Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist





خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
Morteza Negahi is an author and journalist.In his personal weblog, Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on personal thoughts on social issues which are mainly geared towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities of Iran.

مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌ نگار


Friday, January 9
-6-
قلب تبريز در چهارراه شهناز مي تپيد. سينما آسيا، هتل آسيا و آن روبرو، صفحه فروشي جاز و مغازه هاي لباس و آجيل و ساندويچ و جگرکي و غيره. جلو سينما آسيا ايستاده بودم و محو تماشاي تصويرهاي فيلم ساعت بيست و پنج بودم که آنتوني کويين بازي کرده بود و بگمانم ويرناليزي. ناگهان لعبتي از سينما به در آمد. دختري با قدي بلند و موهايي که در زير نور چراغ هاي سينما يشمي مي نمود. موهايش را با پيچ و خم هايي بالابرده بوده و قدش يکي دو وجب از اغلب تماشاگران بيکاره بلند تر شده بود. از در سينما بيرون که آمد تمام چشم هاي از تصاوير ويرناليزي کنده شدند و به سوي او چرخيدند. کاديلاک ساخت ايراني جلو سينما منتظرش بود و او بي توجه به تمام نگاه ها به درونش چپيد و راننده که سرباز وظيفه ها را مي مانست در آني دنده عوض کرد و دور شد. من همچنان هاج و واج مانده بودم و سعي مي کردم آخرين تصوير دختر را از صندلي عقب اتومومبيل در ذهنم ثبت کنم که ناگهان دو دست نيرومند از پشت چشمانم را بست: من کيمم؟ من کيمم؟
صدايش آشنا بود. ناگهان صداي تراب فردين را شناختم. همکلاسي قديمي در کلاس هشت دبيرستان پهلوي سراب. اين تراب پس از آنکه يکي دو سالي رفوزه شد، درس و مشق را ول کرد و رفت شاگرد شوفر شد. عشقش سينما بود. خيلي پيش از ما سينما را کشف کرده بود. پدرش راننده ي کاميون بود و او گاه با پدرش به تهران و شهرهاي دوردست و بندر آبادان و عباس مي رفت و هميشه شلوار لي مي پوشيد. ما به تراب حسودي مان مي شد. هر وقت که تهران مي رفت آخرين فيلم هاي فارسي و هندي و آمريکايي را مي ديد و مي آمد براي ما داستانش را تعريف مي کرد. سنگام را در چهار جلسه تعريف کرد و ما را شيفته ي راچ کاپور و ويجينتي مالا و راجندرا کومار کرد. مي گفت فردين و ملک مطيعي را در خيابان هاي تهران ديده و از آنها قول گرفته که روزي در فيلم هاشان او را بازي دهند. خودش اداي فردين را در مي آورد و عاشق فردين بود. بنابراين ما نامش را گذاشته بوديم تراب فردين. گفتم "کوپک اوغلي توراب! بوردا نئيني سن؟" سه سالي بود که همديگر را نديده بوديم. شروع کرد تند تند تعريف کردن که سرباز است و راننده ي تيمسار فلان و آن لعبتي که از سينما درآمد عشثقش هست و دوساعت تمام پهلويش نشسته بود و ... گفتم تراب حالا ول کن. من قرار دارم و بايد کسي را ببينم. با دلخوري گفت: خيلي خب فردا جيم ميشم و همين ساعت همديگر را مي بينيم. فردا لبي تر مي کنيم و مي ريم به سراغ تامارا. و گفت که تامارا چهره ي جديد است عين فروزان. اما من حرف هايش را گوش نمي کردم. با آنکه با رضا ماجرا ها داشتم، با دلواپسي منتظر رضا بودم.
