Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist





خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
Morteza Negahi is an author and journalist.In his personal weblog, Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on personal thoughts on social issues which are mainly geared towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities of Iran.

مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌ نگار


Thursday, January 8
-5-
حالا من بودم و اتاقي تاريک و نمور و بزرگ. سه پنجره رو به حياط و يک دريچه رو به کوچه. شهريور ماه بود و هوا دم کرده. دلال بنگاه با گرفتن مبلغ يک ماه و نيم اجاره و دستمزد خودش که نيم ماه اجارهء خانه بود، با همان زبان چرب و نرم کليد را کف دستم گذاشته بود و برايم آرزوي روزهاي خوشي کرده بود و رفته بود. صاحب خانه که خود مستاجر بود و استاد دانشگاه تبريز با اندامي لاغر و بلندبالا دستم را فشار داده بود و رفته بود ساختمان آنسوي حياط که آفتابگير بود و در آن بعد از ظهر شهريور ماه دلچسب مي نمود. صاحب خانه فارس زبان بود و لهجه ي غريبب داشت که بعدها فهميدم کرماني است. در آن خانه با خواهرش زندگي مي کرد که دانشجو بود. (اين همه را دلال بنگاه برايم گفته بود.)
و خانه، خانه اي بود نسبتا قديمي با يک درخت توت بزرگ و حوضي شش ظلعي در وسط حياط با پاشويه و شير آب. زير اتاق من زيرزمين بزرگي بود که بوي قديمي سرکه و خيارشور مي داد. مستراح و دستشويي من هم همان زير زمين بود. حمام نداشتم اما به قول دلال بنگاه محله پر از حمام عمومي و نمره هاي خصوصي بود. با بهترين دلاک ها و مشت و مالچي ها.

طول و عرض اتاق را مي پيمودم و به سرنوشت و آتيه ام فکر مي کردم. غروب نزديک مي شد و من روي ديوار سمت راست حياط آفتاب کم رمق شهريور ماه را مي ديم که چگونه از ديوار بالا مي رود. هنوز درخت توت پر توت بود. از کوچه صداي بازي بچه ها مي آمد که با زبان ارمني داشتند سر و صدا مي کردند. اتاق من آنچنان برهنه بود که من نيز احساس برهنگي مي کردم. روي سقف اتاق لامپي شصت واتي بود که نورش زرد رنگ و نزار بود. قرار بود آنشب قرار بود ساعت هفت يکي از دوستان بهروز را ببينم. نامش رضا بود و قرارمان جلوي سينما آسيا بود. هنوز يک ساعتي به موعد داشتم و نمي دانستم چه کنم. همچنان طول و عرض اتاق خالي و برهنه را مي پيمودم. ناگهان غم غريبي به قلبم چنگ زد. نشستم روي کف لخت اتاق و يک مرتبه بغضم ترکيد. در آني پشيمان شده بودم که چرا خانه و خانواده و زادگاهم را ترک کرده و به اين شهر غريب امده ام. يک هفته بود که از سراب آمده بودم و هر روز تنها يا با يکي از دوستان بهروز دنبال اتاق خالي گشته بودم. حالا که اتاقي در محله اي خوب پيدا کرده بودم دلم براي سراب و خانه و خانواده و دوستانم تنگ شده بود. به ديوار گچي تکيه داده بودم و سرماي مرموزي از ديوار به سراسر وجودم نفوذ مي کرد. تازه نيمه ي شهريور ماه بود. حالا آفتاب از آخرين رج آجر ديوار حياط هم پريده بود و سر و صداي بچه ها ديگر به گوش نمي رسيد. ربع ساعتي به هفت باقي مانده بود. بلند شدم و به زير زمين رفتم و دست و رويي شستم و موهايم را شانه زدم و در آيينه ي خط خورده ي دستشويي خودم را تماشا کردم. انگار ده سال پير شده بودم. مدت ها خودم را آيينه ي کهنه و قديمي تماشا کردم. انگار اولين باري بود که خودم را مي ديدم. جواني با موهاي پرپشت مجعد و چشماني درشت و غمناک. از اينکه مانند اغلب دوستان بهروز سبيل نداشتم حالم گرفته بود. پيش از آن چند بار سعي کرده بودم که سبيل بگذارم اما موهاي روي لب من بسيار کم پشب بود. پس از هفته ها که سبيل مي گذاشتم تازه بچه ها دست مي گرفتند که تيغ ريش تراشي ات کند بوده و بالاي لبت را خوب نتراشيده! يکي از دوستان که سبيل هاي استالين واري داشت به سبيل من مي گفت "يکي بود يکي نبود!"
خدا خدا مي کردم که دست کم اين رضا بي سبيل باشد. کتم را پوشيدم و باز موهايم را تر کردم و شانه زدم و راه افتادم به سوي سينما آسيا در چهار راه شهناز مرکز تبريز.
12:30 AM