Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist





خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
Morteza Negahi is an author and journalist.In his personal weblog, Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on personal thoughts on social issues which are mainly geared towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities of Iran.

مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌ نگار


Monday, January 19
با آنکه بر آن بودم از مدرن بازی مدرنيسم در نوشتن اين رمان خودداری کنم اما در اين بخش نويسنده به ميدان آمد و از راوی جدا شد و داستان به شيوه ی سوم شخص مفرد ادامه پيدا کرد. ممکن است برخی از خوانندگان عزيز با خواندن اين بخش از داستان احساس بدی پيدا کنند که پيشاپيش پوزش می خواهم. در هر حال داستانی است که فعلا ادامه دارد:
-9-
چهار روز است که بيچاره ميريونوس را گذاشته ام در فاحشه ي خانه ي تبريز و ولش کرده ام. در اين چهار روز همه اش در فکر ميريونس بوده ام که مست و پاتيل رسيده به کوچه پس کوچه هاي نالچي ايرلر و از بوي شاش و تعفن دلش به هم خورده. حالا که رفته به خانه ي تامارا اينها، ناگهان تمام حس شهوتش از بين رفته و باز آن شرم شهرستاني اش هجوم آورده است. به ياد دو سه سال پيش افتاده که در شهرنو تهران پس از يک شب طولاني عرق خوري در کافه "گل نو"- در همان اطراف شهرنو- براي نخستين بار بکارتش را از دست داد. در آن شب "مثلا وصال" او براي نخستين بار در عمرش با زني تپل مپل به نام سوسن جماع کرد. مي خواستم بنويسم عشق ورزيد که ديدم عشقي در ميان نبود! زن پاهايش را باز کرده بود و با کسي در بيرون اتاق بگو مگو مي کرد. پير مردي ترياکي که دربان خانه بود، گاه از پشت در خبر مي آورد که " شوشن خانوم! آقا موژفر خان منتژرته..." و گاه مي پرسيد که فردا براي ناهار چه بخرد. زن از ميريونس مي خواست که زود تمام کند و ميريونس مدام زور مي زد. دو سه بار هم ميريونس را متهم کرد که آبش آمده و دارد کلک مي زند که يک بار ديگر انزال داشته باشد. اما ميريونس بيچاره عرق ريزان به خدا و پيامبر سوگند مي خورد که هنوز هيچي نشده... و سرانجام که کارش را تمام کرد رفت بيرون، در پاشويه ي حوض بالا آورد. دوستانش کاظم و حسين علي مرتب روي سرش آب حوض مي ريختند. کثافت غريبي بود! مردي که روي تخت فرش شده نشسته بود و جلوش سيني اي عرق و کباب و ريحان و ماست و خيار بود همان " آقا مظفرخان" بود. و هم او بود که از آنجا داد مي زد "سوسن سر اين پسر بيچاره چي آوردي؟" و صداي سوسن از جايي مي آمد که "داردم مي آم" و ميريونس سرش گيج مي رفت.
فرداي آن روز خانه ي کاظم نعشش روي رختخواب بود. سردرد و معده درد داشت و دنيا در سرش منفجر مي شد. از شهربزرگ و شهرنو نفرت پيدا کرده بود. مي خواست هرچه زودتر به سرابش بازگردد. هوا بدجوري داغ بود و شهر بوي بنزين و گازوئيل مي داد.
شرانجام شبي رفت خيابان سپه، گاراژ ميهن تور و عازم سراب شد. با همان حال نزار و بد. تازه حوالي نيمه شب که اتوبوس براي صرف غذا يا استراحت در زنجان توقف کرد، حالش اندکي جا آمد. هواي زنجان در آن نيمه شب خنک بود و چند مغازه ي چاقو فروشي و ميوه فرشي هنوز باز بودند. چاقوهاي زنجان شهرت داشتند. قاچي هندوانه خريد و به نيش کشيد و دوباره سوار ميهن تور شد. احساس مي کرد که خنکاي آذربايجان حال او را بهتر خواهد کرد. از لاي پنجره نسيم خنکي به درون مي آمد و عطر خيار تازه که يکي از مسافران مي خورد او را مست مي کرد.
يک هفته در تهران گذرانده بود. تهران خود را براي جشن هاي تاج گذاري آماده مي کرد. همه جا نور و روشنايي بود. در تهران فيلم ديده بود و فيلم ديده بود و فيلم ديده بود. دو فيلم با يک بليط. سينما فلور ... سينما آسيا ... و اندکي بالاتر سينما آتلانتيک. در سينما هما فيلم هاي هندي نمايش مي دادند و سينما ميهن در ميدان حسن آباد فيلم هاي فردين را نمايش مي داد....

