Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist





خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
Morteza Negahi is an author and journalist.In his personal weblog, Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on personal thoughts on social issues which are mainly geared towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities of Iran.

مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌ نگار


Wednesday, January 28
12-
داستان ميريونس سرابي

مادرم هميشه مي گفت که: " آلله هئچ کسي يوخاري دان آشاغي يا يئنديرمه سين!" (خداوند هيچ کس را از بالا به پايين نياورد!) ما زماني از اشراف بوديم. خانه اي بزرگ و اشرافي داشتيم با حوضي بيضوي و تلمبه اي که آب زلال را از ته چاه مي آورد و به حوض مي ريخت. حوض ما بزرگ بود و ما مي توانستيم در تابستانها در آن آب تني کنيم و زمستان ها البته خالي اش مي کرديم و رويش تخته کوب مي کرديم که در سرماي استخوان سوز سراب يخ نزند. دو پلکان مارپيچ از وسط حياط ما را به اتاق هاي تو در تو و تنبي هاي بزرگ مي برد و وسط اين دو پلکان دري بود آبي رنگ که به دنياي اسرارآميز زيرزمين خانه باز مي شد. زير زميني که پر از کوزه ها و برني هاي ترشي و مربا و خيارشور و سرکه و شراب بود.
بچه که بوديم از زير زمين سخت وحشت داشتيم و گمان مي کرديم جاي از ما بهتران است. "افروز خالا" داستان هاي شگفت انگيز از زير زمين تعريف مي کرد و مادر من که هنوز دختر جواني بود وحشت برش مي داشت. اما من عاشق داستان هاي افروز خالا بودم که له له ام بود. من پسر شيري اش به حساب مي آمدم و گويا در ايام شيرخوارگي شيرش را خورده بودم. پسري داشت قدير نام، همسن و سال من که با هم همبازي بوديم. افروزخالا عاشق داستان هاي ترسناک زير زمين بود که گاه دور از چشم مادرم برايم تعريف مي کرد. داستان جن هاي سم داري که شب ها در زير زمين شراب مي نوشند و مست مي کنند. مي گفت حتي ارکستري هم با خود مي آورند و مي زنند و مي کوبند و مي رقصند. قسم مي خورد که بارها با چشمان خودش "آنان" را ديده ولي جرات نکرده صحبت کند. "آخر به زبان آدميزاد که صحبت نمي کردند!" مادرم سخت مخالف قصه گويي افروز خالا بود و اگر مي شنيد که قصه هاي ترسناک برايم تعريف مي کند سرزنشش مي کرد. اما افروز خالا که اشتياق مرا مي ديد همواره فرصت را غنيمت دانسته و شمه اي از ماجراهاي زير زمين را برايم تعريف مي کرد. حتي قصه هاي ملک محمد و ملک طاووس را و ديوان و پريان را هم به نوعي با زير زمين مربوط مي کرد.
آن زير زمين سال هاي سال در ذهن من نماد ترس و هراس و هيجان بود. هم از آن مي ترسيدم و هم به سويش کشش داشتم. بعدها که دنياي رمان هاي پليسي و ترسناک ميکي اسپلين و کاريل چسمان و اميرعشيري را کشف کردم احساسي شبيه آن ايام پيدا مي کردم و به نوعي دوران کودکي ام را دوباره کشف مي کردم.
با اين همه آن دوران خيلي پايدار نماند و آتش سوزي بزرگ بازار سراب دار و ندارمان را در شعله هاي آتش به خاکستر بدل کرد. پدر و عمويم مجبور شدند خانه ي پدري و اجدادي را بفروشند و ما نقل مکان کرديم به خانه اي معمولي قديمي با يک دالان و يک بالا خانه و سه اتاق متوسط. درد پاي مادرم نيز شايد از همان زمان شروع شد. مادر هرگز نتوانست آن خانه ي بزرگ اشرافي را فراموش کند. خانه ي جديدمان نم داشت و اتاق هاي رو به مشرقش هرگز گرم نمي شد. در زمستان هاي سرد و طولاني سراب حتي کرسي و بخاري هيزمي نيز نمي توانست سرماي نشت کرده کرده اش از در و ديوار و پنجره بزدايد و زمستان ها ماه ها شيشه هاي پنجره يخ مي بست و من نقش و نگارهاي جنگل و پرنده و درخت و حيوان را در آن ها کشف مي کردم. آن فرش هاي ماهي و بته جقه اي ريزباف سراب و تبريز هم به کناره هاي معمولي و زمخت تبديل شدند و من يک عالمه باغ و پرنده را از دست دادم.
عمو مهدي که در زندان بود، پدر براي ديدنش به شهرهاي غريب و دور مي رفت. گاه خبرش از زندان قصر می آمد و گاه از قزل قلعه و مدتي هم به برازجان تبعيد شد.
عموی ديگرم که با ما خیلی اخت نبود و در خانه ی اجدادی هم با ما زندگی نمی کرد، رفت به ميانه و در جاده ي تبريز تهران پمپ بنزين باز کرد و کار و بارش خوب گرفت. و پدر با شراکت يکي از دوستانش مغازه ي ديگري در ميدان اصلي شهر باز کرد که ديگر آن برو بياي سابق را نداشت. تجارتخانه بزرگ نبود. مغازه اي بود دو دهنه که فرش و خامه و رنگ مي فروخت. از ايام سابق فقط ميرزاي پير ما باقي مانده بود که مانند سابق حساب و کتاب مغازه در دستش بود.

12:18 AM