Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist





خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
Morteza Negahi is an author and journalist.In his personal weblog, Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on personal thoughts on social issues which are mainly geared towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities of Iran.

مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌ نگار


Monday, January 5
-4-
رويای تبريز
تابستان آن سال همه اش در رويای تبريز بودم. بهروز گاه آخر هفته و گاه وسط هفته که از پادگان جيم می شد به خانه ی ما می آمد و لباس عوض می کرد و آنگاه می رفتيم به قهوه خانه ی ادريس که پاتوق روشنفکران شهر بود. قهوه خانه ای بود متفاوت با ديگر قهوه خانه های سراب. درِ اصلی اش به خيابان شهناز باز می شد. از آن ورودی قهوه خانه سالنی بود دراز که در دو طرفش ميز و صندلی چيده شده بود. صدای قل قل قليان ها و سر و صدای مشتريان همراه با بوی آبگوشت پرچربی و دود سيگار و قليان و عطر چای تازه دم فرق زيادی با ديگر قهوه خانه ها نداشت. اما اين قهوه خانه بالکن کوچکی هم داشت که فرش شده بود و می شد فارغ از سر و صدای سالن اصلی دمی در آن آسود. به پشتی ها تکيه داد و پا را دراز کرد. اين بالکن مخصوص مشتريان روشنفکر شهر بود. محصل و معلم و کارمند می توانستند فارغ بال در آنجا بنشينند و شطرنج بازی کنند یا تخته نرد بزنند. در ورودی اين بخش از قهوه خانه به کوچه ای باز می شد که خیلی شلوغ نبود. کوچه ای بود با چند تا مغازه و يک خياطی مشهور شهر که لباس های آخرین مد می دوخت. خياطی الهام. در این خياطی چند مجله مد قدیمی روی میز بود که مشتریان آلامد می توانستند مد دلخواهشان را انتخاب کنند و سفارش بدهند. اما در نهایت تمام کت و شلوار ها عین هم می شدند. فقط دگمه ها و چاک هاشان فرق می کرد. زمان ما کت دو دگمه و دو چاک مد بود. این خیاطی محل رفت و آمد جوانان شیک پوش شهر بود. با آنکه جمع ما هم بفهمی نفهمی شیک پوش به حساب می آمد، اما ما خیاطی پارس را ترجیح می دادیم که صاحبش شاعر بود و به هنگام اتو کردن یا بند زدن یا با صابون خط انداختن شعری هم از واحد یا واقف زیر لب زمزمه می کرد و بساط چایش همیشه مهیا بود و چند نفر توده ای قدیمی شهر ما در آنجا گرد هم می آمدند و بخصوص در زمستان های بسیار سرد دور بخاری سرخابی اش جمع می شدند و از اوضاع و احوال می گفتند و می شنیدند.
پاتوق ما بعداز ظهر ها قهوه خانه ی ادریس بود بود. يک کيلو قرابيه (نان بادامی) يا "لطيفيه" (نان خامه ای) می خريديم و به قهوه خانه می رفتيم تا شطرنج بازی کنيم. اما پای بهروز که به اين قهوه خانه باز شد، اندک اندک فضا عوض شد. بازی شطرنج جدی تر شد و بحث ها و گفت و گوی ها رنگ و بوی سياسی گرفت. بهروز حتی با تجزيه و تحليل بازی شطرنج بچه ها ذهن ما را با منطق و ديالکتیک آشنا می کرد. کم کم جمع کوچکی به وجود آمد که من و مجيد از چهره های شاخص آن بوديم. کتاب می خوانديم و راديوهای موج کوتاه سياسی گوش می کرديم. گاه به روستاهای اطراف می رفتيم و گزارشی از زندگی مردم تهيه می کرديم. مردمی که تهيدست بودند و نه برق داشتند و نه آب. گاه در فقر مطلق بودند و در جهل مطلق. يادداشت برمی داشتيم به سبک ساعدی و آل احمد تک نگاری می کرديم. اما اغلب اين روستاييان جرقه ای پس ذهن شان بود. پيرهاشان از زمان دولت ملی و غلام يحيی سخن می گفتند. ايامی که ارباب ها در رفته بودند و ده و زمين مال مردم شده بود. گاه در دهکده ای چشمه ای زلال کشف می کرديم و در دهکده ی ديگری استخر آب معدنی. اغلب این دهکده ها شاعری هم داشتند که با صدای خوش شعر می خواندند و در ماه محرم در نقش های اما حسین و شمر و حضرت ابوالفضل، و خوش سیماهاشان در نقش علی اکبر ظاهر می شدند. مشهورترین بازيگر شمر شهر ما "شومیر عوض" بود. مردی بلند قامت و ستبر و چهارشانه که به هنگام کشته شدن طفلان مسلم خود گریه می کرد و ما حیرت می کردیم. چکمه ای به پا می کرد و با گروه اشقیا به آل عبا می تاخت.
