Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist





خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
Morteza Negahi is an author and journalist.In his personal weblog, Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on personal thoughts on social issues which are mainly geared towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities of Iran.

مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌ نگار


Saturday, January 3
توضيح در باره ی اين نوشته:
رمانی را که شروع کرده ام از تبريز سال 49 شروع می شود که راوی در سال آخر دبيرستان بود. در بخش دوم و سوم بازگشتی می شود به گذشته که حضور راوی را در اتاقی در محله ارمنی نشين تبريز توجيه کند. بايد دوستان توجه کنند که راوی مرتضی نگاهی نيست! اشخاصی هم که در رمان ظاهر خواهند شد برخی واقعی اند مانند عيسی خان و برخی زاييده ی ذهن و خيال بنده که اصلا وجود خارجی ندارند!
......
-3-
از فروغ آغازيديم و با آوازهای ترکی عيسی خان ادامه داديم. عيسی خان فارسی نمی دانست و ترکی را با الفبای کيريلیک آن سوی ارس می نوشت. زمان استالين همراه خيل مهاجران به اينسو آمده بود. با يک تار و يک چمدان خرت و پرت و يک دست کت و شلوار و چند کراوات. همين! در ميان خرت و پرت ها عکس هاييِ هم بود از دوران خوش نوجوانی و جوانی در کشور تازه تاسيس سوسياليستی. بچه های روستاهای سراب و خلخال و اهر و اردبيل و ... در اين تصاوير با شلوار کوتاه و کلاه ملوانی و پيراهن های آستين کوتاه سفيد مشغول بازی و گردش و تفريح بودند. در کنسرواتورهای باکو و لنين گراد و مسکو موسيقی گوش می کردند، در سواحل دريای سياه شنا می کردند.
حالا عيسی خان به وطن برگشته بود. به عنوان مهاجر. به دهکده اش که رفته بود فاميل های کور و کچل و تراخمی اش را ديده بود. شب تا صبح با ساس ها و پشه ها دست به گريبان بود و بچه های روستا در کوچه پسکوچه ها روی تاپاله های گاو و گالاخ ها "توپ عربی" و "بادار" و تيله بازی می کردند. عيسی خان فارغ الحصيل دانشگاه باکو، دوره ديده ی مسکو در رشته ی زمين شناسی حالا در سرزمين آبا و اجدادی خود بود. همسر آمانی الاصل و پسرش ساشا اجبارا در باکو مانده بودند. می گفت در يک شب بارانی که در بادکو باد هم به شدت می کوبيد، چند نفر با پالتوهای مشکی و کلاه های قزاقی وارد خانه ام شدند و با حکمی عمومی که نسبت به تمام خارجيان صادر شده بود، ده دقیقه به من وقت دادند تا به اندازه ی يک چمدان کوچک وسايل شخصی ام را جمع کنم و همراه شان بروم. ساشا خواب بود و من فقط توانستم قطره اشکی نثارش کنم. همسر آلمانی تبار هر چه توانسته بود غذا و خوردنی و لباس گرم چپانده بود توی چمدان. بر این باور بودند که عيسی خان را به سيبری می برندش. آخرين تصوير باکو که سال ها بعد ما بارها و بارها در فیلم های گوناگون ديديم، تصويری بود از خيابان های سنگفرش و خيس و سياه و بندرگاهی در ساحل خزر و کشتی ای که بر روی آب های خشمگين دريا کژ می شد و مژ می شد.
ده ها هزار ايرانی تبار اين چنين به موطن شان کوچانده شدند. حالا یکی از آنان روبروی من نشسته بود و در شب مرگ فروغ آوازی در همايون می خواند و می گفت که همايون تمام درد و رنج دنيا را بيان می کند. من و مجيد سراپا گوش بوديم و آقای نورتاب خاموشانه گريه می کرد. عيسی خان آواز هايی می خواند که البته ربطی به فروغ نداشت اما به عشق که می رسيد فروغ هم ناگهان رخ می نمود و آقای نورتاب هم بيتی از کتاب "عصيان" يا "تولدی ديگر" را زمزمه می کرد.
عيسی خان پس از ماه ها پرسه زدن در شهر و روستاهای گوناگون و دنبال کار گشتن آخر سر به "مطربی" روی آورد و شد آوازخوان عروسی های ديارما. برای خود "قاوال چالان" خوبی هم پيدا کرد و شد شهرهء آفاق. صدای خوبی داشت و تار هم نيکو می نواخت. خوش سيما هم بود و بسيار مردم دار. شباهتی داشت به کلارگ گيبل با همان سبيل دوگلاسی. در مجالس همه شرکت می کرد. چه پول می دادند و چه پول نمی دادند. گاه حتی خودش به داماد کمک مختصری می کرد که عروسی آبرومند برگذار شود. رازدار و سرنگهدار بود. ماجراهای بسياری تعريف می کرد از آخوندی که گاهی او را يواشکی به خانه ی دوستی دعوت می کرد تا صدای خوش خود را در مايه ها سه گاه زابل و يتيتم سه گاهی آزمايش کند. می گفت آن روحانی خوب حتی سيورسات ما را هم فراهم می کرد که لبی تر کنم. اما هرگز نامش را فاش نکرد!
هم در مجالس بزم تيمساران و سرهنگان و فرمانداران شرکت می کرد و هم در مجالس دانشجويان جوان چپ. گاه با کبکه و دبدبه از تبريز و اردبيل پی اش می آمدند تا به مجالس اعيان و اشراف ببرند و گاه داماد فقيری از روستاهای اطراف به عروسی دعوتش می کرد و او در برف و باران با پای پياده چند کيلومتری راه می رفت و مجلس عروسی را صفا می بخشيد. اما در مجلسی که حضور پيدا می کرد بايد يک چيز حتما وجود می داشت: عرق. بی مشروب نه در عروسی شرکت می کرد و نه در مجالس ديگر. عيسی خان بود ديگر!