با زحمت شر تراب را از سرم کم کردم که او با همان سرعتي که ظاهر شده بود ناپديد شد و ناگهان مردي که در تمام مدت پشتش به ما بود و داشت عکس هاي ويترين سينما را تماشا مي کرد سر برگرداند و گفت من رضا هستم. با هم دست داديم و روي همديگر را بوسيديم. رضا نه بلند قامت بود و نه عينک ذره بيني زده بود و نه سبيل استالين وار داشت. موهايش کم پشت بود و اندکي چاق مي نمود. کت خوش دوختي بر تن داشت و کفش کلارک جير بر پا. من هم عاشق اين کفش بودم ولي هرگز شانس پوشيدنش را پيدا نکرده بودم. يعني وسعم نمي رسيد. اين کفش با فيلم لورنس عربستان در ايران مد شد و مهندس ها اغلب اين کفش را مي پوشيدند. رضا بدون آنکه از من بپرسد، خودم شروع کردم به تعريف کردن از تراب فردين. فکر مي کردم که شخصيت جالبي است و بايد رضا با چنين شخصيت هايي بايد آشنا بشود. رضا هر چند با رغبت و اشتياق حرف هاي مرا گوش مي داد ولي احساس مي کردم که مي خواهد داستان تراب را تمام کنم. تا آنکه به داستان تعريف داستان فيلم رسيدم. رضا ناگهان توجه اش جلب شد. مطلب از اين قرار بود که در ايام سال هاي اول دبيرستان شهر ما هنوز سينما نداشت. گاه بخصوص زمستان ها فيلم هايي را در در يک انبار متروک تنباکو پاک کني نمايش مي دادند و ما در تمام مدت از سرما مي لرزيديم. يک بار تمام فيلم سه تا نخاله را سر و ته نشان دادند و ما البته دادمان درآمد! اما ما که عاشق سينما بوديم هر هفته به نوبت يک نفر را مامور مي کرديم که به تبريز رفته و يک فيلم مشهور را ديده و براي ما داستانش را تعريف کند. تا کلاس هشت اين ماموريت بر عهده ي تراب بود که با کمال ميل مي رفت و مي آمد و داستان هاي معرکه اي را تعريف مي کرد. تراب که ترک تحصيل کرد نوبت به من رسيد. بچه ها پول جمع مي کردند و خرج سفر را مي دادند تا من روز جمعه اي با هزار بهانه يواشکي سوار اتوبوس تبريز نو شده و به تبريز بروم و دو سئانس فيلم ببينم و برگردم و براي بچه ها تعريف کنم. يک بار اتفاقا به همين تراب برخوردم. از من پرسيد که چقدر دارم. گفتم پانزده تومان. پيش خود ضرب و تقسيم و جمع و تفريقي کرد و گفت بريم. کجا؟ گفت بامن بيا! من داستان فيلم را تعريف مي کنم. بريم حال کنيم! من با اندکي دودلي همراهش شدم. مرا نخست به يک ميخانه برد تا لبي تر کنيم و آنگاه مرا برد به فاحشه خانه تبريز. کوجه اي بود کثيف که بوي شاش مي داد. زنان جلو خانه ها ايساده بودند و سرو تن برهنه ي خود را در معرض تماشا گذاشته بودند. اغلب چاق و گوشتالود بودند. تراب با يکي دو نفرشان سلام و عليک کرد و آنگاه مرا برد پيش "دختر کرده" که مي گفت تازه از مهاباد رسيده. من بار اولم بود. در اتاق که تنها شديم هر چه کردم نتوانستم. دختر کرده بود لابد بار اولت است. با خجالت گفتم آره. گفت هميشه اتفاق مي افته. ناراحت نباش. بار ديگر يک کمي بيشتر عرق بخور تا روت باز شه! مهربان بود و با لهجه ي غريبي صحبت مي کرد. گفتم حالا که اينجوريه لااقل سرگذشتت را برايم بگو. اما دختر کرده ناگهان لحن عوض کرد و گفت برو بچه کوني! حالا مي خواي براي ما قصه ي اميرارسلان بنويسي! با ترس و لرز از پيشش بيرون آمدم و منتظرم تراب ماندم تار کارش را با يک چهره جديد مراغه اي تمام کند. اينها را به رضا نگفتم. فقط داستان سينما را گفتم و تعريف کردن داستانش را. رضا پرسيد آخر چي شد. گفتم تراب داستاني تعريف کرد و من هم با آب و تمام براي بچه ها بازگو کردم. اما چند ماه بعد يکي از بچه ها که فيلم را ديده بود پته ام را روي آب انداخت. نه داستان تراب درست بود و نه داستان ساخته و پرداخته ي من. آبرومان رفت. رضا قاه قاه مي خنديد و آنگاه مرا دعوت کرد به چلوکبابي شهنار که در کوچه اي روبري سينما آسيا بود. يکي از مشهورترين چلوکبابي هاي تبريز. رفتيم و در دستشويي سر و صورتي صفا داديم و در گوشه اي نشستيم و رضا که با صاحب چلوکبابي آشنايي داشت دو دست چلوکباب "بوئرک" سفارش داد. بوئرک يعني کليه ولي در اصطلاح چلوکبابي ها گويا چيزي شبيه سلطاني بود. برگ مخصوص.
