Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist





خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
Morteza Negahi is an author and journalist.In his personal weblog, Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on personal thoughts on social issues which are mainly geared towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities of Iran.

مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌ نگار


Saturday, January 10
امشب قسمت هفتم رمان آن لاين را نوشتم. در اين بخش سرانجام راوی را معرفی کردم. مير يونس.
... نیز برای کسانی که می خواهند از همین حالا به خواندن شروع کنند باید بگویم که از ته یا قسمت یک بخوانند! یعنی از پايين به بالا!
با شرمندگی!
-7-
روي تختخواب فنري مهمان خانه ي معماران دراز کشيده بودم و به سرنوشت خود فکر مي کردم. دو سه ماه عجيبي بر من گذشته بود. من ديگر آن مير يونس سابق نبودم. از بن بست بلورچي سراب پرت شده بودم به بارون آواک تبريز. در اين مدت يک دفترل شعر به ترکي و فارسي نوشته بودم و چهار پنج تا تک نگاري پيرامون روستاهاي فلک زده و فقير سراب و تمام کوه هاي اطراف را زير پا گذاشته بودم. يک بار حتي قله ي سبلان را هم فتح کرده بودم که در چله ي تابستان پوشيده از برف بود و درياچه اش در وسط قله يخ زده. با همراهان پريده بوديم به آن درياچه ي يخ زده و يخ زده بوديم. و آنگاه در کنار آتشي که روي قله برپا کرده بوديم چاي داغ خورده بوديم و البته جرعه اي عرق مراغه و يک نيمروي حسابي. آنگاه آوازخوان سرازير شده بوديم به مشکين شهر و با اتوبوس رفته بوديم اردبيل و سرانجام از سرعين سر درآورده بوديم و در آب داغ داغ گاميش گولي تمام سرماي استخوان سوز سبلان را از تن زدوده بوديم. پس از آب تني البته آش دوقاي داغ خورده بوديم و رفته بوديم به باشگاه کتابچي چند دست شطرنج و فوتبال دستي زده بوديم.
شامگاهان ناگهان از گوشه اي از سرعين آواز عيسي خان را شنيده بوديم و در پي صدا راه افتاده بوديم تا سرانجام در باغي يافته بوديمش در پاي بساطي وسط باغ گسترده. با کباب و شراب و عرق و چند همشهري آشنا. در همان باغ که اتاق هاي کرايه اي داشت اتاقي گرفته بوديم و من تا سحر سرفه کرده بودم. مست و پاتيل هم بودم و گويا گريه هم مي کردم. صبح کله ي سحر باز به گاميش گولي و سر زده بوديم و پس از آب تني صبحانه ي مفصلي با عسل و قايماق چاي تازه دم خورده بوديم. سرفه ي من بدتر شده بود و ما کوله پشتي بر پشت با ميني بوسي عازم سراب شده بوديم و من يک هفته تمام با تب و لرز افتاده بودم گوشهء خانه. مادرم شب ها مي آمد کنار بستر من و دستش را روي پيشاني داغ من مي گذاشت و دعا مي کرد که خوب بشوم. من چشمانم را مي بستم و خود را به خواب مي زدم. بيچاره مادرم! گاه مي گريست و گاه با سرانگشتانش موهاي خيس از عرق مرا نوازش مي کرد. يک شب قرآن کوچکي روي بازويم بست که تبم بالا رفت! بيماري من چند روز بيشتر طول نکشيد ولي سرفه ام هفته ها ادامه داشت. حالا هم که در اتاق مهمانخانه بودم، گاه سرفه اي مي کردم.

مي دانستم که در گام در جاده ي غريبي گذاشته ام و تمام کتاب هاي انقلابي را که خوانده بودم در ذهنم مرور مي کردم و مي کوشيدم خودم را با يکي از قهرمانان يکي از کتاب هاي محبوبم منطبق کنم. اما به هيچ کدام شباهت نداشتم. من مير يونس بودم، پسر حاجي ميرمحبوب و زهرا خانم. متولد سال 1330 به شماره ي شناسنامه ي 95 صادره از سراب 17 ساله، با قدي متوسط و موهاي مجعد و چشماني درشت و هميشه نمناک؛ و هم اتاقي هايم شايد سه نفر کارمند يا معلم، شايد اهل سراب يا اطراف آن، با شلوارهاي تا شده زير تشک و احيانا کيف پول هايي زير بالش و کت هايي آويزان شده از رخت آويز کنار تخت و چمدان يا ساکي زير تخت.
تا نزديکي هاي سحر از سوي به سويي غلطيدم و فکر کردم. از هر کجا که شروع مي کردم سرانجام به رضا ختم مي شدم. رضا در همان دو سه ساعت تاثير عجيبي روي من گذاشته بود. در خيابان هاي تبريز هر روز صدها نفر مانند رضا با همان شکل و شمايل وجود راه مي رفتند و چلوکباب مي خوردند و آبجو مجيديه مي نوشيدند. اما رضا انسان عجيبي بود. مهندس بود و براي شرکتي جاده مي کشيد. ده سالي از من بزرگ تر بود و موهاي سرش اندکي کم پشت مي نمود. سيگار وينستون مي کشيد و در حين پک زدن به سيگار سعي مي کرد بيشتر گوش بدهد تا صحبت کند. نوعي اعتماد به نفس در مخاطبش ايجاد مي کرد. تمام رنج و اندوه مرا که يک هفته بود سر در گريبانش بودم در همان دو سه ساعت اول آشنايي مان زايل کرد. پس از ديدن رضا مي دانستم که مي توانم ديپلم رياضي بگيرم و در دانشگاه قبول بشوم؛ مي توانم در تبريز دوام بياورم. محل کارش جاده ي اهر - تبريز بود و او هر شب به تبريز مي آمد و در خانه ي پدري اش زندگي مي کرد. پدرش معلم موسيقي بود و ويلن درس مي داد. مرد مشهوري بود.
1:52 AM