ماه ها بعد که امتحانات نهايی شروع شده بود آقای نورتاب با جوانی ريزه ميزه به نام منصور به سراب آمد. منصور دانشجوی دانشکده ی فنی تبريز بود و آمده بود که در پادگان سراب يکی از همکلاسانش را ملاقات کند. در آن روزها پادگان سراب مرکز آموزش سپاهی دانش بود. من و منصور سوار اتوبوس های پادگان شديم و در راه منصور به من گفت که همکلاسی اش بهروز به خاطر شرکت در اعتصابات دانشجويی به پادگان اعزام شده و حالا در مرکز سپاهی دانش پادگان سراب خدمت می کند. اين نکته برای من بسيار هيجان انگيز بود. برای نخستين بار می رفتم تا يک "انقلابی" را از نزديک ببينم. کسی که محيط گرم و نرم دانشگاه را ول کرده و به خاطر آرمان هايش به گوشه ای از پادگان سراب پرت شده. از همان لحظه شيفته ی بهروز شدم. حتی نديده! و بهروز درست همانی بود که تصور می کردم. جوانی بلند قامت با سبيلی پرپشت و عينکی دسته شاخی. درست مانند يکی از قهرمان های داستان های ماکسيم گورکی. سرنوشت من در آن بعد از ظهر روزجمعه عوض شد. با آنکه در خرداد ماه بوديم ولی سوز سردی می وزيد. در قهوه خانه ی کوچک ملاقاتی های پادگان نشسته بوديم و چای می خورديم و از جهان های دور دست سخن می گفتيم. از چين و شوروی و کوبا و آمريکا و جهانی که به باورمان "بی شک به سوی سوسيايسم می رفت!" بهروز از مطالعات من پرسيد و انتقاد کرد که چرا اين چنين پراکنده می خوانم. بعد خط مطالعه ای برايم پيشهاد کرد که مثلا از کتاب های فلسفی، نخست "اصول مقدماتی فلسفه" را بخوانم و آنگاه دو سه رمان مانند "بشر دوستان ژنده پوش" و "بر می گرديم گل نسرين بچينيم" و "پاشنه آهنين" را بخوانم و فقط هم داستان هاش را نبينم بلکه به عمق کتاب ها بروم و مبارزه های طبقاتی و سمبل ها را کشف کنم. آنگاه چند تا از شعرهايم را به خواسته اش برايش خواندم. با دقت گوش کرد و انتقاداتی کرد. البته توام با تحسين. اما آخر سر گفت دوران شعر شاید به سر آمده است. از نتيجه ی امتحاناتم پرسيد و تشويقم کرد که سال آخر دبيرستان را به تبريز بروم. حتی گفت که رشته ام را از طبيعی به رياضی عوض کنم تا خانواده ام موافقت کنند. آخر در سراب هنوز رشته ی رياضی نبود.
وقت ملاقات که تمام شد من آدم ديگری شده بودم. حالا با اعتماد به نفس بيشتری صحبت می کردم و از منصور که در طول ملاقات خيلی کم حرف زده بود، از اوضاع و احوال تبريز می پرسيدم.
همانشب به پدر گفتم که ای کاش در سراب رشته ی رياضی بود! مادر گفت طبيعی بهتر است چون دکتر می شوی و تمام فک و فاميل را معالجه می کنی. خاله هايم همه درد پا و رماتيسم داشتند و در هر مجلسی سر اين که کدام يک بيشتر درد می کشند، با هم رقابت می کردند. اما من آن شب و شب های ديگر از رياضی و فيزيک و ارقام نجومی درآمد مهندسان سخن می گفتم. می گفتم اصلا از پزشک شدن می ترسم چرا که بايد تن و بدن مرده را تشريح کنم و مادرم می گفت: بس کن! نخواستيم دکتر بشی!
راه تبريز را اين چنين برای خود هموار کردم.
9:45 PM