حالا اتوبوس در جاده ي مارپيچ قافلانکوه، اطراف ميانه، مي چرخيد. ميريونس ديگر حالت تهوع و استفراغ نداشت. با خود مي گفت که نسيم وطن حالم را خوب خواهد کرد. نسيم وطن خنک و روح افزا بود و مي توانست تمام بازمانده هاي يک شب بدمستي هاي شراب و بامداد خمار را از بين ببرد. کافه ي گل نو و شهرنو انگار به سال ها پيش تعلق داشتند. تمام ماجراهاي آن شب داشت محو مي شد و ميريونس بين خواب و بيداري تهران را مي ديد که چراغاني شده و در سينما نياگارا آبشاري از نور سرازير مي شود. اما باز در همان هنگام خواب و بيداري ميان ران هايش و درست نوک آلتش سوزشي احساس مي کرد. احساس خوشي نداشت!
اتوبوس به قره چمن رسيده بود و جلوي کافه اي نگاه داشته بود که مسافران قضاي حاجت کنند. ميريونس هم به مستراح رفت و ادار دو شاخه شده اش که با دشواري و سوزش دفع مي شد او را به وحشت انداخت.
***
حالا که در اتاق تامارا نشسته بود و دو سالي پس از آن ماجرا، باز به ياد آن شب شراب افتاده بود. با ترس و لرز و هراس. تامارا هم خيلي تامارا نبود. از آن سکينه داي قيزي هاي روستايي بود که آرايش تند و غليظش چهره ي بسيار جوانش را نمي توانست بپوشاند. گاه بسيار ناشيانه مي کوشيد تا عشوه اي بيايد. براي اين که عشوه گري کند فارسي صحبت مي کرد که بيش از چند کلمه اي بلد نبود. ميريونس روبرويش مانند مجسمه خشکش زده بود. نگاهش مي کرد اما نمي ديدش. گاه بر مي گشت و از پشت پرده ي نازک به تراب نگاه مي کرد که در حياط روي تختي نشسته بود و سيگار دود مي کرد... خاطرات نخستين تجربه اش به ذهنش هجوم آورده بودند. مستراح کثيف قره چمن که کفش خيس بود... ادرار دوشاخه شده اش ... سوزش.... سوزش ... درد .... شرم .... شرم ... شرم ...

دو سه روزي هر روز صبح شورتش را مي ديد که از ترشح ماده اي زرد رنگ و لزج کثيف شده است. گاه به آلتش مي چسبيد. ادرارش هر روز صبح دو شاخه مي شد... سرانجام رازش را با مجيد در ميان گذاشت. مجيد راه حلي به نظرش نرسيد. اما يکي از دوستانش به دادش رسيد: "راه حل، رفتن به بيمارستان شوروي ها در تهران است!"
اما به چه بهانه اي؟ مجيد بهانه را جور کرد. به پدرها و مادرها گفتند که به مناسبت جشن هاي تاج گذاري مسابقه اي برگذار شده که دانش آموزان سراسر کشور مي توانند در آن شرکت کنند و برندگان به اردوي رامسر خواهند رفت. مثلا براي شرکت در مسابقه ي سرتاسري دانش آموزان به تهران رفتند.
اين بار مجيد و ميريونس سوار اتوبوس "ايران سير" شدند و با ياري دايي مجيد در تهران که از توده اي هاي قديم بود و کتابفروشي داشت، به بيمارستان شوروي رفتند. در بيمارستان که بوي الکل و پرمنگنات مي داد او را به اتاقي بردند و زن چاق و خشني آلت او را به دست گرفت و سعي کرد ترشح اش را ببيند. ميريونس مي خواست از خجالت به زيرزمين برود. اما زمين دهان باز نکرد و ميريونس هم به زير زمين نرفت. قطره اي از ماده مترشح روي شيشه هاي لام و لامل قرار گرفت و رفت زير ميکروسکوپ. ساعتي بعد آمپولي زدند و او را بستند به پرمنگنات. لوله اي پلاستيکي را وارد سوراخ آلتش کردند و شروع کردند به شست و شو. دردناک ترين ساعات زندگي ميريونس همان ساعت بود و به نظرش آن زن روس مخوف ترين زن دنيا بود. ياد ايوان مخوف افتاد که در جايي خوانده بود. روي ديوار اتاق عکسي بچه هاي خوشبخت کشور شوراها را نشان مي داد که زير تصوير لنين سرود مي خواندند. در تصوير ديگري دختري بسيار زيبا با لباس سفيد پرستاري دست روي پيشاني پيرمرد سفيدمويي گذاشته بود و هر دو لبخند مليحي بر لب داشتند. ميريونس از درد به خود مي پيچيد و سعي مي کرد فرياد نزند.

حالا تامارا هم مي خواست لبخند مليحي بزند که آرايش ناشيانه صورتش لبخندش را مضحک جلوه مي داد و ميريونس به ياد بيمارستان شوروي افتاده بود و آن زن و لوله ي پرمنگنات...
سرانجام اسکناسي کف دست تامارا گذاشت و عرق ريزان از اتاق بيرون آمد. تراب با چشمکي هجوم برد به داخل اتاق تامارا و ميريونس رفت پاشويه ي حوض حياط و بالا آورد ...

2:53 AM