مردی هم که دلاک حمام بود در پوست شير به هیئت شیر ظاهر می شد و هنگام کشته شدن هفتاد و دو تن کاه به سر و رویش می پاشید. ما از این شیر خیلی خوشمان می آمد. اما بازیگر شیر بچه باز مشهوری بود که می گفتند با بازیگر علی اکبر رابطه دارد و من که در ایام کودکی خیلی دلم می خواست نقش طفلان مسلم را بازی کنم همواره با مخالفت خانواده روبرو می شدم که "محیط تعزیه و شبیه خوانی امن نیست!" بنا براین در همان کوچه ی خودمان گاه به هنگام ایام محرم چند نفری از همسایه ها دور هم جمع می شدیم و خود شبیه خوانی می کردیم و من و غلام در نقش طفلان مسلم ظاهر می شدیم و "دوئت" می خواندیم: یاتما نجف ده شیر خدا، وا مصیبتا!
اما آن روزها گذشته بود و ما حالا در ایام علی اکبر خوانی خود بودیم! به کوه نوردی می رفتیم و سبلان و سهند را فتح می کردیم. تابستان آن سال همه اش در کوهپايه های بزگوش و سبلان جولان می داديم. کتاب می خواندیم و شطرنج بازی می کردیم و رويا می بافتيم.
من در تمام این مدت در رويای تبريز سير می کردم. قرار شده بود که سال تحصيلی ديگر را به تبريز بروم. خانواده ام سرانجام موافت کرده بودند و بهروز هرگونه اطمينان و ضمانت را داده بود که با رفتن به تبريز قبولی من در کنکور حتمی خواهد شد.
گاهی آخر هفته ها که بهروز مرخصی می گرفت با هم به تبريز می رفتيم و در طول راه او همه اش از تبريز و دانشگاه و سينما و دوستان و همکلاسی هایش سخن می گفت. تبريز کم کم برايم مرکز دنيا شده بود. تبریز ستار خان و باقرخان ... تبریز خیابانی و حیدر عمواوغلی ... تبریز انجمن مخفی ... تبریز مقاومت و انقلاب ....
اما تبریز دیگری نیز بود: در مرکز تبریز محلهء ميار ميار مرکز ميخانه های تبريز بود. گاه به کافه ی ممتاز می رفتيم و آبجو بشکه ی استار می خورديم که ساخت تبريز بود و تازه و تگری و کف کرده سرو می شد. يک نعلبکی پسته هم همراهش می آمد که جمعا می شد بيست و پنج ريال. دو آبجو بشکه و يک نعلبکی پسته و پنج ريال انعام گارسون جمعا می شد پنج تومان. و اين شب ما را زيبا می کرد. بيرون ميخانه بوی شاش می داد و در کافه ای ديگر در همان کوچه بهترين شطرنج بازهای تبريز مسابقه می دادند. کافه ای هم بود به نام شفق که پاتوق حاجی های بازاری بود. تر و تميز که کف اش با فرش تبریز فرش شده بود. در این میخانه کسی جرات نمی کرد ته سيگاری اش را روی فرش خاموش کند. باز در همان ميار ميار کافه ای بود به نام خورشيد که کافه ای بود ساز و ضربی و عاليه نامی با لباس مردانه ترانه های عاميانه می خواند. "علی بالاسان علی بالا!" از آواز های مشهورش بود.
هنوز "نالچی ایه رلر" و "گونگاباشی" را کشف نکرده بودم. اما روبروی باغ گلستان کافه ی حسين تيرانداز را کشف کرده بودم. مرکز عاشيق ها که می نواختند و می خواندند و گاه با انعام کوچکی در مدح مشتری ای آواز می خواندند.
شهريور ماه در کوچه پس کوچه های اطراف دبيرستان بزرگمهر در به در دنبال اتاق خالی می گشتم. با بودجه ای پنجاه - شصت تومان در ماه اجاره. و سرانجام به کمک يک دلال پير بنگاه ملکی که دلش به حالم سوخته بود، در محله ی ارمنی نشين بارون آواک صاحب اتاقی شدم درندشت و تاريک و نمور.

11:47 PM