Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist





خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
Morteza Negahi is an author and journalist.In his personal weblog, Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on personal thoughts on social issues which are mainly geared towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities of Iran.

مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌ نگار


Tuesday, January 13
-8-
ادامه ي رمان "مير يونس"
يکي از خوانندگان عزيز از من خواسته بود که رمان را ادامه داده و بنويسم که سرانجام ميريونس (راوي داستان) چه شد. من هم فعلا نام اين رمان آن لاين را ميريونس مي گذارم! خوبي رمان آن لاين نوشتن همين است که گاه خوانندگان هم در سرنوشت قهرمانان شريک مي شوند و با نويسنده همکاري مي کنند.
...
روي تختخواب فنري و نرم و ناراحت مهمانخانه ي معماران دراز کشيده بودم و به فردا و فرداهاي پيش رويم فکر مي کردم. تمام افکارم اما به رضا ختم مي شد. دو سه ساعتي که با بوديم از همه چيز و همه جا سخن گفتيم ولي شب که فکر مي کردم مي ديدم رضا در صحبت هايش خطي را دنبال مي کرد که هنوز برايم خيلي آشنا نبود بود. با آنکه از سياست خيلي کم صحبت کرديم ولي ميان صحبت هاش يکي دوبار از مجله ي خوشه ي شاملو و مقاله هاي سياسي اش سخن به ميان آورد و يک بار هم از چه گوارا و رژري دبره آن روزها سر و صدا کرده بودند، پرسيد. من آن روزها يکي دو شعرم در خوشه چاپ شده بود و او آن ها را خوانده بود. تشويقم کرد که بيشتر بخوانم و بيشتر بنويسم.
به رضا گفته بودم که يکي دو روز آينده به سراب مي روم تا اسباب و اثاثيه ام را بياورم. دو هفته ي ديگر به مهر ماه و آغاز سال تحصيلي مانده بود. اما در خانه ي پدري به جز مقداري لباس و کتاب چيزي نداشتم. در افکارم گاه تراب فردين هم ظاهر مي شد و آن دختر قد بلند مو يشمي و آنگاه به تامارا فکر مي کردم که شبيه فروزان بود و لحضه اي بعد به چه گوارا فکر مي کردم که در جنگل هاي بوليوي کشته شده بود. بين تامارا و چه گورا گير کرده بودم. در رختخواب غلطي زدم و جير جير فنر تختواب مانند صداي درشکه صدا کرد و من ترسيدم که هم اتاقي هايم بيدار شوند. اما سرانجام با روياي تامارا به خواب رفتم.
هنوز چند ساعتي نخوابيده بودم که صداي هم اتاقي هايم مرا بيدار کرد. خزيدم زير پتو و خود را به خواب زدم. اما ديگر آفتاب سر زده بود و در راهرو مسافرخانه مردم در رفت و آمد بودند و شهر بيدار شده بود. بوق ماشين ها و سر و صداي بيرون خواب نوشين بامدادي را حرامم کرد و من ناچار ساکم را برداشتم و رفتم "حمام نوبر" در خيابان پهلوي نرسيده به تربيت. حمامي بود با نمره هاي خصوصي و من نمره اي گرفتم و لخت شده و خود را زير قطرات دوش آب داغ رها کردم.
***
تمام روز را در خيابان هاي تبريز پرسه زدم. رفتم به اطراف خانه ي آينده ام و حسابي سوراخ سنبه هايش را ياد گرفتم. به کتابفروشي هاي شمس و نوبل سر زدم. به بازار شيشه گرخانه رفتم و از آنجا به راهم را کج کردم و به سوي بورکچي بازار (بازار کلاهدوزان) راه افتادم که چلوکبابي حاج علي آنجا قرار دارد. آنجا مي شد که بهترين چلوکباب دنيا را نوش جان کرد! بعد از ناهار سينما رفتم و چرتي زدم. فيلم و چرت که تمام شد بيرون آمدم و رفتم سينما آسيا براي ديدن ساعت بيست و پنج. مطمئن بودم که دختر مو يشمي اي نخواهم ديد. اما مردي با کلاه شاپو کنارم نشسته بودم و پايش را به پاي من مي ماليد. جايم را عوض کردم. رفتم چند رديف جلوتر و از فيلم لذت بردم.
***
تراب فردين سر ساعت هفت جلوي سينما آسيا بود و داشت تخمه مي شکست و به دختران متلک نثار مي کرد. مانند هميشه خوش بود و بي خيال. رفتيم خيابان گردي و از بر و بچه هاي سراب صحبت کرديم و ايام گذشته. از معلمان و ناظم مان آقاي طراوت هم گفتيم و خنديديم.
گفت "حالا مي برمت پيش مادام گاراژ تا عيش و نوش فقير فقرا را هم تماشا کني!"
دکه ي مادام گاراژ در گوشه ي گاراژ يک بنگاه باربري در گونگا باشي تماشا هم داشت. بگمانم پيرزني بود روس يا لهستاتي. زني بود به با صورتي سخت چروکيده و چشماني آبي که هنوز خط بيرنگي از ايام سپري شده ي جواني را با خود داشت. اما تراب مي گفت ارمني هست چون مادام صدايش مي کنند. البته ترکي را به لهجه ي ارمني صحبت مي کرد. من خيلي دلم مي خواست که در مورد مادام و گذشته اش بيشتر بدانم ولي تراب مجال نمي داد. مادام پس از چند دقيقه کاسه اي بورش داغ با يک چتول عرق خانگي روي ميز گذاشت و با خطي عجيب چيزهايي روي کاغذ کاهي که به عنوان دستمال کاغذي داخل ليواني لوله کرده بود نوشت. تراب گفت "همينجوري الکي يه چيزايي مي نويسه که خودش هم بلد نيس بخونه!" مشتريان مادام گاراژ بيشتر شاگرد شوفرهاي کاميون و چندتني هم دانشجو بودند. تراب گفت مادام گاراژ به دانشجويان نسيه مي دهد. آخر ماه هم حساب و کتاب کرده و از هر کسي به فراخور وضعيت مالي اش مي گيرد. عرق خانگي اش را آسوري هاي اطراف تبريز با دبه برايش مي آرن و اينجا با دو سه تومن حسابي ميشه مست و پاتيل شد."
مست و پاتيل از پيش مادام گاراژ بيرون رفتيم. تراب نگذاشت حساب ميز را من بدهم. چند اسکناس چپاند جيب جيلقه ي مادام و سفارش مرا هم کرد بيرون آمديم. من هم يک بسته سيگار وينستون خريدم و سلانه سلانه و سيگار دودکنان به سوي نالچي ايرلر رفتيم تا با تامارا آشنا بشويم. تراب از سيگار فروشي محله دو تا قرص ضد سوزاک خريد که شاش را قرمز مي کرد. مي گفت اين قرص ها بيمه بدنه است و بدن آدم را بيمه مي کند.




1:27 PM