رضا در تمام مدت بيشتر گوش مي داد و گاه از من سئوال مي کرد. از اتاق اجاره گرفته تا نمرات شيمي و فيزيک و رياضيات. با اشتها مي خورد و با اشتياق گوش مي داد. تمام غم و اندوه بعداز ظهر من زايل شده بود. پرسيد در اين مدت کجا مي ماندي؟ پاسخ دادم که در مهمانخانه ي معماران در ميدان ساعت. (ساعات قاباغي). پدرم با صاحب مهمانخانه دوستي قديمي داشت و اغلب سرابي ها در همين مهمان خانه منزل مي کردند. من هم هرشب با سه چهار نفر هم اتاق مي شدم و بهاي هر تخت پنج تومان بود.
پس از شام با رضا تا باغ گلستان پياده رفتيم و آنگاه در کافه اي بستي و شيريني خورديم و باز در خيابان هاي تبريز قدم زديم و صحبت کرديم. از اوضاع روزمره سخن مي گفتيم و کمتر به سياست مي پرداختيم. گاه رضا از من مي خواست که آخرين شعر ترکي يا فارسي ام را برايش بخوانم که مي خواندم و او با دقت گوش مي داد. خود او ناگهان شعري از اخوان خواند: با آنکه شب شهر را دير گاهيست .... با ابرها و نفس دودهايش ... تاريک و سرد و مه آلود کرده ست ....و سايه ها ربوده ست و نابود کرده ست ... و من گفتم: با سايهء خود در اطراف شهر مه آلود گشتم... اينجا و آنجا گذشتم... رضا گفت: هر جا که من گفتم، آمد ... در کوچه پسکوچه هاي قديمي ... ميخانه هاي شلوغ و پر انبوه غوغا... از ترک، ترسا کليمي.. و با هم خوانديم اغلب چو تب مهربان و صميمي.... و او گفت: ميخانه هاي غم آلود... و من گفتم هر جا که من گفتم، آمد، اين گوشه آن گوشهء شب ... هر جا که من رفتم آمد ...
و رفتيم باهم. در هتل جهان نما نشستيم و او دو آبجو مجيديه و يک چتول عرق مراغه سفارش داد. يک بشقاب ميوه هم سر ميز سبز شد با اندکي خيارشور و پياله اي توت. رضا گفت روزگاري در همين سالن پيانوزني آهنگ هاي شوپن و بتهوون را مي زد و زن و مرد تانگو مي رقصيدند. اما آنشب نه از پيانو خبري بود و نه از رقص تانگو. دو سه ميز آنسو تر چند توريست ريشو و هيپي نشسته بودند و آبجو استار مي خوردند. چند ميز ديگر را تعدادي مرد تبريزي اشغال کرده بودند که با صداي بلند صحبت مي کردند و مي خنديدند.
بيرون آمديم و با هم تا ميدان ساعت قدم زديم. از جلوي ارک گذشتيم که انگار در خواب قرون و اعصارش فرو رفته بود. تک و توک مردي يا پسري بي خيال در پيادروهاي خيابان پهلوي قدم مي زدند. رضا گفت که اين پسران دنبال مشتري اند. تا مهمانخانه معماران رفتيم و من خداحافظي کرده و با راهنمايي مدير مهمانخانه به اتاقي رفتم که سه نفر خواب خواب بودند و خر و پف شان بلند بود.

12:12 AM