Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist





خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
Morteza Negahi is an author and journalist.In his personal weblog, Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on personal thoughts on social issues which are mainly geared towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities of Iran.

مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌ نگار


Thursday, January 22
-11-
من همان میر یونس هستم. یا همان یونوس. گوی گوز یونوس. (یونس چشم آبی) پسر ارشد حاجی میر محبوب. نیمیم در سراب و نیمیم در سراب های ديگر جهان. پدر بزرگ من حاج محتشم قاضی روزگاری نصف روستاه های سراب را صاحب بود. از "بيجند" تا "دوزدوزان". محتشم بود. با لشکری از خدمتکاران و رعایا. زنان و کلفت ها و نوکرها. آشپز و تیمارگران اسب و چوپانان. در هر بخشی از سراب خانه ای اعیانی داشت. پدرش قاضی القضات بود و حکم می راند. و جد و آبادش تا صفویه می رسید. اما همو در دوران حکومت فرقه ی دموکرات به سرکردگی پیشه وردی و غلام یحیحی زودتر از همه تمام زمین هایش را به رعایا بخشید و خودش رفت تبریز و خانه ی بزرگی خرید و با منقل و وافور و دیوان حافظ و شمس اش معتکف شد. بخشی از خانواده اش را نیز در سراب گذاشت. پدر من هنوز جوان بود و ازداوج نکرده بود. عموی من "سید مهدی" رسما به فرقه پیوسته بود و پدر بزرگم را در بخشش زمین هایش به رعایا یاری می کرد. عموی دیگرم سید یوسف با شهریار و صبا همدم بود و خانه ی بزرگ اربابی ما در سراب گاه میزبان آنان می شد. عیسی خان هم بود. تار عیسی خان، ویلن صبا و آواز اقبال السلطنه همه و همه در خانه ی پدری من طنین می انداخت. پدر من تازه بیست سال اش شده بود. سید یوسف از زیبا ترین مردان روزگار بود. می گفتند تمام زنان و مردان سراب عاشق عمو یوسف بودند. من هنوز تصویرش را در اتاقم دارم. مردی با موهای مجعد و چشمانی به غایت نافذ و زیبا سیما. شبیه هیچکس نبود اما کلارک گیبل و مونتگمری کلیف شاید اندک شباهتی به او داشتند. داستان عمو یوسف را بعدها خواهم نوشت. نوشتن دارد!
دولت فرقه که فرو ریخت ما ماندیم و خانواده ای از اینجا رانده و از آنجا مانده. پدر بزرگ من کلفت تر از این ها بود که آسیبی بهش برسد. اما سید مهدی مان روانه ی زندان شد و حبس ابد گرفت. یکی از دایی های من به باکو فرار کرد و پدر من مغازه ی فرش فروشی باز کرد و با مادرم فاطمه خانوم ازدواج کرد. پدر بزرگ مادری من هم از اعضای فرقه بود و مدتی را با عمو سید مهدی با هم در زندان بودند. من که به دنیا آمدم فارغ از جهان عمو مهدی و سید یوسف و پدر بزرگ در دامن مادری مهربان با چند خدمه و نوکر و کلفت بزرگ شدم. پدرم بزرگ ترین تاجر فرش سراب بود و قالی های طرح "ماهی" سراب را به تهران و تبریز صادر می کرد و آن قالی ها که شهرت جهانی پیدا کرده بودند، به آلمان و آمریکا صادر می شدند.
چهار پنج ساله بودم که گاه میرزای پدرم من را سوار ترک دوچرخه اش می کرد و به تجارت خانه ی پدرم در تیمچه ی قدیمی سراب می برد. تیمچه دروازه ی بزرگی داشت که شب ها با درهای بزرگ چوبی اش قفل می شد. مهم ترین خانواده های سراب در همان تیمچه تجارتخانه داشتند. خانواده ی ابتهاج، خانواده ی طارانلی، الیاسی ها، قضایی ها و ...
تابستان ها گاه پدر بزرگ سری به ما می زد و خانه ی ما ناگهان مرکز دنیا می شد. تنبی بزرگ ما در اختیار پدر بزرگ قرار می گرفت که گوشه ای از آن محل مخده و بساط منقفل پدر بزرگ می شد. رعایای سابق پدر بزرگ با انواع و اقسام هدایا می آمدند و به حضور می رسیدند. با خود مرغ و خروس و بره و گوسفند و عسل و روغن و کره و میوه می آوردند. پدر بزرگ سعی می کرد که به آنان بگوید که دیگر پشمش ریخته آردش بیخته و حکمش قابل اجرا نیست. اما رعایا نمی پذیرفتند. یکی نمی خواست پسرش به سربازی برود و آن دیگری می خواست بذر بگیرد و دیگری می خواست که دختر فلانی را به عقد پسرش در بیاورد.
پدر بزرگ که به سراب می آمد نان ما تو روغن بود. بهترین میوه ها را می خوردیم و هر روز گوسفندی قربانی می شد و دل و جگرش نصیب ما بچه ها می شد. من از گوشت و دل و روده دلم به هم می خورد ولی میوه ها را با ولع تمام می خوردم.
کلاس دوم دبستان بودم که یک شب ناگهان آتش سوزی بزرگ سراب رخ داد. بازار و تیمچه ی قدیمی شهر طعمه ی آتش شد. مردم الله الله می گفتند و با سطل از تلمبه های دستی آب پر می کردند و به جنگ شعله های مهیب آتش می رفتند. پدرم در گوشه ای ایستاده بود و به شعله های آتش نگاه می کرد. انگار مسخ شده بود. من گاه سطلی پر آب می کردم و تا نزدیکی های آتش می رفتم و از گرمای آتش فرار می کردم. شعله ها مانند نفس اژدها پخش می شدند و جلو می آمدند. آن ایام در سراب ماشین آتش نشانی نبود. قرار بود که از تبریز ماشین بیاید. فردای آن روز که تمام بازار شهر سوخته و خاکستر شده بود دو دستگاه ماشین آتش نشانی وارد شهر شدند و روی خاکسترهای سوخته اندکی آب پاشیدند که بوی سوختگی را چند برابر کردند. تمام شهر بوی سوختگی می داد. مردم به عزا نشسته بودند و پدر من هنوز گیج و منگ بود.
ما تباه شده بودیم. روز بعد دیگر در خانه عزا بود. نوکرها و کلفت ها یکی یکی می آمدند و گریه کنان وسایل شان جمع می کردند و می رفتند. حالا ما بودیم و خانه ای بزرگ و درندشت با تنبی ها و پنجدری ها و دهلیزها و زیر زمین های پر از ترشی و مربا و شراب.
***
پس از چند ماه پدرم با شوهر عمه ام مغازه ی کوچکی در چهار راه مرکزی شهر مغازه ای باز کردند که تمام فرش های خانه ی ما سرمایه شان بود. خانه ی بزرگ مان هم فروخته شد و ما رفتیم به خانه ای بسیار کوچک تر که نه حوض داشت نه باغچه. حیاطی داشت کوچک و خرابه. مادرم مریض شد و غم از دست دادن خانه ی بزرگ را نتابید. پدرم به سیگار روی آورد و روزی دو بسته سیگار می کشید. من و برادرانم لباس های کازرونی می پوشیدیم و همرنگ سایر بچه ها شده بودیم. دیگر از معلم خصوصی خط و موسیقی و حساب خبری نبود. عمو مهدی در زندان قزل حصار کرج بود و عمو یوسف الکلی شده بود. پدر بزرگ هم یک سال پس آتش سوزی سکته کرد و مرد.
12:55 AM