدتر شده بود و ما کوله پشتي بر پشت با ميني بوسي عازم سراب شده بوديم و من يک هفته تمام با تب و لرز افتاده بودم گوشهء خانه. مادرم شب ها مي آمد کنار بستر من و دستش را روي پيشاني داغ من مي گذاشت و دعا مي کرد که خوب بشوم. من چشمانم را مي بستم و خود را به خواب مي زدم. بيچاره مادرم! گاه مي گريست و گاه با سرانگشتانش موهاي خيس از عرق مرا نوازش مي کرد. يک شب قرآن کوچکي روي بازويم بست که تبم بالا رفت! بيماري من چند روز بيشتر طول نکشيد ولي سرفه ام هفته ها ادامه داشت. حالا هم که در اتاق مهمانخانه بودم، گاه سرفه اي مي کردم.
مي دانستم که در گام در جاده ي غريبي گذاشته ام و تمام کتاب هاي انقلابي را که خوانده بودم در ذهنم مرور مي کردم و مي کوشيدم خودم را با يکي از قهرمانان يکي از کتاب هاي محبوبم منطبق کنم. اما به هيچ کدام شباهت نداشتم. من مير يونس بودم، پسر حاجي ميرمحبوب و زهرا خانم. متولد سال 1330 به شماره ي شناسنامه ي 95 صادره از سراب 17 ساله، با قدي متوسط و موهاي مجعد و چشماني درشت و هميشه نمناک؛ و هم اتاقي هايم شايد سه نفر کارمند يا معلم، شايد اهل سراب يا اطراف آن، با شلوارهاي تا شده زير تشک و احيانا کيف پول هايي زير بالش و کت هايي آويزان شده از رخت آويز کنار تخت و چمدان يا ساکي زير تخت. تا نزديکي هاي سحر از سوي به سويي غلطيدم و فکر کردم. از هر کجا که شروع مي کردم سرانجام به رضا ختم مي شدم. رضا در همان دو سه ساعت تاثير عجيبي روي من گذاشته بود. در خيابان هاي تبريز هر روز صدها نفر مانند رضا با همان شکل و شمايل وجود راه مي رفتند و چلوکباب مي خوردند و آبجو مجيديه مي نوشيدند. اما رضا انسان عجيبي بود. مهندس بود و براي شرکتي جاده مي کشيد. ده سالي از من بزرگ تر بود و موهاي سرش اندکي کم پشت مي نمود. سيگار وينستون مي کشيد و در حين پک زدن به سيگار سعي مي کرد بيشتر گوش بدهد تا صحبت کند. نوعي اعتماد به نفس در مخاطبش ايجاد مي کرد. تمام رنج و اندوه مرا که يک هفته بود سر در گريبانش بودم در همان دو سه ساعت اول آشنايي مان زايل کرد. پس از ديدن رضا مي دانستم که مي توانم ديپلم رياضي بگيرم و در دانشگاه قبول بشوم؛ مي توانم در تبريز دوام بياورم. محل کارش جاده ي اهر - تبريز بود و او هر شب به تبريز مي آمد و در خانه ي پدري اش زندگي مي کرد. پدرش معلم موسيقي بود و ويلن درس مي داد. مرد مشهوري بود.